+ نوشته شده در
85/11/27ساعت 13:32  توسط محمد جواد مسجدی
|
بسم اللّه الّرحمن الرّحيم
عبادت چيست؟
عبادت، هدف آفرينش ماست. قرآن مىفرمايد: «وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ» (1)
كارهايى را كه انجام مىدهيم، اگر براى رضاى خدا باشد، عبادت است؛ گرچه مانند كسب و كار، تحصيل علم، ازدواج و يا خدمت به مردم، براى رفع نيازهاى خود يا جامعه باشد.
آنچه يك امر را عبادت مىكند، آنست كه به انگيزهاى مقدس انجام شود و به تعبير قرآن رنگ خدايى «صبغة اللّه» (2) داشته باشد
+ نوشته شده در
85/11/27ساعت 12:59  توسط محمد جواد مسجدی
|
بعضى كارهاى ما بر اساس عادت است و برخى بر پايه فطرت؛ آنچه عادت است هم مىتواند با ارزش باشد، مثل عادت به ورزش و هم مىتواند بىارزش باشد، مانند عادت به سيگار. اما اگر امرى فطرى شد، يعنى بر اساس فطرت و سرشتِ پاكى كه خداوند در نهاد هر بشرى قرار داده انجام شد، همواره با ارزش است.
امتياز فطرت بر عادت آنست كه زمان و مكان، جنس و نژاد، سنّ و سال در آن تأثيرى ندارد و هر انسانى از آن جهت كه انسان است آن را دارا مىباشد؛ مانند علاقه به فرزند كه اختصاص به نسل و عصر خاصّى ندارد و هر انسانى فرزندش را دوست مىدارد. (3) اما مسائلى مانند شكل و فرم لباس يا غذا، از باب عادت است و در زمانها و مكانهاى مختلف، متفاوت است. در بعضى مناطق، چيزى مرسوم است كه در جاهاى ديگر رسم نيست.
عبادت و پرستش نيز يكى از امور فطرى است و لذا قديمىترين، زيباترين و محكمترين آثار ساختمانىِ بشر، مربوط به معبدها، مسجدها، بتكدهها و آتشكدههاست.
البتّه در شكل و نوع پرستشها تفاوتهاى زيادى ديده مىشود. يكى تفاوت در معبودها كه از پرستشِ سنگ و چوب و بتها گرفته تا خداى عزيز، و يكى در شكل و شيوه عبادت كه از رقص و پايكوبى گرفته تا عميقترين و لطيفترين مناجاتهاى اولياى خدا تغيير مىكند.
هدف انبيا نيز ايجاد روح پرستش در انسان نبوده، بلكه اصلاح پرستش در مورد شخص معبود و شكل عبادت بوده است.
هزينههاى سنگينى كه در ساختمان كليساها، كنيسهها، معابد هندوها و مساجد صرف مىشود، مقدس شمردنِ پرچم، وطن و قهرمانان ملّى، ستايش كمالات و ارزشهاى افراد و حتى اشياء، همه وهمه جلوههايى از روح پرستش در وجود آدمى است.
آنها هم كه خدا را پرستش نمىكنند، يا مال و مقام يا همسر و فرزند، يا مدرك و مكتب و راه و روش خود را مىپرستند و در راه آن تا مرز جانفشانى و دلباختگى پيش مىروند و هستى خود را فداى معبودشان مىسازند. پرستش در انسان يك ريشه عميق فطرى دارد گرچه انسان خود از آن غافل باشد، به قول مولوى:
همچو ميل كودكان با مادران
سِرّ ميل خود نداند در لبان
خداوند حكيم هر ميل و غريزهاى را در انسان قرار داده، وسيله ارضاء و تأمين آن را نيز در خارج ايجاد كرده است. اگر تشنگى در انسان پيدا مىشود، آب آفريده و اگر گرسنگى هست، غذا نيز هست. اگر غريزه جنسى در انسان قرار داده، براى او همسر خلق كرده و اگر قوّه شامّه آفريد، بوئيدنىها را نيز آفريد.
يكى از احساسات عميق انسان ميل به بىنهايت، عشق به كمال و علاقه به بقاست و رابطه با خداوند و پرستش او، تأمين كننده اين تمايلات فطرى است. نماز وعبادت، رابطه انسان با سرچشمه كمالات، اُنس با محبوب واقعى وپناهندگى به قدرت بىنهايت است
+ نوشته شده در
85/11/27ساعت 12:58  توسط محمد جواد مسجدی
|
كيست كه خداوند را با اوصاف و كمالاتِ بى پايانش بشناسد، اما سر تسليم و خضوع فرو نياورد؟ قرآن از طريق داستانها و تاريخها، نشانههايى از قدرت و عظمت او را براى ما بيان مىدارد.
مىفرمايد: خداوند به مريمِ بىهمسر فرزند داد. رود نيل را براى موسى شكافت و فرعون را در آن غرق كرد. انبيا را با دست خالى بر ابرقدرتهاى زمان خود پيروز كرد و بينى طاغوتها را به خاك ماليد.
اوست كه شما را از خاكِ بى جان آفريد و مرگ و حيات و عزّت و ذلّتِ شما بدست اوست.
كيست كه ضعف و ناتوانى و جهل و محدوديت خود و خطرات و حوادثِ پيشبينى شده و نشده را درك كند، ولى احساس نياز به قدرت نجات دهندهاى نكند و سر تسليم خم نكند؟
قرآن در لابلاى آيات، ضعف انسان را به او گوشزد مىكند و مىگويد: تو هنگام تولّد هيچ نمىدانستى و هيچ آگاهى نداشتى، يكپارچه ضعف بودى، چنانكه پس از قدرت هم باز رو به ضعف مىروى.
تو هر لحظه مورد تهديد انواع خطرات هستى.
اگر حركت زمين كُند شود و شب يا روز ثابت بمانند، كيست كه حركت آن را تند كند و تغييردهد؟
اگر آبها به عمق زمين فرو رود، كيست كه براى شما آب گوارا بياورد؟ (4)
اگر بخواهيم آب آشاميدنى شما را تلخ و شور قرار مىدهيم. (5)
اگر بخواهيم درختان را براى هميشه خشك مىگردانيم. (6)
اگر بخواهيم دائماً زمين را لرزان و متزلزل قرار مىدهيم. (7)
اينها ودهها نمونه ديگر را قرآن ذكر مىكند تا انسان را از غفلت به در آورد وغرورش را بشكند وبه عبادت وتذلّل در برابر آفريدگار وادارد
+ نوشته شده در
85/11/27ساعت 12:58  توسط محمد جواد مسجدی
|
پرستش، عملى است كه ما ظاهراً آن را يك نوع خضوع مىبينيم، اما عمق زيادى دارد.
پرستش برخاسته از جان است، برخاسته از معرفت است، برخاسته از توجه است، برخاسته از تقدّس است، برخاسته از ستايش است، برخاسته از نيايش است، برخاسته از التجا و استعانت است، برخاسته از عشق به كمالات معبود است.
آرى، پرستش عملى است در ظاهر ساده، ولى تا مسائل فوق نباشد، آن پرستش از انسان سر نمىزند. پرستش يعنى دل كندن از ماديّات و پرواز دادن روح، پا را فراتر از ديدنىها و شنيدنىها نهادن. پرستش تأمين كننده عشق انسانهاست كه گاهى با ثنا و ستايش و زمانى با تسبيح و تقديس و پارهاى اوقات با شكر و اظهار تسليم، ادب خود را نسبت به پروردگارش اظهار مىدارد.
+ نوشته شده در
85/11/27ساعت 12:57  توسط محمد جواد مسجدی
|
حضرت علىعليه السلام مىفرمايد: اى انسان! چشمت روشن، اگر با گذشت اين همه سال از عُمرت (وبا داشتن اين همه استعداد، قابليت، امكانات، عقل، علم و وحى)، باز هم مثل حيوانى در چراگاهى گامى نهى و خوابى كنى. (8)
آرى، تمدن و تكنولوژى و پيدايش و پيشرفتِ ابزار جديد، زندگى را راحتتر كرده و رفاه و آسايش را به ارمغان آورده است، ولى مگر كمال انسان در كسب همين رفاه مادى است؟
اگر چنين باشد، حيوانات كه در خوراك و پوشاك و مسكن و ارضاى شهوت از انسان جلوترند!
در خوراك بهتر و بيشتر و راحتتر مىخورند و نيازى به پختن و آماده كردن ندارند!
در پوشاك، دوختن و شستن و اطو كردن ندارند!
در شهوت، بدون گرفتارى و مشكلى، خود را ارضاء مىكننددر تأمين مسكن، چه بسا پرندگان و حشراتى كه تكنيك آنها در ساختِ لانه و آشيانه، انسان را به تعجّب وامىدارد.
اصولاً آيا اين پيشرفتِ تكنولوژى، موجب رشد انسانيّت هم شده است؟
آيا فسادهاى فردى و اجتماعى كم شده است؟
آيا اين آسايش، آرامش هم آورده است؟
به هر حال همانگونه كه اگر دستِ انسان را در دستِ رهبران معصوم و عادل نگذاريم، به انسانيّت ظلم شده است، اگر دل انسان هم با خدا گره نخورد به مقام انسانيّت توهين شده است
+ نوشته شده در
85/11/27ساعت 12:57  توسط محمد جواد مسجدی
|
همانگونه كه كرات آسمانى و زمين در عين حركتهاى مختلفِ وضعى و انتقالى، همواره مدار ثابتى دارند، عبادات نيز با همه شكلها و صورتهاى مختلفشان بر مدار ثابتى قرار دارند كه آن رضاى خداوند است، گرچه شرائط زمانى و مكانى، فردى و اجتماعى نوعِ حركت در اين مدار را تعيين مىكنند.
مثلاً مسافرت، نماز را دو ركعتى مىكند و بيمارى، شكل نماز را تغيير مىدهد، اما نماز دو ركعتى و يا شكسته نيز نماز است و بر مدار ياد خدا و رضاى او و انجام فرمان او قرار دارد. «وَأَقِمِ الصَّلَوةَ لِذِكْرِى» (9)
+ نوشته شده در
85/11/27ساعت 12:57  توسط محمد جواد مسجدی
|
عبادت، غذاى روح است وبهترين غذا آنست كه جذب بدن شود، بهترين عبادت نيز آنست كه جذب روح شود، يعنى با نشاط وحضور قلب انجام گيرد. غذاى زياد خوردن كارساز نيست، غذاى مفيد خوردن مهّم است.
پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله به جابربن عبداللّه انصارى فرمود: «اِنَّ هذَا الدّينَ لَمَتينٌ فَاَوْغِل فيهِ بِرِفْقٍ وَلا تُبَغِّضُ اِلى نَفْسِك عِبادَةَ اللَّهِ» (10) همانا دين خدا استوار است، پس نسبت به آن مدارا كن (و زمانى كه آمادگى روحى ندارى عبادت را بر خود تحميل نكن) كه عبادت در نزد تو مبغوض شود.
در حديث ديگرى از پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله مىخوانيم: «طُوبى لِمَنْ عَشِقَ الْعِبادَةَ وَ عانَقَها» (11) خوشا به حال كسى كه به عبادت عشق ورزد و آن را همچون محبوبى در بر گيرد
+ نوشته شده در
85/11/27ساعت 12:56  توسط محمد جواد مسجدی
|
هنگامى روحيه عبادت وپرستش زنده مىماند كه انسان در انجام آن ميانهرو باشد، لذا در كتب حديث، رواياتى با عنوان: «بابالاقتصاد فىالعبادة»، نقل شده است. (12)
انسان وقتى سالم است كه ميان اندامش تناسب باشد و اگر عضوى بزرگتر يا كوچكتر از حدّ معمول باشد، ناقصالخلقه به حساب مىآيد. در امور معنوى نيز انسان بايد ارزشها را بطور هماهنگ در خود پرورش دهد. به پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله خبر دادند كه گروهى از امّت تو بخاطر عبادت، همسر و فرزند را رها كرده و به مسجد آمدهاند. پيامبر فرياد برآورد كه اين راه و روش من نيست، من خودم با همسرم زندگى مىكنم و در منزل ساكنم، هر كس غير از اين عمل كند از من نيست. (13)
امام صادقعليه السلام داستانِ مسلمانى را نقل مىكند كه همسايه مسيحى داشت و مسلمان شد. اين مسلمان هنگام سحر او را بيدار كرد و به مسجد آورد و به او گفت: نماز شب بخوان تا صبح شود. هنگام صبح گفت: نماز صبح بجاى آور و پس از آن تا طلوع آفتاب دعا بخوان. سپس تا وقت نماز ظهر قرآن بخوان و بدينگونه يك شبانه روز او را با نماز و قرآن و دعا پر كرد.
مسيحى كه به خانه بازگشت، دست از اسلام برداشت و ديگر پاى به مسجد نگذاشت. (14) آرى اينگونه افراط و زيادهروى در عبادت، مردم را فرارى مىدهد.
استاد شهيد مرتضى مطهرى نقل مىكند كه عمروعاص دو پسر داشت؛ يكى طرفدار حضرت علىعليه السلام شد و ديگرى طرفدار معاويه. روزى پيامبر به فرزند خوب عمروعاص (عبداللّه) فرمود: شنيدهام كه تو شبها را به عبادت و روزها را به روزه مىگذرانى، گفت بله يا رسول اللّه، پيامبر فرمود: من اين راه را قبول ندارم. (15)
در روايات مىخوانيم: «اِنَّ لِلْقُلُوبِ اِقْبالاً وَاِدْباراً» (16) روح انسان، گرايش و فرار دارد. هرگاه رو مىكند و گرايش دارد بهرهگيرى كنيد و هرگاه آمادگى ندارد به او فشار نياوريد كه ناخودآگاه عكس العمل منفى نشان مىدهد.
در سفارشات اسلامى آمده كه اوقات خود را چهار قسمت كنيد و سهمى را براى تفريح و لذّت بگذاريد كه اگر اينگونه عمل كرديد براى كارهاى ديگر نشاط خواهيد داشت. (17)
قرآن كريم به يهوديانى كه در روز استراحت و تعطيل، به سراغ ماهيگيرى و كار مىرفتند عنوان متجاوز مىدهد: «وَ لَقَد عَلِمْنَا الَّذينَ اعْتَدَوْا مِنْكُمْ فِى السَّبْتِ» (18) ما از متجاوزين روز شنبه (كه حريصانه به سراغ كار مىرفتند) آگاهيم.
به هر حال حفظ نشاط و روحيه در عبادت، يك اصل است كه با ميانهروى حاصل مىشود
+ نوشته شده در
85/11/27ساعت 12:56  توسط محمد جواد مسجدی
|
مديريت تنها در مسائل اجتماعى و اقتصادى و سياسى نيست، بلكه امور عبادى نيز نياز به مديريت دارد.
در مديريت اصولى مطرح است: برنامهريزى و طرح كار، گزينش نيروى كارآمد، انضباط و نظارت، تشويق و كنترل و امثال اينها. در عبادت نيز بايد اين اصول رعايت شود تا موجب رشد و كمال شود.
نماز يك طرح معيّن دارد، با تكبير آغاز مىشود و با سلام تمام. تعداد ركعات و ركوع و سجودش مشخّص است. اوقات انجام آن مخصوص، و جهت آن رو به قبله است.
امّا طرح تنها كافى نيست، اقامه و اجراى آن نيز نياز به گزينشِ امام جماعتى جامع و جامعهنگر دارد. بايد مردم را از طريق آداب و اخلاق و نظافت و نشاط به نماز و مسجد ترغيب و تشويق كرد. بايد نظم و هماهنگى در صفوف جماعت و تبعيت از امام جماعت مراعات شود و به هر حال مديريتى كامل را مىطلبد تا به بهترين نحو پياده شود
+ نوشته شده در
85/11/27ساعت 12:56  توسط محمد جواد مسجدی
|
هر كس در هر لحظه و در هر شرايطى بدون هيچ وقت قبلى و واسطهاى مىتواند با خدا ارتباط برقرار كند. هر چند اوقاتى مخصوص از قبيل هنگام سحر، غروب جمعه، پس از خطبههاى نماز جمعه، هنگام نزول باران و يا شب قدر، دعا و عبادت حال ديگرى دارد، اما دعا و نيايش اختصاصى به اين اوقات ندارد.
عبادت در هر حال داروى غفلت و نسيان و عصيان است. «أَقِمِ الصَّلوةَ لِذِكرِى» (19) مايه آرامش و اطمينان خاطر و زدونِ اضطرابها و دلنگرانىهاست. «اَلا بِذكرِاللّهِ تَطمَئنُّ القُلُوب» (20)
+ نوشته شده در
85/11/27ساعت 12:55  توسط محمد جواد مسجدی
|
شما طاغوتهاى قُلدر و سرمايهداران بزرگ و صاحبان علم و صنعت و تكنولوژى را مىشناسيد، ولى آيا از آنها آرامش هم سراغ داريد؟
آيا جوامع غربى امروز در آرامش روحى و روانى بسر مىبرند؟
آيا قدرت و صنعت و ثروت براى بشر امروز، صلح و دوستى و اطمينان خاطر و آرامش به ارمغان آورده است؟
اما عبادت و اطاعت خدا، براى اولياى خدا چنان حالتى بوجود مىآورد كه در هيچ شرايطى دچار اضطراب نمىگردند. در اينجا مناسب است دو خاطره از رهبر كبير انقلاب اسلامى امامخمينىقدس سره نقل كنم:
بدنبال فرار شاه از ايران، با آنكه هنوز نوكر بى اختيارش شاپور بختيار حكومت مىكرد، امام خمينى تصميم گرفت بعد از پانزده سال تبعيد به كشورش باز گردد. خبرنگار در هواپيما از ايشان سؤال مىكند: اكنون چه احساسى داريد؟ مىفرمايد: هيچ!
در حالى كه در آن زمان ميليونها ايرانىِ عاشق، نگرانِ جان امام بودند، امام با آرامش خاطر در هواپيما مشغول نماز شب و ذكر خدا بودند. اين آرامش تنها بخاطر ياد اوست.
خاطره ديگر كه از فرزند امام مرحوم حاج سيّد احمد آقا شنيدم آنست كه روز فرار شاه از ايران، دهها خبرنگار و عكاس از سراسر دنيا در منزل امام در پاريس اجتماع كرده بودند تا سخنان امام را به دنيا مخابره كنند. امام روى صندلى ايستاد، چند كلمهاى سخن گفت، سپس رو به من كرد و پرسيد: احمد، آيا ظهر شده است؟ گفتم بله، امام بدون معطّلى سخن خود را قطع كرد و براى نماز اوّل وقت از صندلى پايين آمد. همه گيج شدند كه چه خبر شده است، گفتم: امام نمازش را اوّل وقت مىخواند.
آنچه امام در پاريس انجام داد درسى بود كه از پيشوايش امام رضاعليه السلام آموخته بود. در تاريخ آمده، رهبر گروه صابئين كه نامشان در قرآن آمده است، دانشمندى مغرور و متعصّب بود. هر بار كه با امام رضاعليه السلام به گفتگو مىنشست زير بار نمىرفت، تا آنكه در جلسهاى چنان تار و پود افكارش در هم ريخت كه گفت: اكنون قلبم نرم شد و منطق شما را پذيرفتم. در اين هنگام صداى اذان بلند شد، امام رضاعليه السلام به قصد نماز جلسه را ترك كردند، دوستان امام هر چه اصرار كردند كه اگر لحظاتى جلسه را ادامه دهيد او و تمام پيروانش مسلمان مىشوند، فرمودند: نماز اوّل وقت مهمتر از بحث است، او اگر لايق باشد بعد از نماز هم مىتواند حق را بپذيرد. دانشمندِ صابئى كه اين صلابت و قاطعيت و تعبّد و عشق به حق را در امام ديد بيشتر علاقمند شد. (21)
+ نوشته شده در
85/11/27ساعت 12:55  توسط محمد جواد مسجدی
|
عبادت، وسيله دريافت امدادها و الطاف الهى است.
«وَاعْبُدْ رَبَّكَ حَتَّى يَأْتِيَكَ الْيَقِينُ» (22)
آن قدر عبادت كن تا به درجه يقين برسى.
حضرت موسى براى دريافت كتاب آسمانى تورات، چهل شبانه روز در كوه طور به عبادت و مناجات پرداخت و پيامبر گرامى اسلام براى دريافت وحى مدّتهاى طولانى در غار حرا به عبادت مشغول بود. در روايات آمده است: «مَنْ اَخْلَصَ الْعِبادَة لِلّهِ اَرْبَعينَ صَباحاً ظَهَرتْ يَنابيعُ الْحِكْمةَ مِنْ قَلْبِهِ عَلى لِسانِهِ» (23) هر كس چهل شبانه روز تمام كارهايش رنگ عبادت و خلوصداشته باشد، خداوند چشمههاى حكمت را از قلبش بر زبانش جارى مىسازد.
آرى عبادتِ خالصانه، دانشكدهاى است كه چهل روزه فارغ التحصيلانى حكيم پرورش مىدهد كه حكمت را از سرچشمه الهى دريافت و به ديگران تحويل مىدهند
+ نوشته شده در
85/11/27ساعت 12:54  توسط محمد جواد مسجدی
|
چنانكه ايمان، انسان را به عبادت مىكشاند، عبادت نيز در عمق بخشيدن به ايمان مؤثر است. همانند ريشهاى كه آب و غذا را به برگهاى درخت مىرساند و متقابلاً برگها حرارت و نور را به ريشه منتقل مىكنند. آرى هر چه عبادت بهتر وبيشتر شود، اُنس انسان به معبود بيشتر مىشود
+ نوشته شده در
85/11/27ساعت 12:54  توسط محمد جواد مسجدی
|
قرآن فلسفه نماز را ياد خدا مىداند؛ «أَقِمِ الصَّلَوةَ لِذِكْرِى » (24)
و ذكر خدا را مايه آرامش دلها؛ «أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ» (25)
و نتيجه آرامش دل را پرواز به ملكوت. «يَأَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِى إِلَى رَبِّك» (26)
قرآن در مواردى ديگر، دليل عبادت را تشكر از خداوند مىداند:
«اُعْبدوُا رَبَّكُمْ الَّذى خَلَقكُم» (27)
پرستش كنيد پروردگارتان را كه شما را آفريد.
«فَلْيَعْبُدُواْ رَبَّ هَذَا الْبَيْتِ الَّذِى أَطْعَمَهُم مِّن جُوعٍ وَءَامَنَهُم مِّنْ خَوْفِ» (28)
پس پروردگار اين خانه (كعبه) را پرستش كنند كه آنان را از گرسنگى و ناامنى نجات داد.
در بعضى آيات به نقش تربيتى نماز اشاره شده است:
«إِنَّ الصَّلَوةَ تَنْهَى عَنِ الْفَحْشَآءِ وَالْمُنكَرِ» (29)
همانا نماز انسان را از زشتىها و مُنكرات باز مىدارد.
نمازگزار ناچار است كه بخاطر صحّت نماز و يا قبول شدن آن، يكسرى دستوراتِ دينى را مراعات كند كه رعايت آنها خود زمينهاى قوى براى دورى از گناه و زشتى است. آرى كسى كه لباس سفيد بپوشد، طبيعى است كه روى زمينِ آلوده و كثيف نمىنشيند.
قرآن بدنبال سفارش به نماز مىفرمايد:
«إِنَّ الْحَسَناتِ يُذْهِبْنَ السَّيِّئَات» (30)
همانا كارهاى شايسته، گناهان را از بين مىبرندپس نماز يك توبه عملى از گناهان گذشته است و خداوند با اين آيه به گنهكار اميد مىدهد كه اگر به كارهاى شايسته همچون نماز و عبادت روى بياورد بديهايش محو مىشود.
+ نوشته شده در
85/11/27ساعت 12:54  توسط محمد جواد مسجدی
|
حضرت علىعليه السلام بارها در نهجالبلاغه از نماز و ياد خدا سخن به ميان آورده كه در كتابى به نام «نماز در نهجالبلاغه» گردآورى شده است. ما در اينجا جملاتى را در مورد فلسفه ذكر و ياد خدا كه مهمترين مصداقش نماز است از آن حضرت نقل مىكنيم:
مىفرمايد: «اِنَّ اللَّهَ جَعَلَ الذِّكْرَ جَلاءً لِلْقُلُوبِ تَسْمَعُ بِهِ بَعْدَالْوَقَرَة وَ تُبْصِرُ بِه بَعْدَ العَشوة» (31) خداوند ذكر و يادش را صيقل روحها قرار داد تا گوشهاى سنگين با ياد خدا شنوا و چشمهاى بسته با ياد او بينا شوند.
آنگاه حضرت در مورد بركات نماز مىفرمايد:
«قَدْ حَفَّتْ بِهِم المَلائِكَة وَ نُزّلَتْ عَلَيْهِمُ السَّكينَه وَ فُتِحَتْ لَهُم اَبْوابَ السَّماءِ وَ اُعِدَّتْ لَهُم مَقاعِدَ الكِرامات» فرشتگان آنان را در بر مىگيرند و آرامش بر آنان نازل مىشود، درهاى آسمان بر آنان گشوده و جايگاه خوبى برايشان آماده مىشود.
در خطبهاى ديگر مىفرمايد:
«و اِنَّها لَتَحُتُّ الذُّنُوبَ حَتَّ الْوَرَق وَ تُطلِقُها اِطْلاقَ الرَّبَق» (32) نماز گناهان را مثل برگ درختان مىريزد و گردن انسان را از ريسمان گناه آزاد مىكند.
آنگاه در ادامه، تشبيهى جالب از پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله نقل مىفرمايد كه: نماز همچون جوى آبى است كه انسان روزى پنج مرتبه خود را در آن شستشو دهد، آيا ديگر آلودگى باقى مىماند؟
در خطبه 196 گوشههايى از مفاسد اخلاقى همچون كبر و سركشى و ظلم را برمىشمرد و سپس مىفرمايد: درماين اين مفاسد نماز و روزه و زكات است. آنگاه در مورد آثار نماز مىفرمايد:
«تَسْكيناً لِاَطْرافِهِم، تَخْشيعاً لِاَبْصارِهِم، تَذْليلاً لِنُفُوسِهِمْ، تَخْفيضاً لِقُلُوبِهِم، اِزالَةً لِلْخَيْلاءِ عَنْهُم اِنْ اَوْ حَشَتْهُم الْوَحْشَة آنَسَهُمْ ذِكْرك» نماز به همه وجود انسان آرامش مىبخشد، چشمها را خاشع و خاضع مىگرداند، نفس سركش را رام، دلها را نرم و تكبر و بزرگمنشى را محو مىكند. به هنگام وحشت و اضطراب و تنهايى، ياد تو موجب انس و الفت آنها مىشود.
البتّه روشن است كه همه مردم چنين بهرههايى را از نماز ندارند، بلكه تنها گروهى هستند كه شيفته نماز و ياد خدا هستند و آن را با تمام دنيا عوض نمىكنند
+ نوشته شده در
85/11/27ساعت 12:53  توسط محمد جواد مسجدی
|
1- احساس غرور و افتخار
امام زين العابدينعليه السلام در مناجات خود مىگويد: «اِلهى كَفى بى عِزّاً اَنْ اَكُونَ لَك عَبْداً» (33) همين افتخار مرا بس كه بنده تو باشم.
چه افتخارى از اين بالاتر كه انسان با خالق خود سخن بگويد و او كلام انسان را بشنود و بپذيرد!
در اين دنياى ناچيز، اگر مخاطب انسان شخصى بزرگ و دانشمند باشد، انسان به وجود او افتخار و از مصاحبت با او احساس غرور مىكند و از اينكه زمانى شاگرد فلان استاد بوده است بر خود مىبالد.
2- احساس قدرت
كودك مادامى كه دستش در دست پدرى قوى و مهربان است احساسِ قدرت مىكند، امّا اگر تنها شود هر لحظه ترس و دلهره دارد كه ديگران او را آزار دهند.
انسانى كه متّصل به خدا شد، در برابر ابرقدرتها و طاغوتها و مستكبرين احساس قدرت مىكند.
3- احساس عزّت
عزّت به معنى نفوذناپذيرى است. در مكتب انبيا تمام عزّتها از آنِ خداست، چنانكه همه قدرتها از اوست. لذا قرآن از كسانى كه به سراغ غير خدا مىروند انتقاد مىكند كه آيا از غير خدا عزّت مىخواهيد؟ (34)
طبيعى است كه اتصال به عزيزِ مطلق و قدرت بىنهايت، به انسان عزّت مىدهد. چنانكه كلماتى همچون «اللّه اكبر» طاغوتها را در نزد انسان حقير و او را در برابر آنها عزيز مىكند.
لذا قرآن به ما دستور مىدهد كه در سختىها و مشكلات از نماز و عبادت كسب قدرت و قوّت كنيم:
«وَاسْتَعِينُواْ بِالصَّبْرِ وَالصَّلَو ةِ» (35)
اولياى خدا نيز در مقاطع حسّاس، خود را با نماز تقويت مىكردند. عصر روز نهم محرّم در كربلا، لشگر يزيد به خيمهگاه امام حسينعليه السلام حمله كرد. امام فرمودند: يك شب جنگ را به تأخير بيندازيد كه من نماز را دوست دارم و مىخواهم امشب را تا صبح به عبادت بپردازم.
بندگان صالح خدا، نه فقط نمازهاى واجب كه نمازهاى مستحب را دوست مىدارند. نماز نافله، نشانه عشق به نماز است. نماز واجب را چه بسا انسان از ترس قهر خدا بخواند، ولى در نماز مستحب ترس مطرح نيست، عشق مطرح استآرى، هر كس كه كسى را دوست دارد، ميل دارد بيشتر با او حرف بزند و دل از او نمىكند. چگونه ممكن است انسان ادعا كند خدا را دوست دارد ولى حال حرف زدن با او را ندارد!
البتّه اين بىرغبتى به نماز و نافله بىدليل نيست، بلكه طبق روايات گناه روز توفيق نماز شب و نافله سحر را مىگيرد.
به هرحال آنكه نافله نمىخواند، فضلى ندارد كه انتظار تفضّل از خداوند را داشته باشد. چنانكه كسى انتظار ظهور مصلح است كه خود صالح باشد.
نمازهاى نافله، نقص نمازهاى واجب را نيز جبران مىكند. شخصى از امام پرسيد: من در نماز حضور قلب ندارم و از بركاتِ نماز بىبهرهام، چه كنم؟ حضرت فرمودند: بدنبال نمازهاى واجب، نماز نافله بخوان كه كاستىهاى آن را جبران مىكند و سبب قبولى نماز واجب مىگردد.
بخاطر همين آثار و بركات است كه اولياى خدا نه تنها به نمازهاى واجب، بلكه به نمازهاى مستحب توجه زيادى داشتند و از آنچه مانع و مزاحم اين سير معنوى و پرواز روحى مىگشت، مانند پرخورى، پرحرفى، پرخوابى، لقمه حرام، لهو و لعب و سرگرم شدن به دنيا، كه انسان را از حال عبادت مىاندازد و نماز را بر او سنگين مىكند، دورى مىكردند. چنانكه قرآن مىفرمايد:
«وَإِنَّهَا لَكَبِيرَةٌ إِلَّا عَلَى الْخَشِعِينَ» (36)
همانا نماز سنگين است مگر براى خاشعان.
4- عامل تربيت
گرچه نماز يك ارتباط روحى و معنوى است و هدف از آن ياد خداست، اما اسلام خواسته اين روح را در قالب يك سلسه برنامههاى تربيتى پياده كند و لذا شرائط زيادى را براى آن قرار داده است، شرائط صحيح بودنِ نماز، شرائط قبولى و شرائط كمال.
پاك بودن بدن و لباس، رو به قبله بودن، درست خواندن كلمات، مباح بودنِ مكان و لباس نمازگزار از شرائط صحّت نماز است كه مربوط به جسم نمازگزار است نه روحِ او.
اما اسلام عبادت را در اين لباس قرار داده تا به مسلمين درس نظافت و پاكيزگى، استقلال، و مراعات حقوق ديگران بدهد.
چنانكه توجه و حضور قلب، پذيرفتن رهبرى امامان معصوم و اداى واجباتِ مالى چون خمس و زكوة، شرط قبولى نماز است و انجام آن در اوّل وقت، در مسجد، به جماعت، با لباس تميز و عطر زده، مسواك زده و رعايت نظم صفوف و امثال آن از شرائط كمال نماز است.
دقت در اين شرائط بخوبى مىرساند كه هر يك از آنها نقش مؤثرى در تربيت انسانها دارد.
در نماز به هر سو بايستيم رو به خداست، زيرا قرآن مىفرمايد: «فَأَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُاللّهِ» (37) اما بخاطر آنكه بفهماند جامعه اسلامى بايد يك جهت داشته باشد و درس وحدت و هبستگى بدهد، دستور مىدهد همه به يك جهت بايستند. اما چرا آن جهت، كعبه باشد؟
زيرا كعبه اولين نقطهاى است كه براى عبادت مردم وضع شده است: «إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِى بِبَكَّةَ مُبارَكاً» (38)
و از طرفى بنيانگذار و تعميركنندگانِ آن در طول تاريخ، انبيا بودهاند. پس رو به كعبه ايستادن يك نوع همبستگىِ مكتبى در طول زمان است.
از سوى ديگر كعبه رمز استقلال است، زيرا تا وقتى مسلمين رو به بيتالمقدس، قبله يهود و نصارى نماز مىخواندند، آنها منّت مىنهادند و مىگفتند: رو به قبله ما ايستادهايد پس از خود استقلالى نداريد.
قرآن با صراحتِ كامل مىفرمايد:
«لِئَلّا يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَيكُم حُجَّة» (39)
ما قبله شما را كعبه قرار داديم تا مردم بر شما حجّتى نداشته باشند.
خلاصه آنكه قبله رمز استقلال، وحدت و همبستگى است و اينها درسهاى تربيتىِ نماز است.
5 - احضار ارواح!
امروزه بازار هيپنوتيزم و احضار ارواح در دنيا رونق پيدا كرده است، ولى هدف ما آن بحثها نيست. هدف ما اين است كه روحِ فرارى خود را از طريق نماز نزد خالق احضار و اين شاگرد فرارى را سر كلاس حاضر كنيم. يكى از بركات نماز احضار نفس سركش وفرارى در محضر خداست.
امام زين العابدينعليه السلام در مناجات الشّاكين، از نَفس خود به درگاه خداوند ناله مىكند و مىگويد: خداوندا من از نفسى به تو گلايه دارم كه ميل به هوسها دارد و از حق فرارى است.
اين نفس است كه گناه را در نزد انسان شيرين و آسان جلوه مىدهد و اينگونه توجيه مىكند كه بعداً توبه مىكنى و يا ديگران نيز اين كارها را كردهاند. نفس مثل كودك بازىگوشى است كه اگر پدر از او مراقبت نكند دست خود را از دست پدر بيرون كشيده و به هر سو كه بخواهد مىرود و هر لحظه خطرى او را تهديد مىكند.
بهترين راه كنترل اين نفسِ سركش آنست كه انسان روزى چند مرتبه آن را در نزد خداوند احضار و غفلتزدائى كند تا از غرق شدن در منجلاب ماديات نجاتش دهد.
6- ولايت بر هستى!
از بركاتِ نماز و عبادت آن است كه انسان بتدريج و گام به گام بر هستى تسلّط پيدا مىكندگام اوّل: قرآن مىفرمايد: تقوى براى انسان نورانيت و بصيرت مىآورد يعنى به انسان ديدى مىدهد كه حق را از باطل تشخيص دهد، «إِن تَتَّقُواْ اللَّهَ يَجْعَل لَّكُمْ فُرْقَاناً» (40) و در جاى ديگر مىفرمايد: «يَجْعَل لَّكُمْ نُوراً» (41) پس تقوى كه در رأس آن بندگى خدا و نماز است گامى به سوى نورانى شدن و بصيرت پيدا كردن است.
گام دوّم: كسانى كه هدايت الهى را پذيرفتند و در مدار حق قرار گرفتند خداوند هدايت آنها را زيادتر مىكند: «وَالَّذِينَ اهْتَدَوْا زَادَهُم هُدىً» (42) پس نور و هدايت آنها متوقف نمىشود، بلكه بخاطر تسليم و بندگى دائماً در حال قرب و رشد هستند و شعاع وجوديشان بيشتر مىشود.
گام سوّم: از آنجا كه اين افراد در راه خدا تلاش مىكنند، خداوند راههاى زيادى را براى رسيدن به كمال به آنها نشان مىدهد. «وَالَّذِينَ جَهَدُواْ فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُم سُبُلَنَا» (43)
گام چهارم: هرگاه شيطان به سراغ آنها برود فوراً متذكّر شده و از خداوند عذرخواهى مىكنند. «إِذَا مَسَّهُمْ طآئِفٌ مِّنَ الشَّيطَانِ تَذَكَّرُوا» (44)
گام پنجم: براى خودسازى و دورى از فحشاء و مكر نماز بهترين عامل است. «إِنَّ الصَّلَوةَ تَنْهَى عَنِ الْفَحْشَآءِ وَالْمُنكَرِ» (45)
بدنبال اين قدمها و گامها، انسان بر نفس خود تسلّط پيدا مىكند، نفس را مهار مىكند و گرفتار وسوسه و لغزش نمىشود. بلكه هرگاه فشار وسوسه درونى و طاغوت بيرونى زياد شد، باز هم از اهرم نماز و صبر كمك مىگيرد: «وَاستَعِينُوا بِالصَّبرِ وَالصَّلَو ة» (46)
گام ششم: افراد با تقوى كه وجودشان با نور الهى روشن شده، با هر نماز يك گام به جلو مىروند، زيرا نماز تكرار نيست، بلكه معراج است. پلّههاى يك نردبان همه مثل هم است، اما هر پله يك قدم انسان را رو به بالا مىبرد. چنانكه كسى كه چاه حفر مىكند، در ظاهر كارى تكرارى مىكند و همواره كلنگ مىزند، اما در واقع با هر كلنگى كه مىزند به عمق بيشترى مىرسد.
ركعات نماز در ظاهر تكرارىاند، اما در واقع پلّههاى بالا رفتن از نردبان كمال و عمق دادن به معرفت و ايماناند.
نمازگزار اجازه نمىدهد كه عمرش چراگاه شيطان و لگدكوب او گردد. امام زينالعابدينعليه السلام در دعاى مكارمالاخلاق از خداوند چنين مىخواهد: خداوندا! اگر عمر من چراگاه شيطان است، آن را قطع كن.
نه تنها شيطان كه گاهى وهم و خيال، روح انسان را لگدكوب مىكند و انسان را غافل از حق و حقيقت مىگرداند.
آرى پيامبر اكرم در خواب هم بيدار بود و ما در بيدارى و حتى در حال نماز هم خوابيم وروحمان دستخوش شيطان و خيال است، به قول مولوى:
گفت پيغمبر كه عَيناىَ ينام
لايَنام القلب عن ربّ الاَنام
چشم تو بيدار و دل رفته به خواب
چشم من خفته، دلم در فتح باب
و در جاى ديگر مىگويد:
گفت پيغمبر كه دل، همچون پرى است
در بيابانى اسير صَرصرى است
باد، پَر را هر طرف رانَد گزاف
گه چپ و گه راست با صد اختلاف
اين نفس اگر مهار نشود هر لحظه انسان را به فساد مىكشاند:
«إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارةُ بِالسُّوءِ إِلَّا مَا رَحِمَ رَبّى» (47)
به همين دليل قرآن، بهشت را مخصوص كسانى مىداند كه نه تنها به زبان بلكه در دل نيز اراده برترىطلبى و فساد نداشته باشند. (48) و براى آنان كه نفس خود را از هوسها باز داشتهاند، بهشت را مأوى قرار داده است. (49)
اولياى خدا بر افكار و انديشههاى خود حاكمند نه محكوم آنها. آنان در اثر بندگى خدا چنان ولايت و سلطهاى بر نفس خويش دارند كه اجازه نمىدهند حتّى وسوسهاى بر قلب آنها خطور كند.
من چو مرغ اوجم، انديشه مگس
كى بود بر من مگس را دسترس
پس از آنكه انسان به نور و شناخت و آگاهى رسيد و با نمازهاىِ عارفانه و عاشقانه و آگاهانه، نفس را كنترل و روح را در جهت رضاى خدا قرار داد و بر نفس خود ولايت و سلطه پيدا كرد، بر هستى نيز سلطه مىيابد. دعاهاى او مستجاب مىشود و كارهاى خدائى مىكند.
معجزات انبيا همان تصرّف در هستى و تسلّط بر طبيعت است كه با اذن الهى انجام مىدهند.
اينكه مىگويند: «العبودية جوهرة كنهها الرّبوبية» بندگى خالص، گوهرى است كه از ربوبيّت سر در مىآورد، مراد همين سلطه بر هستى است كه از بندگى خدا حاصل مىشود.
در حديث آمده كه خداوند مىفرمايد:
انسان از طريق كارهاى مستحب و نافله گام به گام به من نزديك مىشود كه تا آنكه محبوب من شود و آنگاه كه به اين مقام رسيد من چشم و گوش و زبان و دست او مىشوم و تمامحركات او خدايى و جهتدار مىشود. به جائى مىرسد كه مانند حضرت ابراهيم مىگويد:
«إِنَّ صَلَاتِى وَنُسُكِى وَمَحْيَاىَ وَمَمَاتِى لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ» (50)
نماز وعبادتم ومرگ وحياتم همه و همه براى پروردگار جهانيان است. در اين حال هرگاه دعا كند مستجاب مىكنم واگر سؤالى كند قبول مىكنم. (51)
+ نوشته شده در
85/11/27ساعت 12:53  توسط محمد جواد مسجدی
|
هر چه براى نماز گفته و نوشته شود حق آن ادا نمىشود و چگونه ممكن است عمودِ دين و پرچم اسلام و يادگار اديان و انبيا و محور قبولِ همه اعمال در چند جمله بيان شود؟
نماز، برنامه هر صبح و شام است بهنگام صبح اولين كلامِ واجب نماز و بهنگام شام آخرين واجب، نماز است. پس آغاز و انجامِ هر روزت با ياد خدا و براى خدا است.
نماز در سفر يا وطن، در زمين يا هوا، در فقر يا غنى، رمز آنست كه در هر كجا هستى و هر كه هستى مطيع او باشى نه غير او.
نماز، ايدئولوژى عملى مسلمان است كه در آن عقائد و افكار و خواستهها و الگوهاى خود را بيان مىكند.
نماز، استحكام بخشيدن به ارزشها و جلوگيرى از فروپاشى شخصيتِ افراد و اعضاى جامعه است كه اگر مصالح ساختمان سُست باشد ساختمان فرو مىريزد.
اذانِ نماز، شيپورِ توحيد است كه سپاه متفرّقِ اسلام را در يك صف و زير يك پرچم فرا مىخواند و آنان را پشتِ سر امامى عادل قرار مىدهد.
امام جماعت يكى است تا رمز اين باشد كه امام جامعه نيز بايد يكى باشد تا اداره امور متمركز باشد.
امام جماعت بايد مراعات ضعيفترين مردم را بكند و اين درس است كه در تصميمگيرىهاى جامعه مراعاتِ طبقه محروم را بكنيد. پيامبر خدا بهنگام نماز صداى گريه طفلى را شنيد نماز را به سرعت تمام كرد تا اگر مادر طفل در نماز شركت كرده كودكش را آرام كند! (52)
اولين فرمان بدنبال آفرينش انسان، فرمان سجده بود كه به فرشتگان فرمود: براى آدم سجده كنيد. (53)
اولين نقطه زمين (مكّه و كعبه) كه از زير آب بيرون آمد و خشكى شد مكان عبادت بود. (54)
اولين كار رسول خدا پس از هجرت به مدينه ساختن مسجد بود.
نماز هم انجام معروف است هم نهى از منكر. هر روز در اذان و اقامه مىگوييم «حىّ على الصلوة حىّ على الفلاح حىّ على خير العمل» كه همه امر به بالاترين معروفها يعنى نمازاست.
از سوى ديگر نماز انسان را از فساد و فحشا بازمىدارد: «اِنَّ الصَّلوةَ تَنْهى عَنِ الْفَحْشاءِ وَالْمُنكَر» (55)
نماز، حركاتى است برخاسته از آگاهى و شناخت. شناختِ خداوند كه به فرمان او و براى او و اُنس با او قيام مىكنيم و لذا قرآن ما را از نماز در حال مستى (56) و كسالت (57) نهى كرده است تا آنچه را در نماز مىگوييم با توجه و آگاهى باشد.
نماز، آگاهىبخش است. هر هفته روزهاى جمعه نمازجمعه برپا مىشود و قبل از نماز دو خطبه خوانده مىشود. اين دو خطبه بجاى دو ركعت از نماز و به عبارتى جزئى از نماز است. خطبههايى كه به فرموده امام رضاعليه السلام بايد مردم را از تمام مسائل جهان آگاه كند.
شنيدن خطبهها و آنگاه نماز خواندن يعنى آگاه شدن و بعد نمازخواندن.
نماز خروج از خود و پرواز بسوى خداست و قرآن مىفرمايد:
«وَ مَنْ يَخْرُجْ مِنْ بَيْتِهِ اِلَى اللَّهِ ثُمَّ يُدْرِكْهُ الْمَوْت فَقَدْ وَقَعَ اَجْرُهُ عَلَى اللَّهِ» (58) هركس از خانهاش به قصد هجرت بسوى خدا و رسولش خارج شود و سپس مرگ او را دريابد پاداشش بر خداست.
امام خمينى مىفرمايد: هجرت از خانه دل بسوى خدا، يكى از مصاديق آيه است، هجرت از خودپسندى و خودخواهى و خودبينى به سوى خداپرستى و خداخواهى و خدابينى بزرگترين هجرتهاست. (59)
نماز به منزله اسم اعظم الهى بلكه خودِ اسم اعظم است.
در نماز، عزّت ربّ و ذلّت عبد مطرح است كه اين دو مقام بس عالى است.
نماز پرچم اسلام است. «عَلَمُ الْاِسْلامِ اَلصَّلوة» (60)
همانگونه كه پرچم نشانه است، نماز نيز نشانه و علامت مسلمانى است. چنانكه پرچم مورد احترام است و اهانت به آن، اهانت به يك ملّت و كشور است، اهانت و بىتوجهى به نماز نيز بىتوجهى به كلّ دين است. چنانكه برپابودن پرچم نشانه حيات سياسى و نظامى و قدرت است. در برپابودن نماز نيز اين امور مطرح است
+ نوشته شده در
85/11/27ساعت 12:52  توسط محمد جواد مسجدی
|
در مواردى قرآن و نماز در كنار هم آمدهاند، مانند:
«يَتلُونَ كِتابَ اللَّهِ وَ اَقامُوا الصَّلوةَ» (61)
قرآن تلاوت مىكنند و نماز به پاى مىدارندو يا در جاى ديگر مىفرمايد: «يُمَسِّكوُنَ بِالْكِتابِ وَ اَقامُوا الصّلوة» (62) به قرآن تمسّك مىجويند و نماز به پاى مىدارند.
گاهى براى نماز و قرآن، يك صفت آورده شده، چنانكه كلمه ذِكر هم به قرآن گفته شده است: «اِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنا الذِّكر» (63) ما ذكر را نازل كرديم. و هم فلسفه نماز شمرده شده است: «اَقِمِ الصَّلوةَ لِذِكْرى» (64) نماز را بخاطر ياد من به پاى دار.
جالب آنكه گاهى بجاى كلمه نماز كلمه قرآن آمده است، مانند آيه «اِنَّ قُرآنَ الْفَجْرِ كانَ مَشْهُوداً» (65) كه گفتهاند مراد از قرآن الفجر، نماز صبح است.
بگذريم كه خواندن قرآن بصورتِ حمد و سوره، يكى از واجباتِ نماز است و بحث نماز در اكثر سورههاى قرآن، هم در بزرگترين سوره (بقره) و هم در كوچكترين سورهها (كوثر) آمده است.
+ نوشته شده در
85/11/27ساعت 12:52  توسط محمد جواد مسجدی
|
نه تنها در اسلام، بلكه در همه اديان الهى قانون قصاص مطرح است كه طبق آن كيفر كسيكه گوش قطع كند آنست كه گوشش بريده شود و كيفر كسى كه دندان بشكند آنست كه دندانش شكسته شود تا عدالت اجرا شود. يكى از موارد قصاص آنست كه دست دزد بايد قطع شود، ولى فقط چهار انگشت او، و كف دست باقى مىماند. زيرا قرآن مىگويد: «وَ اَنَّ الْمَساجِدَ لِلَّهِ» (66) محلّ سجده براى خداست.
چون انسان هنگام سجده بايد كف دست خود را بر زمين گذارد لذا در كيفر سارق بايد به مسأله نماز و سجده توجه داشت و كف دست او را قطع نكرد تا حقّ عبادت حتى براى سارق هم محفوظ بماند
+ نوشته شده در
85/11/27ساعت 12:51  توسط محمد جواد مسجدی
|
عبادت زمانى ارزش دارد كه سطحى نباشد، بلكه همراه با شناختِ رهبر آسمانى و ولايت او و همراه با خشوع و آداب مخصوص خود باشد.
حضرت على عليهالسلاّم گرفتار يك عدّه نماز خوانِ خشك مقدس بود كه در تاريخ بنام مارقين و خوارج معروفند. كسانى كه پيشانى آنها بخاطر سجدههاى طولانى و مكرّر پينه بسته بود، امّا در برابر علىعليه السلام قيام كردند و بر او شمشير كشيدند. در روايات مىخوانيم كه وقتى امامزمان عليه السلام ظهور كنند گروهى از مساجد عليه آن حضرت حركت خواهند كرد.
گمان نكنيد آنها كه براى كشتن امامحسين به كربلا آمده بودند همه تاركالصلوة بودند، بلكه نماز جماعت مىخواندند! و خود يزيد و معاويه پيشنماز بودندآرى عبادتى كه همراه با جهالت باشد، كشتنِ عابدترين مردم را در محرابِ عبادت، بزرگترين عبادت مىداند و با قصد قربت براى كشتن علىعليه السلام مىرود!
نه فقط نماز كه ساير عبادات نيز بايد همراه با معرفتِ رهبر حق و اطاعت از او باشد، لذا در روايات آمده كه خداوند حج را واجب كرد تا مردم دور خانه او جمع شوند و در اين مركز اجتماع با امامان معصوم ارتباط برقرار كنند. اما امروزه ميليونها نفر گرد كعبه مىگردند، و به خاطر نداشتن رهبر آسمانى از هم گسيختهاند و با داشتن مركز وحدت و اهرمهاى اقتصادى از عدّهاى يهودى توسرى مىخورند!
آرى اسلام مجموعهاى است كه تجزيهبردار نيست. نماز بدون پذيرفتن ولايت قبول نيست، نماز بدون پرداخت زكوة قبول نيست چنانكه انفاق بدون نماز نيز پذيرفته نيست.
دستورات اسلام مثل اعضاى بدن است كه هيچيك جاى ديگرى را نمىگيرد، نه چشم كار گوش را مىكند و نه گوش كار دست را. در اسلام نيز خواندن نماز جاى زكوة را نمىگيرد، چنانكه هيچيك از اين دو جاى جهاد و مبارزه در راه خدا را پر نمىكنند. بلكه مجموعه اينها اسلام است
+ نوشته شده در
85/11/27ساعت 12:51  توسط محمد جواد مسجدی
|
اگر نماز توسط رهبران الهى اقامه شود بساط ظلم و طاغوت را برهم مىزند. نماز عيد امام رضاعليه السلام آنچنان با هيبت و عظمت آغاز شد كه حكومت ظالم بر خود لرزيد و فهميد كه اگر اين نماز به پايان برسد حكومتِ بنىعبّاس نيز به پايان خواهد رسيد. لذا مأمون دستور داد كه امام را از وسط راه بازگرداندند.
دليل آنكه نمازهاى امروز مسلمين اثرى ندارد آنست كه به قسمتى از قرآن عمل شد و قسمتى فراموش شد. زيرا قرآن مىفرمايد:
«وَاَقيمُواالصَّلوةَ وآتُوا الزَّكاةَ وَ اَطيعُوا الرّسُولَ» (67)
نماز به پاى داريد و زكات دهيد و از رسول خدا اطاعت كنيد.
امّا امروز بعضى نماز مىخوانند و زكات نمىدهند و بعضى اهل نماز و زكات هستند، ولى ولايت كفار را پذيرفتهاند. به عبارت ديگر ايمان به خدا دارند، اما كفر به طاغوت ندارند و اين ايمان ناقص است. در حالى كه خداوند مىفرمايد: «فَمَنْ يَكْفُر بِالطَّاغُوتِ وَ يُؤْمِنْ بِاللَّهِ فَقَدْاسْتَمْسَك بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقى» (68) هركس به طاغوت كفر ورزد و به خدا ايمان آورد به ريسمان محكم الهى چنگ زده است.
يعنى هم كفر به طاغوت و هم ايمان به خدا لازم است، در حالى كه امروزه مسلمين برائت از كفر و طاغوتها را فراموش كردهاند. لذا قرآن در مورد كسانى كه به طاغوت مراجعه مىكنندمىفرمايد: آنها خيال مىكنند كه مؤمن هستند: «اَلَمْ تَرَ اِلىَ الَّذينَ يَزْعُمُونَ اَنَّهُم آمَنُوا» (69)
+ نوشته شده در
85/11/27ساعت 12:50  توسط محمد جواد مسجدی
|
اگر از كودك سؤال كنيم پدر و مادرت را براى چه دوست دارى؟ مىگويد: بخاطر خريد شيرينى و لباس و كفش! امّا اگر از يك جوان سؤال كنيد چرا آنها را دوست دارى، مىگويد: والدين نشانه هويت و شخصيت من و مربّى و دلسوز من هستند.
اگر رشد فرزند بيشتر شود، اُنس با والدين براى او لذّتبخشتر است و ديگر به فكر كفش و كلاه نيست و چهبسا فرزندانى كه خدمت به والدين را وسيله قرب و كمال خودشان مىدانند و بالاتر از ماديات فكر مىكنند.
پرستش و عبادت خدا نيز اينچنين است و هركس به دليلى خدا را عبادت مىكند. عبادت مراحلى دارد:
گام اوّل: گروهى خدا را بخاطر نعمتهايش عبادت مىكنند تا شكر او را بجاى آورند. چنانكه قرآن نيز خطاب به عمومِ مردم مىفرمايد:
«فَلْيَعْبُدُوا رَبَّ هذَا الْبَيْت الَّذى اَطْعَمَهُم مِنْ جوُعٍ وَ آمَنَهُم مِنْ خَوْفٍ» (70)
پس پروردگار اين خانه را پرستش كنند كه آنان را از گرسنگى و ناامنى نجات داد.
گام اوّل عبادت كه ما نامش را عبادتِ شكر مىگذاريم، درست مانند علاقه كودكى است كه والدينش را بخاطر خريد كيف و كفش و شيرينى دوست دارد!
گام دوّم: در اين مرحله، انسان به خاطر آثار و بركاتِ عبادت، خدا را پرستش مىكند و توجه به آثار روحى و معنوىِ نماز دارد چنانكه قرآن مىفرمايد: «اِنَّ الصَّلوةَ تَنْهى عَنِ الْفَحْشاءِ وَالْمُنكَر» (71)
همانا نماز انسان را از بدىها و منكرات بازمىدارد.
اين مرحله از عبادت را كه ما عبادتِ رشد مىناميم، به مانند علاقه جوانى است كه پدر و مادر را بخاطر آنكه معلّم و مربّى او بودهاند و او را از انحرافات و خطرات حفظ كردهاند احترام مىكند.
گام سوم: كه بالاتر از مراحل قبلى است آنجاست كه خداوند به حضرت موسى مىفرمايد:
«اَقِمِ الصَّلوةَ لِذِكْرى» (72) نماز را بخاطر ياد من بجاى آر
حضرت موسى كه نماز را بخاطر آب و غذا نمىخواند، بخاطر دورى از فحشاء و منكرات هم نمىخواند، زيرا او اصولاً از شكمپرستى و منكرات دور است. او پيامبر اولوالعزم است و نماز را بخاطر اُنس با خدا و ياد خدا بجاى مىآورد. براى اولياى خدا اُنس با او بهترين دليلبراى عبادت است.
آرى اين كودكانند كه در بالاى مجلس نزد بزرگان مىنشينند تا بهتر پذيرايى شوند! اما افرادى هستند كه كنار بزرگان نشستن را بخاطر استفادههاى معنوى انتخاب مىكنند و كارى به پذيرايى ندارند، براى آنها همين اُنس با دانشمند يك ارزش است.
گام چهارم: اين مرحله كه بالاترين و برترين مراحل عبادت است، عبادت براى شكر و رشد و اُنس نيست، بلكه براى قرب است، قرب به خدا.
در قرآن چهار آيه داريم كه هركس آنها را بخواند واجب است سجده كند. در يكى از آنها همين مسأله قرب بواسطه عبادت مطرح شده است. آنجا كه مىفرمايد:
«وَاسْجُدْ وَ اقْتَرِبْ» (73) سجده كن و به او قرب پيدا كن.
بهر حال عبادت درجات و مراحلى دارد كه بر اساس درجاتِ معرفت و ايمان افراد فرق مىكند
+ نوشته شده در
85/11/27ساعت 12:49  توسط محمد جواد مسجدی
|
عبادت و بندگى، رسول خدا را به معراج بُرد: «سُبْحانَ الَّذى اَسْرى بِعَبْدِهِ لَيْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ اِلىَ الْمَسجِدِ الْاَقصى» (74)
منزّه است كسى كه بندهاش را شبانه از مسجدالحرام به مسجدالاقصى سير داد.
عبادت زمينه نزولِ فرشتگان را فراهم مىكند: «نَزَّلْنا عَلى عَبْدِنا» (75) وحى (را بواسطه فرشتگان) بر بندهمان نازل كرديم.
عبادت، دعاى انسان را مستجاب مىكند، زيرا نماز پيمان خداست (76) و هركس به پيمان خدا وفا كند خداوند هم به پيمان او وفادار است: «اَوْفُوا بِعَْهدى اوُفِ بِعَهْدِكُم» (77)
انسان بىعبادت، از سنگ و جماد پستتر است، زيرا قرآن مىفرمايد: «وَ اِنَّ مِنَ الْحِجارَةِ لَما يَهْبِطُ مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ» (78) بعضى از سنگها از خشيت الهى به زمين سقوط مىكنند، اما بعضى انسانها در برابر سرچشمه و خالق هستى گردن خم نمىكنند.
عبادت نشانه اراده و شخصيت انسان است. انسانى كه در ميان غرائز و تمايلات قرار دارد، اگر دل بكند و بسوى خدا برود ارزش دارد وگرنه فرشتگانى كه شهوت و غضب ندارند، دائماً در حال عبادتاند.
عبادت، گمنامترين انسانِ زمينى را مشهورترين فرد آسمان مىكند.
عبادت، جزيره كوچك انسان را به سرچشمه هستى وصل مىكند.
عبادت، يعنى نگاهى از بالا به تمام هستى.
عبادت، يعنى شكوفاكردن استعدادهاى عرفانى و معنوىِ نهفته در وجود انسانعبادت، ارزشى است كه انسان با اراده واختيار خود بدست مىآورد بر خلافِ ارزشهاىِ خانوادگى يا استعدادهاىِ درونى كه اختيارى و اكتسابى نيستند.
عبادت، تجديد عهد وپيمان با خدا و تازه نگهداشتنِ حيات معنوى است.
عبادت، مانع گناه و برطرفكننده آثار آنست. ذكر و ياد خداست كه جلوى گناه را مىگيرد نه علم به گناه بودن.
عبادت، پركردنِ ظرفِ روح است با ياد خدا، كه اگر با غير او پُر شود ظلم به گوهر انسانيّت است.
عبادت، به زمينِ خاكى چنان ارزشى مىدهد كه ورود به آن زمين بدون طهارت ممكن نباشد، همچون مسجد و كعبه و قدس.
عبادت و بندگى خدا، خود يك ارزش است، گرچه دعاها و خواستههاى ما مستجاب نشود.
عبادت، هم در شادى مطرح است هم در غم. آنجا كه خداوند به پيامبرش كوثر مىدهد سفارش به نماز مىكند:
«اِنَّا اَعْطَيْناك الْكَوْثَر فَصَّلِ لِرَبِّك» (79)
ما به تو خير كثير عطا كرديم، پس براى پروردگارت نماز بجاى آر.
و در برخورد با مشكلات و حوادث نيز سفارش به نماز مىكند:
«وَاسْتَعينُوا بِالصَّبْر وَالصَّلوة» (80)
از صبر و نماز كمك بگيريد و استمداد كنيد
+ نوشته شده در
85/11/27ساعت 12:49  توسط محمد جواد مسجدی
|
اسلام سفارش مىكند هرگاه حاجت يا مشكلى داشتيد، با خواندن نمازهايى مخصوص حلّ مشكل خود را از خدا بخواهيد، كه مناسب است در اينجا يك نمونه از آن نمازها را بياوريم.
+ نوشته شده در
85/11/27ساعت 12:48  توسط محمد جواد مسجدی
|
جعفر طيّار برادر حضرت علىعليه السلام است كه در هجرت به حبشه توانست با استدلال و رفتار مناسب خود دل نجاشى و عدّه كثيرى را به اسلام جذب كند و مؤسّسِ اسلام در قارّه آفريقا شود. او در جنگ موته دو دستش را در راه خدا داد و خداوند بجاى آن دو بال در بهشت به او داد و لذا به جعفر طيّار مشهور شد. هنگامى كه جعفر از حبشه بازگشت، پيامبرصلى الله عليه وآله به او فرمود: آيا مىخواهى هديه با ارزشى به تو عطا ببينند. اما پيامبر فرمود: نمازى به تو هديه مىكنم كه اگر هر روز آنرا انجام دهى، از دنيا و آنچه در دنياست براى تو بهتر باشد و اگر هر روز يا هر جمعه يا هر ماه يا هر سال بجاى آورى، خداوند گناهان بين دو نمازت را (گرچه يكسال باشد) بيامرزد.
اين نماز به سندهاى معتبر از شيعه و سنّى نقل شده است و نام اِكسير اعظم و كبريت احمر به خود گرفته است.
امام صادقعليه السلام مىفرمايد: هرگاه مشكل يا حاجتى داشتيد پس از خواندن نماز جعفر دعا كنيد كه انشاءاللّه مستجاب مىشود. نحوه اين نماز در اوايل مفاتيح در اعمال روز جمعه پس از ذكر نمازهاى امامان معصوم آمده است.
البتّه اين نماز يكى از دهها نماز مستحبى است كه براى رفع مشكلات وارد شده است. اخيراً كتابى تحت عنوان نمازهاى مستحبى تأليف شده كه حدود سيصدوپنجاه نماز مستحبى را با اسم و رسم آورده است و اين خود از اهميت نماز است كه اينهمه تنوّع دارد و بهر مناسبتى نمازى وارد شده است
+ نوشته شده در
85/11/27ساعت 12:48  توسط محمد جواد مسجدی
|
قداستِ نماز به قدرى است كه زمانِ اجراى بعضى مراسم مانند قَسم و اداى شهادت، بعد از نماز قرار داده شده است.
قرآن در سوره مائده آيه 106 مىفرمايد: هرگاه كسى در سفر دچار بيمارى شد و در آستانه مرگ قرار گرفت، دو نفر مسلمان و يا غير مسلمان را بر وصيّتِ خود گواه گيرد، لكن مراسم اداى شهادت بايد پس از نماز باشد، يعنى آن دو نفر پس از اداى نماز حاضر شده و با قسم خوردن شهادت دهند كه فلان مسلمان در مسافرت چه وصيت كرده است.
امروزه مرسوم است كه مراسمِ قسم را در حضور قرآن و با دست گذاردن بر قرآن انجام مىدهند، امّا خود قرآن در اين مورد مىفرمايد: مراسم قسم پس از انجام نماز باشد
+ نوشته شده در
85/11/27ساعت 12:48  توسط محمد جواد مسجدی
|
خداوند، هم در آفرينشِ تكوينى و هم در دستورات تشريعى عالىترين و كاملترين برنامهها را بكار برده است. مثلاً در آفرينش شير مادر تمام ويتامينهايى را كه نوزاد نياز دارد در شير مادر جمع كرده است.
اگر به آفرينشِ انسان نگاه كنيم مىبينيم آنچه در طبيعت وجود دارد در وجود انسان نيز قرار داده شده است.
اگر در طبيعت صداى رعد است، در انسان فرياد استاگر در طبيعت گياه و نبات است، در انسان رويش مو است.
اگر در طبيعت رودخانه است، در انسان رگهاى ريز و درشت است.
اگر در طبيعت آب شور و شيرين است، در انسان اشك شور و آب دهان شيرين است.
اگر در طبيعت معادن بسيار است، در انسان استعدادهاى نهفته فراوان است.
شعرى است كه به حضرت علىعليه السلام نسبت مىدهند كه فرمود:
أتزعم انّك جِرم صغير
و فيك انطوى العالم الاكبر
اى انسان! تو گمان مىكنى جُثّه كوچكى هستى، درحالى كه جهانى بزرگ در تو نهاده شده است.
نماز نيز يك هنرنمائىِ الهى است كه خداوند تمام ارزشها را به نحوى در آن قرار داده است. چه كمالى است كه براى انسان ارزش باشد اما در نماز يافت نشود؟
ياد خدا، يك ارزش و تنها وسيله آرامبخش دلهاست و نماز ياد خداست. «اللّه اكبر»
ياد قيامت يك ارزش و بازدارنده از گناه و فساد است و نماز يادآور «يوم الدين» است.
در خطّ انبيا و شهدا و صالحان بودن يك ارزش است و ما در نماز از خدا مىخواهيم در «صراط الذين انعمت عليهم» قرار بگيريم.
انزجار و برائتِ خود را از ستمپيشهگان و گمراهان با جمله «غير المغضوب عليهم ولاالضّالين» اعلام مىداريم.
عدالت كه در رأس همه ارزشهاست در امام جماعت نماز لازم شمرده شده است.
پيروى از امام جماعت در نماز، يك اصلِ با ارزش اجتماعى است كه بجاى خودسرى و تكروى تابع رهبرى عادل باشيم.
در انتخاب امام جماعت همواره توجه به ارزشهاست: عادلترين، فقيهترين، فصيحترين،...
ايستادن رو به قبله يادآور ارزشهاى بسيارى است، مكّه شكنجهگاه بلال، قربانگاه اسماعيل، زادگاه علىبنابيطالب، پايگاه قيام مهدى، آزمايشگاه ابراهيم و عبادتگاه تمام انبيا و اولياست.
در نماز هرچه هست تحرّك است، در هر صبح و شام، در ركوع و سجود و قيام، حركت در رفتن به مسجد و مصلّى، پس ساكن و ساكت و گوشهگير نباش، بلكه همواره در تلاش و حركت باش، البتّه در جهت خداوند و بسوى او.
در نماز روح و جان انسان غبارروبى مىشود، نماز، غبار غرور و تكبر را مىريزد، چون هرشبانهروز دهها بار بلندترين نقطه بدن را به خاك مىمالد. و سجده بر خاك بهتر از سنگ است كه تذلّل در به خاك ماليدن است.
بر زمين و آنچه از زمين روئيده مىشود سجده كن، بشرط آنكه خوردنى نباشد تا به فكر شكم نيفتى!
بر زمينِ پاك سجده كن كه از راه نا پاك نمىتوان به پاكى و سرچشمه پاكىها رسيد.
گريه از خوف خدا يك ارزش است و قرآن سجده همراه با گريه را ستايش كرده است: «سُجِّداً وَ بُكِيّاً» (81)
نماز يك خط الهى است كه از هنگام تولد تا لحظه مرگ براى ما ترسيم شده است:
نوزاد كه بدنيا آمد در گوش راست و چپ او اذان و اقامه بگو كه سفارش به نماز مىكند، «حىّ على الصلوة» و بهنگام مرگ نيز او را با خواندن نماز ميّت دفن كن. در طول زندگى نيز همواره در حال عبادت و پرستشِ خدا باش. «واعبُد رَبّك حتّى يَأتِيكَ اليَقِين» (82)
نماز پيوند انسان با طبيعت است. براى شناخت وقت نمازها خصوصاً صبح و ظهر بايد به خورشيد نظر كنى. براى بدست آوردن قبله به ستارگان توجه كنى، براى انجام نمازهاى مستحبى در ايام مباركه به حركات ماه دقت كنى. براى غسل و وضو به آب وبراى سجده وتيمم به خاك رو آورى.
اين ارتباط ميان نماز با خورشيد و ماه و ستاره و آب و خاك بدست كدام طرّاح حكيم برنامهريزى شده است؟
ديگر واجباتِ دين نيز به نوعى در نماز حضور دارند. نمازگزار همچون روزهدار حق خوردن و آشاميدن و رفع شهوت ندارد. نمازگزار همچون كسى كه به حج مىرود كعبه قبله و محور كارهاى اوست. نمازگزار همچون كسى است كه به جهاد مىرود، لكن به جهاد اكبر كه جهاد با نفس است. نماز خود بالاترين امر به معروف و نهى از منكر است.
هجرت از مهمترين ارزشهاى دينِ ماست و حضرت ابراهيم بخاطر نماز هجرت كرد و همسر و فرزند خود را در كنار كعبه گذارد و فرمود: «رَبَّنا اِنّى اَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِيَّتى بِوادٍ غَيْر ذى زَرْعٍ رَبَّنا لِيُقيمُوا الصَّلوة» (83) پروردگارا! من فرزندانم را در بيابانى خشك ساكن كردم تا نماز اقامه شود.
جالب آنكه حضرت ابراهيم نمىگويد: براى برپاداشتن حجّ هجرت كردم، بلكه مىگويد: هدفم از هجرت اقامه نماز بود.
به هر حال خداوند تمام ارزشها را در نماز و با نماز و براى نماز قرار داده است.
اگر زينت و نظافت يك ارزش است، اسلام سفارش مىكند كه: «خُذُوا زينَتَكُم عِنْدَ كُلِّ مُسْجِد» (84) به هنگام شركت در مساجد خود را زينت كنيد و زينتهاى خود را برگيريد. بالباس پاكيزه و معطّر وارد مسجد شويد.
چنانكه سفارش شده زنان به هنگام نماز، زيورهاى خود را همراه داشته باشند و با آنها خود را زينت كنند. (85)
حتّى به مسأله مسواك توجه شده و در روايات مىخوانيم: نماز با مسواك، هفتاد برابر نماز بدون مسواك است. (86) و فرمودهاند قبل از رفتن به مسجد سير و پياز نخوريد (87) كه بوى دهان شما ديگران را اذيّت نكند و مردم را از مسجد فرارى ندهد.
به هرحال اين نمازِ اسلام است و اين نمازِ ما. نمازى كه يا نمىخوانيم، يا غلط مىخوانيم، يا بىتوجه مىخوانيم و يا بدون جماعت و يا در آخر وقت!!
مساجد كه زمانى ابراهيم و اسماعيل و زكريا خادمش بودند (88) و مادر مريم نذر مىكند فرزندش خادم مسجد باشد، (89) مىرسد به جائى كه خادمانش غالباً افرادى از كار افتاده و پير و مريض و فقير و بىسواد و گاه بداخلاق هستند! راستى چرا غبارروبى حرم امام رضاعليه السلام افتخار است، اما غبارروبى خانه خدا هيچ!
چرا بايد مساجد ما به گونهاى باشد كه هركس وارد مىشود غم و اندوه و كسالت او را بگيرد؟ مگر مسجد عزاخانه است و يا مجلس فاتحهخوانى كه همواره پارچه سياه بر در مسجد آويزان باشد؟
البتّه بحمداللّه در چند سال اخير حركتى در مساجد پيدا شده و بسيارى از آنها مجهز به كتابخانه و صندوقِ قرضالحسنه و ديگر امور خدماتى شدهاند.
چه زيباست حديثى كه مىفرمايد: روز قيامت سه چيز از مردم شكايت مىكند: عالمى كه مردم به او مراجعه نكنند، قرآنى كه در منزل باشد اما تلاوت نشود و مسجدى كه مورد بىاعتنايى مردم واقع شود. (90)
سخن در باب مسجد بسيار است و اخيراً كتابى تحت عنوان سيماى مسجد در دو جلد تأليف شده است كه جايگاه مسجد را در جامعه اسلامى روشن مىكند. اما در يك كلام مسجد در صدر اسلام محل اجتماع مسلمين براى تصميمگيرىها و مشورتها، براى كسب علم و دانشها، پايگاه رزمندگان و جهادگران، محل رسيدگى به مشكلاتِ فقراء و بيماران، مركز قيام عليه حكومتهاى ظالم و ايراد خطابههاى تند عليه آنان بوده است.
همين جايگاهِ رفيع مسجد بوده است كه در طول تاريخ، مسلمين بهترين معمارىها را در ساخت مساجد خود بكار برده و براى اداره مساجد اموال بسيارى را وقف مىكردهاند، تا مساجد همواره آباد و سرپا باشند
+ نوشته شده در
85/11/27ساعت 12:47  توسط محمد جواد مسجدی
|
اولين ركن نماز نيّت است.
نيّت، يعنى آنكه بدانيم چه مىكنيم و چه مىگوييم و براى كه و چه حركت مىنمائيم.
ارزشِ هر كارى به نيّت و انگيزه آنست، نه فقط صِرف عمل. لذا حساب كسى كه بخاطر حفظ نظم و احترام به قانون، پشت چراغ قرمز مىايستد از حساب كسى كه از ترس پليس يا جريمه مىايستد جداست. در همه عبادات و خصوصاً نماز، نيّت جايگاه ويژهاى دارد و اصولاً چيزى كه يك كار را عبادت مىكند، نيّتِ الهى آن كار است كه اگر آن نيّت نباشد، هرچه هم ظاهر كار خوب و صحيح باشد، امّا ارزش عبادت ندارد. پيامبر گرامى اسلام در اين باره مىفرمايند:
«اِنَّمَا الْاَعْمالُ بِالنّيَّات» (91)
كارها به واسطه انگيزهها ارزش پيدا مىكند وبا آنها سنجيده مىشود.
آرى، فرق مادى يا معنوى بودن يك كار، در تفاوت نيّتها و هدفهاست
+ نوشته شده در
85/11/27ساعت 12:47  توسط محمد جواد مسجدی
|
نيّت خالص آن است كه انسان فقط براى خدا كار كند و در عمق جانش هدفى جز او و رضاى او نداشته و از مردم انتظار تشكر يا پاداش نداشته باشد. (92)
نانى كه اهل بيت رسول خداعليهم السلام در چند شب پىدرپى هنگام افطار به يتيم و اسير و فقير دادند، ارزش مادّىِ زيادى نداشت، اما چون خالصانه بود خداوند بخاطر آن يك سوره نازل كرد. (93)
و عطّار نيشابورى در مورد آن مىگويد:
گذشته زين جهانوصف سنانش
گذشته زآن جهان وصف سِه نانش
در تاريخ مىخوانيم كه كسى در جبهه كشته شد و همه گفتند: او شهيد است، اما حضرت فرمودند: او «قَتيل الحِمار» است، يعنى كشته راه الاغ! مردم تعجّب كردند، اما حضرت فرمود: هدف او از آمدن به جبهه، خدا نبود، بلكه چون ديد دشمن سوار بر الاغ خوبى است، با خود گفت: او را مىكشم و الاغش را به غنيمت مىبرم، اما موفق نشد و آن كافر اين مسلمان را كشت، پس او «قَتيل الحِمار» است. (94)
خالص كردن نيت، كارى بس دقيق و مشكل است. گاهى افكار غيرخدائى چنان در عمق جان انسان رسوخ مىكند كه خود انسان هم متوجّه نيست، و لذا در روايت آمده است: ريا و شرك از حركت مورچه سياه در شب تاريك بر سنگ سياه، آرامتر و دقيقتر است. (95) چه بسيار افرادى كه به خيال خود قصد قربت دارند، اما هنگام فراز و نشيبها معلوم مىشود كه قصدآنها صددرصد خالص نيست.
به قول علاّمه شهيد مطهرى، نيّت يعنى خودآگاهى، و ارزش عبادت به معرفت و آگاهى است. در روايات مىخوانيم:
«نِيَّةُ الْمُؤْمِنِ خَيْرٌ مِنْ عَمَلِهِ» (96)
نيّت مؤمن از عمل او بهتر است.
همانگونه كه در مقايسه جسم و روح، روح مهمتر از جسم است و انسانيتِ انسان به روح اوست، در مقايسه عمل و نيّت، نيّت مهمتر از خود عمل است، چرا كه روحِ عمل است.
نيّت به قدرى ارزش دارد كه اگر انسان نتواند كار خيرى را انجام دهد، امّا نيّت آنرا داشته باشد كه انجام دهد، خداوند پاداش آنرا به او مىدهد
+ نوشته شده در
85/11/27ساعت 12:46  توسط محمد جواد مسجدی
|
قصد قربت، يعنى نزديكى به مقام پروردگار، و ناگفته پيداست كه وقتى مىگويند: فلانى به فلان مقامِ كشورى نزديك است، مراد نزديكى مكانى و جسمى و فيزيكى نيست وگرنه پيشخدمتها از همه نزديكترند، بلكه مراد از نزديكى، نزديكى معنوى و مقامى و اُنس است.
انجام كارها براى جلب رضاى خداوند نيز به معناى آن نيست كه خداوند تحت تأثير كارهاى ما قرار بگيرد و تغيير حال بدهد، كه در اين صورت محلّ حوادث و تغيير مىشود، بلكه قرب به خدا، يعنى بالارفتن روح از نردبان وجود، كه نتيجهاش نفوذ پيداكردن در هستى است. يعنى نزديك شدن به سرچشمه هستى و او را در دل خود يافتن.
همانگونه كه مراتب وجود در جماد و نبات و حيوان و انسان تفاوت دارد، مراتب انسانها نيز در قرب به سرچشمه هستى متفاوت است و انسان مىتواند تا آنجا به خداوند قرب پيداكند و مقرّب درگاه الهى شود كه خليفه خدا در روى زمين گردد. عبادت همراه با قصد قربت، انسان را نورانىتر، كاملتر و با ظرفيت وجودى بيشترى مىگرداند.
همه عبادات و خصوصاً نمازهاى مستحبى نقش مهّمى در اين امر دارند، چنانكه در حديث مىخوانيم:
«لا يَزالُ الْعَبْد يَتَقَرَّبُ اِلىَّ بِالنَّوافِل» (97)
انسان مىتواند همواره از طريق نمازهاى مستحبى به خدا نزديك شود.
نمازِ واجب ممكن است از ترس دوزخ يا قهر خدا انجام شود، امّا نماز نافله نشانه عشق است و رمز اُنس با معبود
+ نوشته شده در
85/11/27ساعت 12:46  توسط محمد جواد مسجدی
|
لفظ «درجات» در قرآن، مكرّر و با تعبيرهاى مختلفى آمده است كه نكات لطيفى دربر دارد. براى بعضى مىفرمايد: «لَهُمْ دَرَجات» (98) براى آنها درجاتى است. اما درباره عدّه ديگرى مىفرمايد: «هُمْ دَرَجاتٌ» (99) آنان خود درجه هستند. مانند افراد بزرگى كه اگر در پايين مجلس هم بنشينند آنجا مىشود بالا، يعنى خود آنان درجه سازند، نه آنكه درجه و مقام آنها را بالا ببرد.
اين درجهبندى معنوى مخصوص انسانها نيست، بلكه سلسله مراتب در ميان فرشتگان نيز هست. قرآن در مورد جبرئيل مىفرمايد: «مُطاعٍ ثَمَّ اَمين» (100) يعنى مورد اطاعت ديگر فرشتگان است.
به هر حال درجات انسانها در اطاعت از خدا متفاوت است:
1- گاهى فقط مطيع است، اما نه از روى رضا.
2- گاهى نه فقط مطيع كه محبّ است، يعنى بر اساس عشق و محبّت اطاعت مىكند.
3- گاهى بالاتر از اطاعت و محبّت، به معرفت كامل مىرسد و هرچه مىبيند او را مىبيند.
حضرت علىعليه السلام مىفرمايد: «ما رَأَيْتُ شَيْئاً اِلاَّ وَ رَأَيْتُ اللَّه قَبْلَه و بَعْدَه و مَعَه» (
+ نوشته شده در
85/11/27ساعت 12:45  توسط محمد جواد مسجدی
|
مىگويند: سلطان محمود غزنوى براى آزمايش درباريانش كه چقدر به او وفادارند، كاروانى به راه انداخت و صندوق جواهرى را بر شترى نهاد اما در آنرا قفل نكرد. در مسير راه به درّهاى رسيدند او شتر را رَم داد، صندوق برگشت و جواهرات به درّه سرازير شد. سلطان گفت: هر كس هر جواهرى به دستش رسيد از آنِ او باشد، اطرافيان شاه را رها كردند و به سراغ جمع كردنِ درّ و گوهر رفتند.
در اين ميان ديد كه اَياز جواهرات را رها كرده و به دنبال سلطان آمده است. از او پرسيد تو چرا به سراغ جواهرات نرفتى؟ اياز در جواب گفت:
منم در قفاى تو مىتاختم
زخدمت به نعمت نپرداختم
آنگاه مولوى از اين ماجرا نتيجهگيرى كرده و مىگويد:
گر از دوست چشمت به احسان اوست
تو در بند خويشى نه در بند دوست
خلاف طريقت بود كاولياء
تمنا كنند از خدا جز خدا
قرآن از كسانى كه خدا را بخاطر خود مىخوانند و فقط در مشكلات به سراغ او مىروند و در غير آن خدا را فراموش و يا حتى انكار مىكنند، به شدت انتقاد كرده است:
«فَاِذا رَكِبوُا فِى الْفُلْك دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصينَ لَهُ الدّين فَلمَّا نَجَّاهُمْ اِلىَ الْبرِّ اِذاهُمْ يُشْرِكوُن» (102)
هرگاه بر كشتى سوار و در آستانه غرق شدن قرار گيرند، با اخلاص خدا را مىخوانند، اما همين كه به خشكى پا گذاشتند و نجات يافتند مشرك مىشوند.
به هرحال، كار براى خود، نفسپرستى است.
كار براى مردم، بتپرستى است.
كار براى خدا و خلق، دوگانهپرستى است.
و كارِ خود و خلق را براى خدا كردن، خداپرستى است.
در مناجات مىخوانيم: «اِلهى ما عَبَدْتُك خَوْفاً مِنْ نارِك وَ لا طَمَعاً فى جَنَّتِك بَلْ وَجَدْتُك اَهْلاً لِلْعِبادَة فَعَبْدتُك» (103) خداوندا! عبادتِ من نه از ترس دوزخ و نه به طمع بهشت توست، بلكه بخاطر آنست كه تو را شايسته عبادت و بندگى يافتم پس تو را عبادت كردم.
آرى، اين تجّارند كه به طمع سود كار مىكنند و اين بردگانند كه از روى ترس كار مىكنند، آزادگان و اَحرار بخاطر شكر نعمتهاى الهى او را عبادت مىكنند. چنانكه در كلمات معصومين آمده است:
«اِنَّ قَوماً عَبَدوُا اللَّهَ رَغْبَةً فَتِلْك عِبادَةُ التُّجارِ وَ اِنَّ قَوْماً عَبَدوُا اللَّهَ رَهْبَةً فَتِلْك عِبادَةُ الْعَبيدِ و اِنَّ قَوماً عَبَدوُاللَّهَ شُكْراً فَتِلْك عِبادَةُ الْاَحْرارِ» (104)
به قول حافظ:
در ضمير ما نمىگنجد بغير از دوست كس
هردو عالمرا بهدشمن دِهكهما را دوست بس
در عشق مادى انسان معشوق را براى خود مىخواهد، اما در عشق معنوى، انسان خود را براى معشوق. علىعليه السلام در دعاى كميل مىگويد: «وَاجْعَلْ قَلْبى بِحُبِّك مُتَيَّماً» خداوندا! قلبم را از محبّت خود لبريز كن
+ نوشته شده در
85/11/27ساعت 12:45  توسط محمد جواد مسجدی
|
رسيدن به قرب الهى و قصد قربت از دو راه است:
يكى شناخت عظمت و مقام خداوند و ديگرى شناخت پوچى و بىاعتبارى غير او.
قرآن همواره نعمتها و الطاف الهى را بر بندگان مطرح مىكند تا انسان را عاشق خدا كندذكر صفات او، آفريدههاى او، امدادهاى مادى و معنوى او و دهها نعمت بزرگ و كوچك، همه و همه بخاطر آنست كه محبت و عشق ما را به خدا زياد كند.
از طرف ديگر آيات زيادى ضعف و پوچى غير او را شمرده و مىفرمايد: غير او نه عزّتى دارد نه قدرتى، اگر همه جمع شوند و بخواهند مگسى خلق كنند نمىتوانند، جز او چه كسى مىتواند به نداى افراد مضطرّ و درمانده پاسخ دهد؟ آيا درست است كه ديگران را در كنار خدا مطرح كنيم و آنها را همسان و يكسان با خدا بدانيم؟
خاطره
يكى از مراجع تقليد جهان تشيّع، آيةاللّه العظمى بروجردى بود. ايشان در ايام سوگوارى در منزلش عزادارى برپا مىكرد. در يكى از اين جلسات حال ايشان خوب نبود، لذا در همان اتاق شخصى خود استراحت مىكردند و به صداى سخنران گوش مىدادند.
يكى از حاضران در مجلس عزا مىگويد: براى سلامتى امام زمان و آقاى بروجردى صلوات.
ناگهان ديدند كه ايشان عصاى خود را به در مىكوبد، نزديكان آقا حاضر شدند و پرسيدند: چه امرى داريد؟ اين مرجع بزرگوار فرمودند: چرا نام مرا در كنار نام امامزمانعليه السلام برديد؟ من كه لايق نيستم شما نام مرا در رديف نام امام ببريد و براى هر دو صلوات بفرستيد. (105)
اين مرجع دينى كه نايب امام زمان است حاضر نمىشود نامش در رديف نام امام معصوم آورده شود، اما بسيارى از ما از روى كجفهمى و بىادبى، نام موجوداتى ضعيف و سراپا نياز و احتياج را در كنار خداوند قادر مطلق متعال قرار مىدهيم و گويا آنها را در يك رديف مىدانيم
+ نوشته شده در
85/11/27ساعت 12:45  توسط محمد جواد مسجدی
|
اسلام به چگونگى كار و هدف و انگيزه آن توجه بسيار كرده است. قرآن از عملِ بهتر ستايش مىكند نه عملِ بيشتر، و مىفرمايد:
«لِيَبْلُوَكُمْ اَيّكُم اَحْسَنُ عَمَلاً» (106)
خداوند شما را در بوته امتحان قرار مىدهد تا مشخّص شود كداميك از شما بهترين عمل را بجاى آورد.
حضرت علىعليه السلام در ركوع انگشترش را به فقيرى داد و آيهاى از قرآن بخاطر آن نازل شد. مردم گمان كردهاند نازل شدن يك آيه بخاطر يك انگشتر، از آن جهت بوده كه انگشتر قيمتى بوده و لذا گفتهاند: قيمت انگشتر به مقدار خراج و مالياتِ شامات و سوريه بوده استدر حالى كه انگشترى با چنين قيمت هرگز با زهد علىعليه السلام سازگار نيست، چنانكه با عدل على هم نمىسازد كه او چنين انگشترى در دست كند و بعضى در فقر و ندارى باشند. اما حقيقت آنست كه نزولِ آيه «اِنَّما وَلِيّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُه وَالَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيموُنَ الصَّلوةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ» (107) بخاطر كيفيت عمل بود نه كميّت آن، بخاطر اخلاص وقصد قربت بود، نه وزن وحجم وقيمتِ انگشتر.
خاطره
بهلول گروهى را ديد كه مسجدى مىسازند و ادعا مىكنند كه براى خداست، او بر سنگى نوشت: بانى اين مسجد بهلول است و آنرا شبانه بر در مسجد نصب كرد. روز بعد كه كارگران سنگ را ديدند به هارونالرشيد ماجرا را گفتند او بهلول را حاضر كرد و پرسيد چرا مسجدى را كه من مىسازم به نام خودت كردهاى؟
بهلول گفت اگر تو مسجد را براى خدا مىسازى بگذار نام من بر آن باشد خدا كه مىداند بانى مسجد كيست، او كه در پاداش دادن اشتباه نمىكند. اگر براى خداست چه نام من باشد چه نام تو اين كه مهم نيست. بهلول با اين كار به او فهماند كه قصد قربت ندارد بلكه قصد شهرت و نام دارد. به همين جهت قرآن اعمال كفار را به سراب تشبيه مىكند كه بنظر آب مىآيد امّا واقعيتى ندارد: «وَالَّذينَ كَفَروُا اَعْمالُهُم كَسَرابٍ بِقيعَة يَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ ماءً» (108)
اعمال كافران همچون سرابى است در بيابان خشك، كه انسان تشنه آنرا آب مىپندارد.
اصولاً اسلام، عملى را صالح مىداند كه هر چهار عنصر آن نيك باشد: عمل، انگيزه، وسيله و شيوه.
نه تنها در ابتداى كار قصد قربت لازم است، بلكه در طول عمل بايد قصد قربت دوام داشته باشد، والاّ كلّ عمل باطل است. اگر موتور هواپيما حتى دقيقهاى از كار بيفتد سقوط حتمى است. شرك و ريا در نيّت، حتى اگر يك لحظه باشد تمام عمل را حبط و نابود مىكند.
خاطره
در يك مسافرت هوايى، همه مسافرين هواپيما را كه در آستانه حركت بود پياده كردند و ساعتها پرواز به تأخير افتاد. سبب آنرا پرسيدم، گفتند: يك سوسك در هواپيما ديده شده است! گفتم: اين همه تأخير بخاطر يك سوسك! گفتند: بله زيرا چه بسا همين سوسك يك سيم را بجود و سيستم كنترل هواپيما مختلف شود و حادثهاى رخ بدهد.
چه بسا كارهاى خيرى كه بايد سبب پرواز انسان به سوى خدا شود، امّا بخاطر يك مرض روحى نه فقط موجب صعود، بلكه سبب سقوط او گردد
+ نوشته شده در
85/11/27ساعت 12:44  توسط محمد جواد مسجدی
|
فرض كنيد شخصى از روى ظلم و تجاوز يك نفر را كشت و بعداً معلوم شد كه مقتول نيز يك انسانِ جنايتكار بوده كه بايد اعدام مىشده است. در اينجا با اينكه كار قاتل مفيده بوده است، امّا مردم قاتل را ستايش نمىكنند، زيرا قصد او كشتن يك انسان بىگناه بود، نه كشتن يك مفسد فىالارض.
پس مفيدبودن يك عمل كافى نيست تا آن عمل صالح باشد بلكه لازم است با انگيزهاى پاك نيز همراه باشد.
قرآن، در همه جا روى قصد قربت تكيه مىكند، چه در خمس و زكوة و انفاقهاى مالى و چه در جنگ و جهاد با دشمنان. اينكه قرآن روىِ كلمات «فى سَبيلِ اللَّهِ» (109) ، «لِوَجْهِ اللّهِ» (110) ، «اِبْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ» (111) تكيه مىكند، نشان دهنده اهميت قصد قربت است.
كسانى كه با ساختن مدرسه و بيمارستان و راه و خوابگاه براى مردم كارهاى مفيد انجام مىدهند، اگر قصد الهى نداشته باشند به خودشان ظلم كردهاند زيرا خود از آن عمل هيچ بهرهاى ندارند گرچه ديگران از آن بهرههاى فراوان مىبرند.
اينكه قرآن همواره عمل صالح را در كنار ايمان مىآورد و مىفرمايد: «الَّذينَ آمَنوُا وَ عَمِلوُا الصَّالِحاتِ» و يا مىفرمايد: «مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَكَرٍ اَو اُنْثى وَ هُوَ مُؤْمِن» (112) ، بخاطر آنست كه حُسن فعلى به تنهايى كفايت نمىكند، بلكه حُسن فاعلى نيز لازم است.
دو خاطره
بلال حبشى كه مؤذّن پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله بود در گفتنِ جمله «اَشهَد ان لااله الاّ اللّه» بجاىِ شين، سين مىگفت، زيرا زبانش گير داشت. مردم اين را عيب مىگرفتند، اما پيامبر فرمود: سينِ بلال در نزد خدا شين است. (113)
گرچه در ظاهر كارش ناقص است، اما چون قصد قربت وحُسن نيّت دارد پاداش دارد.
عبداللّهبن مكتوم، يكى از ياران مخلص پيامبر و شخصى نابينا بود. روزى اين صحابى بزرگ وارد مجلسى شد كه پيامبر و عدهاى مشغول گفتگو بودند. او كه افراد جلسه را نمىديد با صداى بلند مشغول صحبت شد. يكى از افراد جلسه به او عبوس كرد و ناراحت شد.
با آنكه براى شخص نابينا، عبوسكردن و لبخندزدن فرقى نمىكند زيرا او نمىبيند، امّا قرآن براى همين عبوس كردن يك سوره نازل كرد و در ده آيه پىدرپى شخص عبوسكننده را كوبيد.
«عَبَسَ وَ تَوَلّى اَنْ جاءَهُ الْاَعْمى وَ ما يُدْريك لَعَلَّه يَزَّكّى...» (114)
پس ملاكِ عمل، مفيد بودن يا مضر بودن نيست كه عمل را با ديگران بسنجيم و بگوييم: اگرعمل به ديگران فايدهاى رساند، عمل صالح و اگر ضررى رساند عمل غيرصالح است. بلكه بايد رابطه عمل را با خود شخص هم بسنجيم كه او عمل را به چه هدفى انجام داد و آيا عمل فى نفسه حتى اگر به ديگران هم فايدهاى نرساند و يا ضررى نزند، چگونه است؟
آرى در مكتب انبيا، اخلاق ارزش ذاتى دارد نه عَرَضى، مانند اخلاق بشرى كه براى جذب مشترى و بالابردن توليد و جمعكردن مردم به دور خود است. در سوره عبس، انتقاد براى آن است كه چرا تو براى نابينا عبوس كردى، گرچه نابينا ترا نمىبيند، زيرا عبوس كردن بر مؤمن به خودى خود عمل زشتى است.
به هرحال قصد قربت، يعنى همه كارها را با معيار الهى انجام بده و كارى به بازتابهاى سياسى و اجتماعى و خوشامدِ ديگران نداشته باش.
قصد قربت، يعنى كار را براى خدا انجام بده و از نيش و نوشها نهراس. قرآن در وصفِ مؤمنان واقعى مىفرمايد: «يُجاهِدوُنَ فى سَبيلِ اللَّهِ وَ لايَخافُونَ لَوْمَةَ لائمٍ» (115) در راه خدا جهاد مىكنند و از سرزش ملامتكنندگان هراسى ندارند.
قصد قربت، يعنى حق را بگو و از احدى جز او پروا نداشته باش. چنانكه قرآن مبلّغين الهى را چنين توصيف مىكند: «اَلَّذينَ يُبَلِّغُونَ رِسالاتِ اللَّهِ وَ يَخْشَوْنَهُ وَ لا يَخْشَوْنَ اَحَداً اِلاَّ اللَّه» (116) آنانكه پيامهاى الهى را تبليغ مىكنند و از او خشيت دارند و از كسى جز خدا نمىترسند.
خاطره
روزى در حرم امام رضاعليه السلام مشغول دعا و زيارت بودم و حالى داشتم. يكى از زائران در كنارم قرار گرفت و بخاطر بحثهاى شب جمعه در تلويزيون مرا شناخت و اسكناسى را كه چند تا كرده بود به من داد و گفت: آقاى قرائتى اين پول را به فقير بدهيد. گفتم: من هم مثل شما براى زيارت آمدهام و در مشهد فقيرى را نمىشناسم خودتان آنرا به فقيرى بدهيد.
لحظاتى گذشت و دوباره حرف خود را تكرار كرد و من نيز همان جواب را دادم و به دعا مشغول شدم. بار سوّم حرفش را تكرار كرد، من ناراحت شدم و گفتم: شما امروز با يك بيستتومانى سه بار حواس مرا پرت كردهاى، خواهش مىكنم مزاحم نشويد و اين پول را خودتان به فقيرى بدهيد. او گفت: آقاى قرائتى بيست تومانى نيست، هزار تومانى است.
من كه تا آن زمان فكر مىكردم يك اسكناس بيستتومانى براى فقير مىدهد، لحظاتى تأمل كردم و از ناراحتىام كاسته شد. گفتم: در اينجا مؤسسهاى است براى كمك به بچههاى يتيم، گفت: اختيار با شماست هر كجا كه صلاح ديديد مصرف كنيد، او پول را داد و رفت.
من كتاب دعا را كنار گذاشتم و به فكر فرو رفتم كه اگر براى خداست، چه فرقى ميانبيست تومانى و هزار تومانى است؟ فهميدم كه اين صحنه براى من آزمايشى بود تا بدانم هنوز قصد قربت در من زنده نشده است.
يكى از نشانههاى اخلاص آنست كه انسان ميان مقدار و افراد ومناطق و نوع كار وشرائط فرقى نگذارد وفقط به فكر رضاى خدا باشد، مردم بفهمند يا نفهمند، طرفدارى بكنند يا نه، درآمدى داشته باشد يا نداشته باشد.
البتّه انساندوستى و كار را براى مردم انجام دادن از خودپرستى برتر است، ولى بدون هدفِ الهى ارزش الهى ندارد.
به قول علاّمه شهيد مطهّرى، قصد قربت يك شرط ذاتى است نه قراردادى و اعتبارى، شرط تكوينى است نه تشريفاتى. اگر گفتيم شرط رسيدن به مكّه پيمودن راه مكّه است، اين شرط طبيعى و ذاتى است نه قراردادى، و شرط رسيدن به مقام قرب الهى، داشتن قصد قربت است و اين شرط ذاتى است
+ نوشته شده در
85/11/27ساعت 12:43  توسط محمد جواد مسجدی
|
با نگاهى كوتاه و گذرا به آيات و روايات، آثار و بركات زيادى براى نيتّ پاك درمىيابيم كه بطور فشرده گوشههايى از آنها را بيان مىكنيم:
1- كسى كه حُسن نيّت داشته باشد رزق او فراوان مىشود. (117) شايد مراد حديث آن باشد كه بخاطر حُسن نيّت، رفتار و برخورد او با مردم به نحو مطلوب مىشود و قهراً افراد بيشترى جذب شغل و كار او مىشوند و درآمد بيشترى بدست مىآورد.
2- حُسن نيّت، توفيقات انسان را زياد مىكند، زندگى طيّب و دلچسب مىشود و دوستان زيادى را براى انسان مىآورد. (118)
الطاف الهى به قدر حُسن نيّت افراد است و هرچه نيت بهتر و خالصتر باشد لطف خداوند نيز بيشتر مىگردد.
3- به انسان طول عمر مىدهد.
در روايات آمده: كسى كه حج را تمام كرد، اگر در موقع بازگشت به وطن نيّت كند و تصميم بگيرد براى سال بعد هم به حج بيايد، خداوند بخاطر همين آرزوى خوب، به او طول عمر مىدهد. (119)
4- حسن نيّت، گذشته انسان را جبران مىكند. علىعليه السلام مىفرمايد: اگر گنهكار با حسن نيت توبه كند خداوند آنچه را به عنوان كيفر از او گرفته به او پس مىدهد و هرگونه مشكلى در كارش باشد اصلاح مىكند. (120)
كار نشود. با نيّتِ صادق، كارهاى نشده براى انسان به حساب مىآيد، چنانكه در روايت آمده: اگر انسان مؤمنى بگويد: اگر خداوند به من امكانات مىداد چنين و چنان مىكردم. و اين آرزو صادقانه باشد، خداوند پاداش آن كارهاى خير را به او مرحمت مىفرمايد. (121) حتى اگر صادقانه آرزوى شهادت كند و از خداوند شهادت بخواهد، خداوند او را به درجات شهدا مىرساند گرچه در رختخواب از دنيا برود. (122)
از لطف خدا همين بس كه براى تصميم به كار خير پاداش مىدهد، امّا براى نيّتِ گناه تا وقتى گناهى انجام نشود كيفر نمىكند. (123)
6- نيّت پاك مىتواند مادّىترين امور زندگى را عامل قرب انسان قرار دهد، چنانكه معنوىترين حالات مانند سجده و گريه اگر از روى ريا باشد وسيله دورى انسان از خدا مىگردد.
در روايات مىخوانيم: همانگونه كه جسم با روح پايدار است دين با نيت صادق استوار است. (124) دل پاك و حُسن نيت از بهترين ذخائر و گنجينههاى الهى است و هرچه نيت بهتر باشد ارزش اين گنج بيشتر خواهد بود (125) و اصولاً نيّت و تصميم و اراده جدّى، توان بدنى انسان را چندبرابر مىكند.
امام صادقعليه السلام مىفرمايد: خداوند در قيامت مردم را بر اساس نيّاتى كه دارند محشور مىكند. (126) كسى كه هدفش انجام وظيفه باشد براى او نوع كار و رسيدن به نتيجه مهم نيست. چنانكه قرآن مىفرمايد:
«وَ مَنْ يُقاتِلْ فى سَبيلِ اللَّهِ فَيُقْتَلْ اَوْ يَغْلِبْ فَسَوْفَ نُؤْتيهِ اَجْراً عَظيماً» (127)
كسى كه در راه خدا بجنگد، چه كشته شود و چه پيروز شود ما پاداش بزرگى به او خواهيم داد.
آنچه مهم است جهاد در راه خداست اما اينكه نتيجهاش شكست باشد يا پيروزى، در پاداشِ الهى تأثيرى ندارد. قرآن در جاى ديگرى مىفرمايد:
«وَ مَنْ يَخْرُجْ مِنْ بَيْتِهِ مُهاجِراً اِلَى اللَّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ يُدْرِكْهُ الْمَوْت فَقَدْ وَقَعَ اَجْرُه عَلَى اللَّهِ» (128)
كسى كه براى هجرت بسوى خدا و پيامبر، از خانهاش خارج شود و سپس مرگ او را دريابد پاداشش با خداست.
از اين آيه نيز بخوبى فهميده مىشود كه اگر انسان بخاطر خدا از خانه خارج شود، گرچه به مقصد هم نرسد پاداش دارد. مهم نيّتِ عمل است نه خود عمل، مهم قدم گذاردن در راه است نه رسيدن به مقصد.
رسول خداصلى الله عليه وآله به ابىذر فرمود: تصميم بر كار خير داشته باش گرچه توفيق
5-خداوند به نيّتِ كار خير، پاداش آن كار خير را مىدهد گرچه انسان موفق به انجام آنكار نشود. با نيّتِ صادق، كارهاى نشده براى انسان به حساب مىآيد، چنانكه در روايت آمده: اگر انسان مؤمنى بگويد: اگر خداوند به من امكانات مىداد چنين و چنان مىكردم. و اين آرزو صادقانه باشد، خداوند پاداش آن كارهاى خير را به او مرحمت مىفرمايد. (121) حتى اگر صادقانه آرزوى شهادت كند و از خداوند شهادت بخواهد، خداوند او را به درجات شهدا مىرساند گرچه در رختخواب از دنيا برود. (122)
از لطف خدا همين بس كه براى تصميم به كار خير پاداش مىدهد، امّا براى نيّتِ گناه تا وقتى گناهى انجام نشود كيفر نمىكند. (123)
6- نيّت پاك مىتواند مادّىترين امور زندگى را عامل قرب انسان قرار دهد، چنانكه معنوىترين حالات مانند سجده و گريه اگر از روى ريا باشد وسيله دورى انسان از خدا مىگردد.
در روايات مىخوانيم: همانگونه كه جسم با روح پايدار است دين با نيت صادق استوار است. (124) دل پاك و حُسن نيت از بهترين ذخائر و گنجينههاى الهى است و هرچه نيت بهتر باشد ارزش اين گنج بيشتر خواهد بود (125) و اصولاً نيّت و تصميم و اراده جدّى، توان بدنى انسان را چندبرابر مىكند.
امام صادقعليه السلام مىفرمايد: خداوند در قيامت مردم را بر اساس نيّاتى كه دارند محشور مىكند. (126) كسى كه هدفش انجام وظيفه باشد براى او نوع كار و رسيدن به نتيجه مهم نيست. چنانكه قرآن مىفرمايد:
«وَ مَنْ يُقاتِلْ فى سَبيلِ اللَّهِ فَيُقْتَلْ اَوْ يَغْلِبْ فَسَوْفَ نُؤْتيهِ اَجْراً عَظيماً» (127)
كسى كه در راه خدا بجنگد، چه كشته شود و چه پيروز شود ما پاداش بزرگى به او خواهيم داد.
آنچه مهم است جهاد در راه خداست اما اينكه نتيجهاش شكست باشد يا پيروزى، در پاداشِ الهى تأثيرى ندارد. قرآن در جاى ديگرى مىفرمايد:
«وَ مَنْ يَخْرُجْ مِنْ بَيْتِهِ مُهاجِراً اِلَى اللَّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ يُدْرِكْهُ الْمَوْت فَقَدْ وَقَعَ اَجْرُه عَلَى اللَّهِ» (128)
كسى كه براى هجرت بسوى خدا و پيامبر، از خانهاش خارج شود و سپس مرگ او را دريابد پاداشش با خداست.
از اين آيه نيز بخوبى فهميده مىشود كه اگر انسان بخاطر خدا از خانه خارج شود، گرچه به مقصد هم نرسد پاداش دارد. مهم نيّتِ عمل است نه خود عمل، مهم قدم گذاردن در راه است نه رسيدن به مقصد.
رسول خداصلى الله عليه وآله به ابىذر فرمود: تصميم بر كار خير داشته باش گرچه توفيقعمل پيدا نكنى، زيرا اين تصميم تو را از جرگه غافلين بيرون مىآورد. (129)
در حديثى ديگر مىخوانيم: هر كارى كه همراه با نيت الهى باشد بزرگ است، گرچه آن كار ساده و كوچك باشد. (130) چنانكه مهمترين كارها، اگر با نيت صحيح نباشد ارزشى ندارد. پيامبرصلى الله عليه وآله مىفرمايد: بيشتر شهداى امّت من در رختخواب از دنيا مىروند و چه بسيارند كسانى كه در جبهه كشته مىشوند اما خدا بر نيتّ آنان آگاه است. (131)
پيامبر گرامى اسلام در جنگ تبوك فرمود: همانا كسانى كه در مدينه هستند اما آرزوى جبهه و شركت با ما را دارند بخاطر همان نيّت در اجر ما شريكند. (132)
چنانكه در روايتى ديگر مىخوانيم: كسى كه با فكر بيدارشدن براى نماز شب به رختخواب مىرود، اگر هم در خواب بماند خداوند خوابش را صدقه و نفس كشيدنش را تسبيح قرار مىدهد و پاداشِ نماز شب را برايش ثبت مىفرمايد. (133)
بىجهت نيست كه به ما سفارش شده حتى در خوردن و خوابيدن هم هدف مقدّسى داشته باشيد. (134) و اگر شخصى را بخاطر خداوند دوست بداريد و خيال كنيد كه او انسان خوبى است، گرچه او دوزخى باشد اما شما مأجور هستيد. (135
+ نوشته شده در
85/11/27ساعت 12:43  توسط محمد جواد مسجدی
|
امتيازى كه نيّت كار بر نفس كار دارد، اين است كه در انجام كار، گاهى ريا و خودنمائى مطرح است امّا در نيتّ چون يك امر درونى است و آثار ظاهرى ندارد، ريا و سمعه و امثال آن راه ندارد. امتياز ديگر نيتّ بر عمل آنست كه هميشه و همه جا ممكن است و شرائط خاصى نمىطلبد امّا انجام يك عمل نياز به شرائط و امكاناتِ فراوانى دارد.
در روايات، عنوانى است به نام رواياتِ «مَنْ بَلغ» كه اين دسته روايات مىگويد: اگر كسى روايتى شنيد كه مىگويد فلان عمل پاداش دارد و آن عمل را انجام داد، خداوند آن پاداش را به او مىدهد گرچه آن روايت درست نباشد، زيرا كسى كه به آن حديث عمل كرده با حسن نيّت انجام داده است.
+ نوشته شده در
85/11/27ساعت 12:42  توسط محمد جواد مسجدی
|
1- گاهى ترس از قهر خدا يا طمع به لطف او انسان را به كارى وادار مىكند. چنانكه قرآن در اين مورد مىفرمايد: «اُدْعُوهُ خَوْفاً و طَمَعاً» (136) خدا را در هر حال بخوانيد؛ چه حال ترس، چه اميد.
و يا در جاى ديگرى مىفرمايد: «يَدْعُونَنا رَغَباً وَ رَهَباً» (137) ما را در حال اميد يا ترس مىخوانند.
2- مرحله بالاتر آنست كه انسان بخاطر تشكر از الطاف او كارى انجام دهد، گرچه پاداش يا كيفرى از جانب خداوند نباشد. چنانكه حضرت علىعليه السلام مىفرمايد: «لَوْ لَمْ يَتَوَعَّدِ اللَّهُ عَلى مَعْصِيَتِهِ لَكانَ يَجِبُ اَلاَّ يُعْصى شُكْراً لِنِعْمَتِهِ» (138)
اگر خداوند بر معصيتش وعده عذاب نداده بود، بر انسان لازم بود بخاطر تشكر از نعمتهاى او نافرمانى او را نكند.
3- مرحله بالاتر، قرب به اوست كه انسان بدون چشمداشتى به بهشت و يا ترسى از دوزخ، خدا را عبادت كند چون تنها او را شايسته بندگى و عبادت مىداند.
4- بالاترين مرحله آنست كه عشق به خدا انسان را به كارى وادار كند، چنانكه علىعليه السلام عشق به مرگ و لقاى خدا، از علاقه طفل به پستان مادر بيشتر مىداند و حضرت قاسم فرزند امام حسن مجبتىعليهما السلام در كربلا مىگويد: مرگ در راه خدا براى من از عسل شيرينتر است
+ نوشته شده در
85/11/27ساعت 12:42  توسط محمد جواد مسجدی
|
اسلام در مسائل كيفرى نيز براى قصد و نيّت حساب جداگانهاى باز كرده است كه به دو نمونه از آن اشاره مىكنيم:
در مورد قتل، حساب كسى كه از روى عمد و قصد كسى را كشته، از حساب كسى كه بدون قصد سبب كشته شدن فردى شده، جداست و هريك حكم جداگانهاى دارد. (139)
در سوگند و قسم نيز قرآن مىفرمايد:
«لا يُؤاخِذُكُم اللَّه بِالَّلغْوِ فى اَيْمانكم» (140)
خداوند شما را بواسطه قسمهاىِ غيرجدّى مؤاخذه نمىكند.
لذا اگر كسى سوگندى ياد كند ولى نيّت و قصد جدّى نداشته باشد آن سوگند ارزشى ندارد.
+ نوشته شده در
85/11/27ساعت 12:41  توسط محمد جواد مسجدی
|
بهترين راهِ رسيدن به قصد قربت و نيّت پاك، معرفت و شناخت است.
اگر بدانيم محبوبيّت پيداكردن نزد مردم بدست خداست. (141)
اگر بدانيم عزّت و قدرت تنها بدست اوست. (142)
اگر بدانيم نفع و ضرر ما بدست ديگران نيست. (143)
اگر بدانيم كار براى خدا، گاهى دو برابر، گاهى ده برابر و گاهى هفتصد برابر پاداش دارد، براى غير او كار نمىكنيم.
اگر بدانيم بالارفتن در جامعه نشانه عظمت نيست، زيرا دودِ روسياه هم بالا مىرود!
اگر بدانيم توجّه و نظر مردم به ما ارزشى ندارد، زيرا اگر يك فيل هم در خيابان راه برود همه به او نگاه مىكنند!
اگر به خطرات و رسوايىهاى رياكارى توجه داشته باشيم.
اگر بدانيم روزى را در پيش داريم كه احدى به فرياد احدى نمىرسد و تنها كسانى نجات مىيابند كه قلب سليم داشته باشند. (144)
و اگر بدانيم با نيّت فاسد چه ارزشهايى را از دست مىدهيم،
خود را براى انجام كار خالص و با قصد قربت آماده مىكنيم.
+ نوشته شده در
85/11/27ساعت 12:41  توسط محمد جواد مسجدی
|
در خاتمه بحث نيّت، اشارهاى هم به آفاتِ نيّتِ فاسد مىكنيم چنانكه قبلاً بركات نيّتِ سالم را بيان كرديم. 1- مستجاب نشدن دعا. امام سجّادعليه السلام مىفرمايد: نيّت سوء سبب قبول نشدن دعاهاست. (145)
نيّتِ غيرخدايى، نه تنها كارها را از رنگ الهى و عبادت بودن مىاندازد، بلكه خطراتى را هم در بر دارد.
امام صادقعليه السلام مىفرمايد: اگر كسى وام بگيرد اما هدفش اين باشد كه آن را نپردازد به منزله سارق است. (146) چنانكه اگر در ازدواج قصد پرداختِ مهريّه همسرش را نداشته باشد در نزد خدا به منزله زناكار است. (147)
2- محروميّت از رزق. امام صادقعليه السلام فرمود: چه بسا مؤمنى كه نيّت گناه مىكند و خداوند او را از رزق محروم مىكند.
نمونه عينى اين حديث، داستان باغى است كه در قرآن آمده است:
در سوره قلم از آيه 16 تا 30 داستان گروهى آمده است كه باغى داشتند و قصد كردند براى برداشت محصول شبانه بروند تا فقرا آگاه نشوند و چيزى از ميوهها را به فقرا ندهند.
سحرگاه كه به سراغ باغ رفتند، ديدند باغ سوخته و خاكستر شده است. ابتدا گمان كردند راه را گم كردهاند، اما يكى از آنها كه عاقلتر بود گفت: آيا من به شما تذكّر ندادم چنين قصد و نيّتى نكنيد. شما قصد محروم كردن فقرا را داشتيد خداوند هم شما را از آن محروم كرد.
از اين ماجراى قرآنى فهميده مىشود كه خداوند گاهى بر اساس قصد و نيّتِ ما كيفر مىدهد (148) گرچه اين امر كليّت ندارد.
3- سبب شقاوت است. حضرت علىعليه السلام مىفرمايد: «مِنَ الشّقاءِ فَسادُ النِّيَّة» (149) نيّت فاسد نشانه شقاوت است.
4- بركت از عمر و زندگى مىرود. علىعليه السلام در جاى ديگرى مىفرمايد: «عِنْدَ فَسادَ النِّيَّة تَرْتَفِعُ الْبَرَكَة» (150) خداوند بركت را از كسى كه نيتش سالم نيست برمىدارد و او نمىتواند از نعمتهاى الهى به خوبى استفاده كند.
مىگويند به شخصى گفتند: بخاطر فلان كارر خوبت، سه دعاى مستجاب دارى. خوشحال شد و گفت: خدايا! همسرم زيباترين زنان شود، همسرش بسيار زيبا شد اما زندگى برايش تلخ شد زيرا مىديد كه همه مردم چشم به زن او دوختهاند. دعاى دوّم را بكار بست كه خدايا همسرم را زشتترين زنان كن، دعايش مستجاب شد اما ديگر زندگى با چنين همسرى قابل تحمّل نبود. از دعاى سوّم استفاده كرد و گفت: خدايا همسرم مثل اوّلش شود. دعايش مستجاب شد و همسرش به شكل اوّل بازگشت. او هر سه دعا را بكار بست اما نتيجهاى نگرفت. اين است معناىبرداشتهشدن بركت كه انسان از امكانات بهره خوب نبرد
+ نوشته شده در
85/11/27ساعت 12:41  توسط محمد جواد مسجدی
|
اللّهاكبر زائران خانه خدا، اوّلين كلام واجبشان گفتن لبيّك است كه با گفتن آن وارد اعمال حج مىشوند و يك سرى چيزها بر آنها حرام مىشود.
نماز نيز با گفتن اللّهاكبر شروع مىشود و امورى را بر نمازگزار حرام مىكند، مانند خوردن، آشاميدن و حرف زدن، لذا به تكبير اوّل نماز تكبيرةالاحرام مىگويند.
زائران مكّه در مسير راه به هر فراز و نشيب كه مىرسند لبيّك را تكرار مىكنند و اين تكرار مستحب است. نمازگزار نيز در هر خم و راست شدن و قيام و قعود مستحب است اللّهاكبر را تكرار كند.
«اللّه اكبر» اوّلين كلمه واجب به هنگام صبح است.
اوّلين كلمهاى است كه نوزاد مسلمان در آغاز تولد به عنوان اذان و اقامه مىشنود و آخرين كلمهاى است كه بر مرده خوانده مىشود (در نماز ميّت) و سپس وارد قبر مىشود.
يگانه ذكرى است كه در نماز هم واجب است و هم ركن نماز است.
اولين جمله در سرود مسلمانان يعنى اذان است.
«اللّهاكبر»، بيشترين ذكرى است كه هم در مقدّمات نماز، هم در خود نماز و هم در تعقيبات آن گفته مىشود، بطورى كه يك مسلمان در طول يك روز فقط در نمازهاى پنجگانه واجب (نه نمازهاى مستحب) حدود 360 مرتبه آنرا تكرار مىكند. بدين صورت كه:
1- براى هر 5 نماز اذان وارد شده و در هر اذانى 6 مرتبه «اللّهاكبر» گفته مىشود (مجموعاً 30 مرتبه)
2- براى هر 5 نماز اقامه وارد شده كه در هر اقامهاى 4 مرتبه اللّهاكبر گفته مىشود (مجموعاً 20 مرتبه)
3- قبل از تكبيرةالاحرام، در هر 5 نماز، 6 تكبير مستحب است و تكبير هفتم همان تكبيرةالاحرام واجب است، (مجموعاً 30 مرتبه)
4- تكبيرةالاحرامِ آغاز نمازها كه در مجموع 5 تكبير مىشود.
5 - قبل از هر ركوع در 17 ركعت يك تكبير وارد شده است. (مجموعاً 17 مرتبه)
6- در هر هفده ركعت نماز دو سجده داريم كه براى هر سجده دو تكبير مستحب است، يكى قبل و يكى بعد از آن. (مجموعاً 68 مرتبه)
7- هر نماز يك قنوت دارد كه قبل از هر قنوت يك تكبير وارد شده است (مجموعاً 5مرتبه).
8 - در پايان هريك از نمازهاى 5گانه 3 تكبير وارد شده است. (مجموعاً 15 مرتبه)
9- بعد از هر نماز 34 مرتبه تكبير به عنوان تسبيحات حضرت زهرا مىگوييم. (مجموعاً 170 مرتبه)
اما حيف كه در طول عمر يك اللّهاكبر با توجه نگفتيم، كه اگر انسانى با ايمان و توجه كامل هر روز بيش از 360 مرتبه بگويد: خدا بزرگتر است، ديگر از هيچ قدرت وابرقدرت و توطئهاى هراس ندارد.
+ نوشته شده در
85/11/27ساعت 12:40  توسط محمد جواد مسجدی
|
در نمازهاى عيد فطر و قربان، نه فقط در نماز كه قبل و بعد نماز، شعارها همه تكبير است.
در نماز آيات پنج ركوع داريم وبراى هر ركوع تكبيرى وارد شده است.
در نماز ميّت نيز اصولاً 5 تكبير ركن نماز است.
+ نوشته شده در
85/11/27ساعت 12:40  توسط محمد جواد مسجدی
|
اسلام براى هر كار آدابى را بيان كرده است. در گفتن اللّهاكبر نيز آدابى بايد مراعات شود، از جمله:
1- هنگام گفتن تكبير در نماز، دو دست را تا مقابل گوشها بالا بياوريم، بطورى كه وقتى دستها مقابل گوش رسيد تكبير تمام شده باشد.
امام رضاعليه السلام فرمود: حركت دستها در موقع تكبير در توجه و ابتهال به خدا و حضور قلب مؤثر است. (151)
2- انگشتان دست موقع تكبير بهم چسبيده باشد و بالا رود.
3- كف دستها رو به قبله باشد.
روايات بلندكردن دست هنگام تكبير را زينت نماز معرّفى كردهاند. (152)
+ نوشته شده در
85/11/27ساعت 12:39  توسط محمد جواد مسجدی
|
اللّهاكبر، يعنى خدا برتر از همه موجوداتِ حسّى، ذهنى، مُلكى و ملكوتى است.
اللّهاكبر، يعنى خدا برتر از آنست كه كسى بتواند او را توصيف كند.
اى برتر از خيال و قياس و گمان و وهم
وز هرچه گفتهايم و شنيديم و خواندهايم
+ نوشته شده در
85/11/27ساعت 12:39  توسط محمد جواد مسجدی
|
نه فقط در نماز، بلكه در بسيارى از موارد و مواضع، گفتن اللّه اكبر وارد شده است و لذا مسلمانان در صدر اسلام، هم در تلخىها و هم در شادىها تكبير مىگفتهاند كه ما به گوشهاى از آن اشاره مىكنيم:
1- در جنگ خندق، مسلمين هنگام كندن خندق به سنگ محكمى برخورد كردند كه كلنگ شكست اما سنگ نشكست. پيامبر آمد و با ضربهاى سنگ را شكست. مسلمانان يك صدا تكبير گفتند و در همانجا پيامبرصلى الله عليه وآله فرمود: من سقوط كاخهاى روم و ايران را در برق و جرقه سنگها ديدم. (154)
2- علىعليه السلام در جنگ صفين، هر كس را كه مىكشت با صداى بلند تكبير مىگفت و مسلمين با شمردن تكبيرها فهميدند كه حضرت چه تعداد را به هلاكت رسانده است. (155)
3- شبى كه فاطمه زهراعليها السلام را به خانه علىابن ابيطالبعليهما السلام مىبردند هفتادهزار فرشته، تكبيرگويان به زمين نازل شدند. (156)
4- پيامبر گرامى ما بر جنازه فاطمه بنتاسد، 40 تكبير (157) و بر جنازه عموى خود حضرت حمزه، 70 تكبير خواندند. (158)
5 - مستحب است در مراسم حج هر سنگريزهاى كه به جايگاه شيطان پرتاب مىشود يك تكبير گفته شود. (159)
6- در تسبيحات حضرت زهرا كه ثوابش معادل هزار ركعت نماز مستحبى است، 34 مرتبه تكبير آمده است. (160)
7- هنگامى كه پيامبراكرم متولد شد اولين كلمهاى كه بر زبان آورد كلمه مباركه اللّهاكبر بود. (161)
8 - روزى كه مكّه بدست مسلمانان فتح شد، پيامبر وارد مسجدالحرام شد و به حجرالاسود اشاره كرد و تكبير گفت و مسلمانان با صداى بلند چنان تكبير گفتند كه لرزه بر اندام مشركين افتاد. (162)
9- در روايات مىخوانيم: هرگاه چيزى موجب تعجب شما شد تكبير بگوييد. (163)
10- در جنگ اُحُد، قهرمانى از كفار مبارز مىطلبيد. حضرت علىعليه السلام جلو رفت و چنان ضربهاى بر او وارد كرد كه پيامبر و مسلمانان با صداى بلند تكبير گفتند. (164)
11- پيامبراكرم به حضرت على مىفرمود: هرگاه به هلال ماه يا آينه نظر كردى و يا مشكلى به تو رو آورد 3 مرتبه تكبير بگو. (165)
12- زيد فرزند امام سجادعليه السلام كه عليه حكومت بنىاميّه قيام كرد، شعارش اللّهاكبر بود. (166)
13- در جنگ بدر، پيامبرصلى الله عليه وآله در انتظار هلاكتِ يكى از سران دشمن به نام نوفل بود، همين كه خبر دادند حضرت على او را از ميان برداشت پيامبر تكبير گفت. (167)
14- هنگامى كه حضرت على به خواستگارى حضرت زهرا آمد، پيامبر فرمود: صبركن تا موضوع را با دخترم فاطمه در ميان بگذارم. اما حضرت زهرا سكوت كرد و چيزى نگفت. پيامبر فرمود: «اللّهاكبر سكوتها اقرارها». (168)
15- در جنگ با خوارج، وقتى فرمانده آنها به هلاكت رسيد، حضرت على تكبير گفت و سجده كرد و همه مردم تكبير گفتند. (169)
16- گروهى از يهود مسلمان شدند و به پيامبر گفتند: پيامبران قبلى جانشين داشتهاند وصىّ شما كيست؟
در اينجا آيه ولايت نازل شد كه رهبر شما خدا و رسول او و مؤمنانى هستند كه در حال ركوع زكات مىدهند. (170) پيامبر فرمودند: به مسجد برويم. وقتى وارد شدند فقيرى را ديدند كه خوشحال است و حضرت على در حال ركوع انگشتر خود را به او داده است. در اين هنگام پيامبر تكبير گفتند. (171)
17- گفتن تكبير به هنگام ورود به حرم امامان معصوم سفارش شده است. چنانكه قبل از خواندن زيارت جامعه، 100 تكبير در سه مرحله مىخوانيم كه به قول مرحوم مجلسى شايد دليل اين همه تكبير آن باشد كه جملاتِ زيارت جامعه شما را دچار غلوّ در مورد امامان نكند. (172)
18- حضرت علىعليه السلام در قضاوتهاى خود وقتى مجرم را شناسايى مىكرد تكبير مىگفت. (173)
19- ميثم تمار كه به جرم طرفدارى از حضرت علىعليه السلام بدستور ابنزياد به دار آويخته شد و با نيزه به او حمله كردند، در لحظه شهادت تكبير مىگفت و از دهانش خون مىآمد. (174)
20- در شب معراج، پيامبر از هر آسمانى كه مىگذشت تكبير مىگفت. (175)
21- جبرئيل نزد پيامبر بود كه حضرت على وارد شد جبرئيل گفت: اى محمّد! به خدائى كه ترا به پيامبرى مبعوث كرد، اهل آسمانها از اهل زمين اين على را بهتر و بيشتر مىشناسند، هرگاه او در جنگها تكبير مىگويد ما فرشتگان نيز با او همصدا مىشويم. (176)
22- در جنگ خيبر وقتى مسلمانان وارد قلعه شدند، چنان تكبير مىگفتند كه يهوديان پا به فرار گذاشتند. (177)
+ نوشته شده در
85/11/27ساعت 12:39  توسط محمد جواد مسجدی
|
پس از گفتن تكبيرةالاحرام، بايد سوره حمد خوانده شود و اگر اين سوره در نماز خوانده نشود، نماز باطل است. «لا صلوة الاّ بفاتحة الكتاب» (178)
نام ديگر اين سوره، فاتحةالكتاب است، زيرا قرآن با اين سوره آغاز مىشود. اين سوره هفت آيه دارد (179) و بنا به روايت جابربن عبداللّهانصارى از رسولاكرمصلى الله عليه وآله بهترين سورههاى قرآن است. (180)
سوره حمد، تنها سورهاى است كه بر هر مسلمانى واجب است حداقل روزى ده بار آنرا در نمازهاى پنجگانه خود بخواند.
در اهميت اين سوره همين بس كه در روايات آمده: اگر هفتاد مرتبه اين سوره را بر مرده خوانديد و زنده شد تعجب نكنيد. (181)
از نامگذارى اين سوره به فاتحة الكتاب، معلوم مىشود تمام آيات قرآن در زمان پيامبراكرم جمعآورى و به صورت كتاب درآمده و به امر ايشان در آغاز و ابتداى كتاب قرار داده شده است. آيات سوره مباركه حمد، اشاراتى درباره خدا و صفات او، مسأله معاد، و درخواست رهروى در راه حق، و قبول حاكميت و ربوبيّت خداوند دارد. همچنين در اين سوره علاقه خود را به ادامه راه اولياى خدا و بيزارى و انزجار از گمراهان و غضبشدگان ابراز مىكنيم.
سوره حمد مايه شفا است. هم شفا از دردهاى جسمانى و هم شفا از بيمارىهاى روحى. مرحوم علامه امينى در كتاب تفسير فاتحةالكتاب روايات فراوانى را در اين زمينه نقل كرده است
+ نوشته شده در
85/11/27ساعت 12:38  توسط محمد جواد مسجدی
|
1- انسان در تلاوت سوره حمد، با «بسماللّه» از غير خدا قطع اميد مىكند.
2- با «ربّ العالمين» و «مالك يوم الدّين» احساس مىكند كه مربوب و مملوك است.
3- با كلمه «ربّ العالمين» ميان خود و هستى ارتباط4- با «الرّحمن الرّحيم» خود را در سايه لطف گسترده او مىبيند.
5 - با «مالكِ يومالدين» غفلتش از قيامت زدوده مىشود.
6- با «ايّاك نَعبد» خودخواهى و شهرتطلبى را كنار مىگذارد.
7- با «ايّاك نستعين» از فكر يارى طلبى از غيرخدا بيرون مىرود.
8 - با «انعمتَ عليهم» مىفهمد كه تقسيم نعمتها بدست اوست و بايد حسادت را كنار گذاشت، زيرا حسود در واقع از داورى و تقسيم روزى به دست خدا راضى نيست.
9- با «اهدِنا الصّراط المُستقيم» رهسپارى در راه حق را درخواست كند.
10- با «صراط الّذين انعمتَ عليهم» همبستگى خود را با پيروان راه خدا اعلام مىدارد.
11- و در نهايت با «غيرالمغضوب عليهم ولا الضّالين» از باطل و اهل باطل بيزارى مىجويد.
«بِسماللّه الرّحمن الرّحيم»
در ميان مردم و اقوام مختلف رسم است كه كارهاى مهّم را با نام يكى از بزرگان خويش كه مورد احترام و علاقه آنهاست، شروع مىكنند، تا آن كار با ميمنت و مباركى آغاز شود و به انجام رسد.
البتّه هركس بر اساس افكار و عقايد صحيح يا فاسد خود عمل مىكند. بعضى با نام بتها و طاغوتها و بعضى با نام و ياد خدا و به دست اولياى خدا كارهاى خود را شروع مىكنند. چنانكه امروز رسم شده ساختمانهاى مهم را، افراد مهمّ اولين كلنگش را بر زمين مىزنند، در جنگ خندق نيز پيامبراكرم براى حفر خندق، اوّلين كلنگ را خود به زمين زدند.
بسماللّه، سرآغاز كتاب وحى است. بسماللّه، نه تنها در ابتداى قرآن بلكه در آغاز تمام كتابهاى آسمانى بوده است. بسماللّه، سرلوحه عمل همه انبيا بوده است. وقتى كشتى حضرت نوح در ميان امواج طوفان به راه افتاد، نوح به ياران خود گفت: سوار شويد كه: «بسماللّه مجريها و مرسيها» (182) حركت و توقف اين كشتى با نام خداست.
حضرت سليمان نيز وقتى ملكه سبا را به سوى خدا دعوت كرد، دعوتنامه خود را با جمله «بسماللّهالرحمن الرحيم» آغاز كرد.
حضرت علىعليه السلام مىفرمود: «بسماللّه» مايه بركت كارها و ترك آن موجب نافرجامى امور است. (183)
همچنين به شخصى كه جمله «بسماللّه» را مىنوشت فرمود: «جَوِّدها» آنرا نيكو بنويس. (184)
به زبان آوردنِ «بسماللّه» در شروع هر كارى سفارش شده است؛ غذاخوردن، خوابيدن، سوارشدن بر مركب، نكاح و زناشويى و بسيارى از كارهاى ديگر. حتى اگى حيوانى بدونِ گفتن برقرار مىكند
«بسماللّه» ذبح شود مصرف گوشت آن حرام است. و اين رمز آن است كه خوراكِ انسانِ هدفدار و موحّد نيز بايد جهت الهى داشته باشد.
چرا هر كارى را با «بسماللّه» شروع كنيم؟
همانگونه كه محصولات يك كارخانه آرم و علامت مخصوص آن كارخانه را دارد و مثلاً يك كارخانه چينىسازى علامت خود را روى تمام ظروف مىزند، چه ظرفهاى بزرگ و چه كوچك، و يا هر كشورى پرچمى مخصوص به خود دارد كه هم بر فراز ادارات و پادگانها برافراشته است و هم بر فراز كشتىها و هم بر روى ميز ادارى كارمندان، نام خدا و ياد خدا نيز آرم و نشانه مسلمانى است و جمله «بسماللّه» علامت و رمز اين مسلمانى است و در هر كارى، چه بزرگ و چه كوچك و در هر مكانى، چه مسجد و چه كارخانه و در هر زمانى، چه صبح و چه شام، اين كلام مبارك بر زبان مسلمان جارى است و لذا در حديث مىخوانيم: «بسماللّه» را فراموش نكن، حتى در نوشتن يك بيت شعر. رواياتى نيز در پاداش كسى كه براى اوّلين بار «بسماللّه» را به كودك ياد دهد، وارد شده است. (185)
آيا «بسماللّهالرحمنالرحيم» جزء سوره حمد و يك آيه مستقل است؟
گرچه بعضى افراد، بسماللّه را جزء سوره ندانسته و يا قرائت آن را در نماز ترك كردهاند، اما مورد اعتراض مسلمين واقع شدهاند. چنانكه معاويه روزى در نماز بسماللّه را نگفت، مردم به او اعتراض كرده و گفتند «اَسَرَقْتَ اَمْ نَسيتَ؟!» آيه را دزديدى يا فراموش كردى؟ (186)
فخر رازى در تفسير خود شانزده دليل مىآورد كه بسماللّه جزء سوره حمد است و آلوسى نيز در تفسير خود اين اعتقاد را دارد. احمدبن حنبل نيز در مُسند خود آورده است كه بسماللّه جزء سوره است.
به اعتقاد اهل بيت رسولاللّه صلواتاللَّهعليهماجمعين، كه صد سال سابقه بر رهبران فقهىِ مذاهب اهل تسنّن دارند و در راه خدا به شهادت رسيده و در قرآن نيز بر عصمت و پاكى آنها تصريح شده است، جمله «بسماللّهالرّحمنالرّحيم» خود آيهاى مستقل و جزء سوره است.
امامان معصومعليهم السلام اصرار داشتند كه در نماز «بسماللّه» را بلند بگويند و امام باقرعليه السلام در مورد كسانى كه آيه بسماللّه را در نماز نمىخواندند و يا جزء سوره نمىشمردند فرمود: «سَرقوا اَكرم آية» (187) بهترين آيه قرآن را به سرقت بردند!
علامه شهيد مطهرى در تفسير سوره حمد، ابنعباس، عاصم، كسائى، ابنعمر، ابنزبير، عطاء، طاووس، فخر رازى و سيوطى را از جمله كسانى معرفى مىكند كه بسماللّه را جزء سوره مىدانستهاند. البتّه در ابتداى سوره برائت (سوره توبه)، بسماللّه نيامده است كه به فرموده حضرت علىعليه السلام بخاطر آن است كه بسماللّه كلمه امان و رحمت است و با اعلامبرائت از مشركين سازگار نيست.
+ نوشته شده در
85/11/27ساعت 12:38  توسط محمد جواد مسجدی
|
بسماللّه، نشانگر رنگ وصبغه الهى وبيانگر جهتگيرى توحيدى ماست.
بسماللّه، رمز توحيد و به نام ديگران رمز كفر و به نام خدا و ديگران نشانه شرك است. نه دركنار نام خدا، نام ديگرى را ببريم و نه به جاى نام او نام ديگرى قرار دهيم. معناىِ «سَبِحّ اسْمَ رَبّك» آن است كه حتى اسم پروردگار نيز بايد از هر شريكى منزّه باشد.
بسماللّه، رمز بقا و دوام است و هرچه رنگ خدايى نداشته باشد فانى است. (188)
بسماللّه، رمز عشق به خدا و توكّل به اوست.
بسماللّه، رمز دورى از تكبر و اظهار عجز به درگاه خداست.
بسماللّه، رمز بيمهكردن كارها با نام خداست.
بسماللّه، رمز قداست بخشيدن به كارهاست.
بسماللّه، رمز ذكر و ياد هميشگى خداست كه خدايا ترا در هيچ حال فراموش نمىكنم.
بسماللّه، بيانگر هدف انسان است كه خدايا هدفم تو هستى، نه مردم، نه دنيا و نه هوسها.
بسماللّه، يعنى فقط و فقط از او استمداد مىجويم نه ديگران.
بسماللّه، بيانگر آن است كه محتواى سوره از مبدأ حق و مظهر رحمت نازل شده است.
+ نوشته شده در
85/11/27ساعت 12:37  توسط محمد جواد مسجدی
|
بعضى ريشه «اللّه» را از «اَلِهَ» به معناى «عَبَدَ» دانستهاند و «اللّه» را به معبود واقعى معنى كردهاند كه تمام كمالات را دارا باشد.
امّا بعضى ريشه آنرا «وَلِهَ» دانستهاند كه بمعناى دلباختگى و عشق و حيرت است. بنابراين كلمه «اللّه» يعنى ذات مقدسى كه جذبه او همه را متحير و شيفته خود ساخته است.
بايد توجه داشت كلمه «خدا» يا «خداوند» ترجمهاى كامل براى كلمه «اللّه» نيست، زيرا «خدا» در اصل «خودآى» بوده كه در فلسفه، واجبالوجود گفته مىشود و كلمه «خداوند» نيز بمعناى صاحب است. چنانكه در ادبيات فارسى مىگوييم: «خداوندِ خانه» يعنى صاحبِ خانه.
و ناگفته پيداست كه معناى صاحب يا وجودِ واجب براى ترجمه اللّه كوتاه و نارساست. بلكه «اللّه» يعنى ذاتى كه شايسته عشق و پرستش است، زيرا همه كمالات را در بر دارد.
در قرآن حدود صد نام براى خدا آمده است كه «اللّه» جامعترين آنهاست. اصولاً نامهاىخداوند هر كدام اشاره به صفتى از صفات خدا دارد، نه آنكه فقط يك علامت و نشانهاى براى خدا باشد. نامهاى افراد بشر مختلف است، بعضى نامها فقط علامتاند و هيچ نظرى به معناى لفظ و مطابقت آن معنى با صفات آن شخص ندارند، بلكه گاهى هم مخالفت دارند مثل آنكه اسم شخص بسيار دروغگويى، صادق باشد!
اما گاهى نام يك شخص علاوه بر آنكه اسم اوست، وصف او نيز هست و اشاره به صفات و كمالات او دارد مثل، اسم صادق براى انسان راستگو.
بعضى نامها مثل صداى زنگ ساعت تنها علامت فرارسيدن زمان است، اما بعضى نامها نظير صداى مؤذّن هم علامت است و هم محتوا دارد.
قرآن مىفرمايد: «وَ لِلّهِ الاَسْماءُ الحُسنى» (189) يعنى نامهاى نيكو و بهترين نامها مخصوص خداست. در روايات 99 نام براى خدا ذكر شده كه به عنوان اسماء حسنى معرفى شدهاند و آمده است هركس خدا را با اين نامها بخواند دعايش مستجاب مىشود. (190) و در دعاى جوشنكبير خدا را با هزار نام و صفت مىخوانيم.
آمدن دو كلمه «رحمن» و «رحيم» بدنبالِ «اللّه» رمز آن است كه انسان كار خود را با اميد به لطف و رحمت الهى آغاز كند و بداند كه منشأ همه اميدها و رحمتها خداست.
شروع كار با الفاظ رحمت، رمز آن است كه اصل و بناى الهى بر لطف و رحمت است و سزاوار است كه انسان از سرچشمه رحمت الهى استمداد كند.
رحمن، نام مخصوص خداست زيرا تنها رحمت او گسترده و فراگير و هميشگى است. ديگران يا رحمتى ندارند و يا گسترده نيست، علاوه بر آنكه ديگران اگر هم چيزى مىبخشند توقع پاداش دنيوى يا اخروى دارند، علف مىدهند تا شير بدوشند!
در مورد دو واژه «الرّحمن» و «الرّحيم» در ذيل آيه «الرّحمن الرّحيم» بيشتر سخن خواهيم گفت.
«اَلْحَمدُ لِلَّهِ»
كلماتِ «حمد»، «مدح» و «شكر»، گرچه در ظاهر يك معنى دارند، اما هركدام در جاى خاصى بكار مىروند. مثلاً: كلمه «مَدح» به معناى ستايش است، چه ستايش به حق باشد و چه از روى چاپلوسى و ناحق، چه بخاطر كمالاتِ فرد باشد و چه از ترس و طمع و يا اغفال و خودشيرينى.
كلمه «شكر»، سپاس در برابر خير و نعمتى است كه از ديگران به انسان رسيده است.
اما در كلمه «حَمد»، علاوه بر ستايش و سپاس، معناى ديگرى نيز نهفته و آن پرستش است. سپاس و ستايشى كه به حدّ پرستش برسد، حمد است و لذا مدح و شكر ديگران جايز است، اما حَمد مخصوص خداست، زيرا پرستش مخصوص اوست.
گرچه بعد از «الحمدلِلَّه» چهار وصف براى خدا آمده است: «ربّالعالمين»، «الرّحمن»، «الرّحيم»، «مالك يومالدين» كه نشان مىدهد انسان بايد بخاطر اين الطاف و عظمت الهى، حمدگوىِ خدا باشد، اما قبل از هر چيز كلمه «لِلَّه» آمده است، يعنى حمد تنها براى اوست چون تنها او شايسته حمد است، بر فرض هم كه چنين اوصافى در كنارش نيامده باشد.
گر از دوست چشمت به احسان اوست
تو در بند خويشى نه در بند دوست
«رَبِّ العالَمينَ»
خداوند، پروردگار همه هستى است. آنچه در آسمانها و زمين و ميان آنهاست، پروردگارشان اوست: «رَبُّ السَّمواتِ وَالْاَرْضِ وَ ما بَيْنَهُما» (191) و «هُوَ رَبُّ كُلِّ شَىءٍ» (192)
حضرت علىعليه السلام در تفسير «عالَمين» مىفرمايند: «من الجمادات و الحيوانات» يعنى او پروردگار جماد و حيوان، جاندار و بىجان است.
گرچه گاهى مراد از «عالَمين» در قرآن، انسانها هستند، امّا بيشتر موارد، عالَم به معناى مخلوقات و عالمين به معناى تمام مخلوقات استعمال شده است. از اين آيه فهميده مىشود پروردگار تمام هستى اوست و آنچه در جاهليت و در ميان بعضى ملّتها اعتقاد داشتند كه براى هر نوعى از موجودات، خدائى مستقل است كه «ربّالنّوع» آن پديده است، فكرى باطل است.
خداوند براى همه موجودات پس از آفرينش، مسيرى براى رشد و تكامل تعيين نموده و تربيت الهى همان مسير هدايت اوست. «رَبُّنَا الَّذى اَعْطى كُلَّ شَىءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى» (193) پرودگار ما كسى است كه به همه موجودات نعمت وجود بخشيده و سپس آنها را به سوى كمال هدايت نموده است. اوست كه به زنبور عسل ياد داده از چه گياهى بمكد و به مورچه آموخته چگونه قوت زمستانى خود را ذخيره كند و بدن انسان را چنان آفريده كه بطور خودكار خونسازى كند.
آرى چنين خداوندى شايسته سپاس وستايش است. يكى از ويژگىهاى انسان آن است كه در برابر جمال و كمال و زيبائى، ستايش و در برابر نعمتها و احسانها تشكر مىكند. خداوند متعال، بخاطر كمال و جمالش شايسته ستايش و بخاطر احسان و اِنعامش لايق شكرگزارى است. البتّه تشكر از خدا، منافاتى با سپاسگزارى از مخلوق ندارد، به شرط آنكه به امر خدا و در مسير خدا باشد. گرچه درواقع هر كس با هر زبانى هرگونه ستايشى از ديگران مىكند، در حقيقت منشأ و سرچشمه آن را حمد مىكند.
«ربّ العالَمين» يعنى رابطه خداوند با مخلوقات رابطهاى دائمى و تنگاتنگ است.
«ربّ العالَمين» يعنى امكان رشد و تربيت براى همه وجود دارد. نهتنها خوبان كه بدها نيزدر حال بهرهگيرى از نعمتهاى الهى هستند. «كُلاًّ نُمِدُّ هؤلاءِ وَ هؤُلاءِ» (194) خداوند مىفرمايد: ما همه را كمك مىكنيم و ميدان را براى همه باز گذاشتهايم تا هركس به هر هدفى كه دارد برسد. البتّه چون دنيا دار تزاحم و موانع است، طبيعى است كه همه كس به همه آرزوهايش نمىرسد.
«ربّ العالمين» يعنى خداوند هم مالكِ هستى است هم مدبّر آن. كلمه «ربّ» يا از ريشه «رَبَىَ» به معناى رشد و تربيت گرفته شده و يا از واژه «رَبَّ» به معناى صاحب. خداوند هم صاحب جهان است هم مربّى و مدبّر آن. «لَهُ الْخَلْقُ وَالْاَمر تَبارَك اللَّهُ رَبُّ الْعالَمينَ» (195) هم آفرينش از اوست هم اداره آن و هم پرورشدهنده همه اوست.
طبق روايات كلمه «الحمدلِلّه ربّ العالمين» بهترين تشكر از نعمتهاى خداوند است و لذا سفارش شده قبل از هرگونه دعا و درخواستى از خدا، حمد خدا كنيد وگرنه دعا ناقص است. نه تنها در آغازِ دعا و نيايش، بلكه اهل بهشت در پايان كار همان شعار را تكرار مىكنند كه: «وَ آخِرُ دَعْويهُمْ اَنِ الْحَمدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمينَ» (196)
«اَلرَّحْمنِ الرَّحيمِ»
ترجمه اين دو كلمه به «بخشنده مهربان» ترجمه كامل و رسائى نيست، زيرا به قول علاّمه شهيد مطهّرى، بخشنده مهربان ترجمه جواد و رئوف است، نه رحمن و رحيم و اصولاً براى اين دو كلمه، واژه معادلِ فارسى يافت نشده است.
گرچه «رحمن» و «رحيم» هر دو از ريشه «رحمة» گرفته شدهاند، امّا «رحمن» به رحمتِ گسترده الهى گفته مىشود كه ابتدائى است و همه انسانها را شامل مىشود، ولى «رحيم» رحمتى است كه به عنوان پاداش و نتيجه كارهاى خوب تنها بر نيكوكاران نازل مىشود. لذا به فرموده امام صادقعليه السلام خداوند نسبت به تمام مخلوقات «رحمن» است، اما تنها به مؤمنان رحيم است. خداوند رحمت را بر خود واجب كرده است: «كَتبَ عَلى نَفسِهِ الرَّحمَة» (197) چنانكه پيامبر و كتاب او نيز براى هستى، رحمت است: «رَحْمَةً لِلْعالَمينَ» (198)
پرورش و تربيت او بر اساس رحمت است و كيفر و عقوبت او نيز همچون چوب معلّم لازمه تربيت است. بخشيدن گناهان و قبول توبه بندگان و عيبپوشى آنان و دادن فرصت براى جبران گذشته همه مظاهر رحمت فراگير او هستند.
اصولاً هستى جلوه رحمت اوست و هرچه از جانب او به هر موجودى برسد لطف و رحمت است، لذا همه سورههاى قرآن با «بسماللّه الرحمن الرحيم» آغاز مىشود.
«الرحمنالرحيم» در كنار «ربّالعالمين»، يعنى تربيت الهى بر اساس لطف و رحمت است، چنانكه تعليم او نيز بر پايه رحم و مهربانى است: «اَلرَّحْمنُ عَلَّمَ الْقُرآنَ» (199) خداىِ مهربان قرآن را به بشر تعليم كرد. و اين خود درسى براى ما انسانهاست كه معلّم و مربّى بايد
همواره مهربان و رحيم باشد.
«مالِك يَوْمِ الدّينِ»
او مالك روز جزاست. خداوند هم مالك است و هم مَلِك. هستى نيز هم مِلك تحتِ مالكيّت اوست و هم مُلك تحت سلطنت و حكومت او. مالكيّت او فراگير است و همه چيز را شامل مىشود و حتى حكومت هم تحت مالكيت اوست: «قُل اللَّهُمَّ مالِك المُلْك» (200) چنانكه انسان نيز نسبت به اعضاى بدن خود هم مالك است و هم حاكم و فرمانروا.
مالكيت خدا واقعى است، نه اعتبارى و قراردادى. گرچه خداوند هم مالكِ دنياست و هم آخرت، اما چون انسان در دنيا خود را مالك اشيا و امور مىبيند از مالكِ اصلى غافل مىشود، ولى در آن روز كه همه اسباب قطع و نسبتها محو و زبانها مُهر زده مىشود، مالكيتِ الهى را بخوبى احساس و ادراك مىكند، لذا به او خطاب مىشود: «لِمَنِ الْمُلْك الْيَوْم» امروز حكومت از آن كيست؟ و او كه تازه چشمش باز شده مىگويد: «لِلَّهِ الْواحِدِ الْقَّهار» (201)
نمازگزارى كه در هر نماز مىگويد: خداوند «مالك يومالدين» است همواره در يادِ معاد و قيامت است و هر كارى كه مىخواهد بكند از ابتدا به فكر حساب و كتاب روز جزاست.
+ نوشته شده در
85/11/27ساعت 12:37  توسط محمد جواد مسجدی
|
كلمه «دين» در معانى گوناگون بكار رفته است:
1- شريعت و قانون الهى، چنانكه قرآن مىفرمايد: «اِنَّ الدّينَ عِنْدَاللَّهِ الْاِسْلام» (202) همانا دين در نزد خدا اسلام است.
2- عمل و اطاعت، چنانكه قرآن مىفرمايد: «لِلَّهِ الدّينُ الْخالِصُ» (203) دين خالص (عمل خالص) براى خداست.
3- حساب وجزا، چنانكه اين آيه شريفه مىفرمايد: «مالِكيَوْمِالدّينِ»
يكى از نامهاى روز قيامت، «يومالدّين» است، يعنى روز كيفر و پاداش. چنانكه قرآن از قول منكرانِ قيامت نقل مىكند كه: «يَسْئَلُونَ اَيَّانَ يَوْمُ الدّينِ» (204) مىپرسند روز قيامت چه وقت است؟ و يا در مقام معرفى اين روز مىفرمايد: «ثُمَّ ما اَدْريك ما يَوْمُ الدّينِ يَوْمَ لا تَمْلِك لِنَفْسٍ شَيْئاً وَالْاَمْرُ يَوْمَئذٍ لِلَّه» (205) نمىدانى روز دين (روز قيامت) چه روزى است؟! روزى است كه هيچكس براى كسى كارآئى ندارد و تنها فرمان الهى حاكم است.
«مالك يوم الدّين» انذار و هشدار است كه اى نمازگزار از امروز به فكر فردا باش. فردايى كه «لا يَنْفَعُ مالٌ وَ لا بَنُونَ» (206) مال و ثروت و فرزند نفعى ندارد، فردائى كه «لَنْ تَنْفَعَكُمْ اَرْحامُكُمْ» (207) بستگان و نزديكان نيز فايدهاى نمىرسانند، فردايى كه نه
زبان اجازه عذرتراشى دارد و نه فكر فرصت تدبير، فردايى كه تنها يك چيز كارساز و چارهساز است و آن لطف خداوند است.
قرارگرفتنِ «مالك يومالدّين» در كنار «الرّحمن الرحيم» نشان مىدهد كه بيم و اميد بايد در كنار هم باشند و تشويق و تنبيه در كنار يكديگر. چنانكه قرآن كريم در آيهاى ديگر مىفرمايد:
«نَبِّئْ عِبادى اَنّى اَنَا الْغَفُورُ الرَّحيمُ وَ اَنَّ عَذابى هُوَ الْعَذابُ الْاَليمُ» (208)
اى پيامبر! به بندگانم خبرده كه من بسيار مهربان و آمرزندهام ولى عذاب و مجازات من نيز دردناك است. و در آيهاى ديگر خداوند را چنين معرفى مىكند: «قابِلُ التَّوْبِ شَديدُ الْعِقابِ» (209) خداوند هم پذيرنده توبه گنهكاران است و هم عقوبتكننده شديد گنهكاران.
به هرحال «الرّحمن الرّحيم» اميددهنده است و «مالِك يَوم الدّين» بيمدهنده، و مسلمان بايد ميان بيم و اميد و خوف و رجاء باشد تا نه دچار غرور گردد و نه مأيوس از رحمت الهى.
«اِيَّاك نَعْبُدُ وَ اِيَّاك نَسْتَعينُ»
خدايا تنها ترا مىپرستيم و تنها از تو يارى مىجوئيم.
«ايّاك نعبد» يعنى فقط بنده تو هستيم نه بنده ديگران. اين جمله دو بُعد دارد: يكى اثباتِ بندگى براى او و ديگرى نفى بندگى براى غير او. آرى مكتب كامل در كنار ايمان به خدا، كفر به طاغوت دارد و كسانى كه به خدا ايمان دارند، امّا سلطه طاغوتها را پذيرفتهاند نيمه مسلمان هستند و شايد نامسلمان! ايمان به خدا منهاى كفر به طاغوت، يعنى مسلمان اسير! براى رهايى از قرارگرفتن در مدار شرك بايد به مركز وحدت و قدرت پناهنده شد و لذا نمازگزار در نماز تنها خود را نمىبيند كه به فكر خود باشد، بلكه گويا به نمايندگى از تمام موحّدان سخن مىگويد كه: خدايا! من به تنهايى قابل و لايق نيستم تا عبادتى شايسته داشته باشم و لذا در ميان جمعِ مسلمين آمدهام و ما همگى تو را عبادت و بندگى مىكنيم. نه فقط من كه همه ما از تو استمداد مىجوئيم. بنابراين نماز بايد در اصل به جماعت خوانده شود و نماز فرادى در مرحله بعدى قرار دارد.
آيات قبلى به ما توحيد نظرى و شناخت صحيح از خداوند داد و اين آيه توحيد عبادى وعملى را مطرح مىكند كه نه فقط خدا را به يگانگى بشناس، بلكه در عمل نيز تنها يگانه را عبادت كن و يگانهپرست باش. چرا خداىِ رحمن و رحيم و ربّ و مالك را رهاكنى و به سراغ بندگى ديگران بروى؟ فقط بنده خدا باش نه بنده شرق و غرب، نه بنده زر و زور و نه بنده طاغوتها. حتّى حق بندگى و اطاعتِ از صالحان را ندارى، مگر آنكه خداوند به تو
اجازه يا دستور دهد. چنانكه در مورد پيامبرش مىفرمايد: «مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ اَطاعَ اللَّهَ» (210) هركس از رسول پيروى كند خدا را اطاعت كرده است. چنانكه اگر اطاعت از پدر و مادر مىكنيم، چون او به ما دستور داده است و در حقيقت اطاعت از خدا مىكنيم.
انسان بايد به حكم عقل تنها بندگى خدا را بپذيرد، زيرا ما انسانها عاشق كمال هستيم و نيازمند رشد و تربيت، و خداوند نيز جامع تمام كمالات و ربّ تمام آفرينش است. اگر به مهر و محبّت نيازمنديم او رحمن و رحيم است و اگر از آينده دور نگرانيم او صاحب اختيار و مالك آن روز است، پس چرا به سوى ديگران برويم و از آنها مدد بخواهيم؟
«ايّاك نَعبد» يعنى با مردم هستم، اما به غير تو دل نبستهام. نه از اجتماع مسلمين كناره مىگيرم كه خلق تو را فراموش كنم و نه در جامعه ذوب مىشوم كه تو خالق را رها كنم. بلكه مىدانم مسير به سوى خالق از ميان خلق مىگذرد.
«ايّاك نَستعين» يعنى گرچه از اسباب و وسائلى كه تو در آفرينش قرار دادهاى استفاده مىكنيم، اما مىدانيم اثر وكارآيى هر وسيله وسببى بدست توست. تو سبب ساز و سبب سوزى. هم چيزى را سبب قرار مىدهى و هم مىتوانى اثر آنرا بگيرى. اراده تو حاكم بر همه قوانين است وطبيعت محكوم اراده توست.
«ايّاك نَعبد» يعنى تنها تو شايسته پرستشى و ما نه از روى ترس و طمع، بلكه از روى عشق و محبّت تو را عبادت مىكنيم. كدام محبوب از تو به ما نزديكتر و به ما مهربانتر؟
«ايّاك نَعبد و ايّاك نَستعين» يعنى نه جبر و نه تفويض. چون مىگوييم «نَعْبُدُ» پس داراى اختيار هستيم و چون مىگوييم «نستعين» پس نيازمنديم و همه امور در اختيار ما نيست.
«ايّاك نَعبُد و ايّاك نَستَعين» يعنى نماز را به جماعت مىخوانيم و با مسلمانان در يك صف، برادر و برابر و همدل و هماهنگ هستيم.
«ايّاك نَعبُد» يعنى خدايا من تو را بر خود حاضر و ناظر مىبينم و لذا مىگويم: «ايّاك» و بندهاى كه خود را در محضر خداى تعالى ببيند زودتر بهره مىگيرد.
از ابتداى سوره حمد بطور غيابى با خدا سخن مىگفتيم، اما در اينجا به حضور و خطاب مىرسيم. اوّل با صفات خدا آشنا مىشويم اما كمكم به خودش مىرسيم. و نه فقط يكبار بلكه چون گفتگو با محبوب شيرين است، كلمه «ايّاك» را تكرار مىكنيم.
خدايا! گرچه عبادت از ماست، امّا در عبات كردن هم نيازمند كمك تو هستيم: «وَ ما كُنَّا لِنَهْتَدِىَ لَوْلا اَنْ هَدنَا اللَّهُ» (211) اگر هدايت الهى نبود ما هدايت نمىيافتيم.
گرچه تنها از او استعانت مىجوئيم، امّا استمداد از غير او اگر با رضايت او باشد اشكال ندارد. چنانكه انسان از استعداد و نيرو و فكر خود كمك مىگيرد و اين منافاتى با
توحيد ندارد. خداوند خود به ما دستور مىدهد: «تَعاوَنُوا» زيرا زندگى بدون تعاون و يارى امكان ندارد. حضرت علىعليه السلام به كسى كه دعا مىكرد: خدايا! مرا محتاج مردم نكن، فرمود: اين حرف صحيح نيست، بلكه بگو: خدايا! مرا محتاج افراد بد نكن، زيرا زندگى بدون همكارى و هميارى ممكن نيست.
كسى كه صادقانه بگويد: «ايّاك نَعبُد» ديگر روح تكبر و غرور و خودخواهى ندارد و در برابر دستورات الهى خاضع و مطيع است. مىداند كه چون خداوند بيشترين لطف را بر او كرده، بايد بهترين تذلّل را به درگاهش بياورد. همچون عبد مطلق در برابر مولاى مطلق بايستد و خاضعانه بگويد: من بندهام و تو مولايى. من كسى جز تو را ندارم، امّا تو غير مرا فراوان دارى. تو به عبادتِ من نياز ندارى، بلكه من سراپا محتاج لطف و كرم تو هستم و بايد همواره از تو مدد بجويم.
«اِهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقيم»
خداوندا! ما را به راه مستقيم هدايت فرما.
كاروان هستى در حال حركت بسوى خداست: «اِلَيْهِ الْمَصير» (212) و انسان نيز در تلاش و حركت: «اِنَّك كادِحٌ اِلى رَبِّك» (213) و در هر حركتى تنها يك راه مستقيم وجود دارد و باقى راهها انحرافى است. اسلام براى اين حركت هم راه تعيين نموده هم راهنما، هم مقصد را مشخص كرده و هم وسيله حركت را در اختيار انسان قرار داده است و اين ما هستيم كه بايد انتخاب كنيم به كدام راه برويم.
خداوند در عمق جان و فطرت هر انسان، ميل به رشد و كمال و حقجوئى را قرار داده كه اگر اين ميل و كشش را در پرتو تعليمات انبيا پرورش داد مورد عنايت خاص خداوند قرار مىگيرد: «وَالَّذينَ اهْتَدَوْازادَ هُمْ هُدىً» (214) آنان كه هدايت را بپذيرند خداوند هدايتشان را بيشتر مىكند و راههاى خودش را به آنها نشان مىدهد.
قرآن دو نوع هدايت را مطرح مىكند، يكى هدايت تكوينى نظير هدايت زنبور عسل كه چگونه از شهد گلها بمكد و چگونه عسل بسازد و يكى هدايت تشريعى كه اختصاص به انسانها دارد و همان راهنمائىهاى انبياى الهى است.
+ نوشته شده در
85/11/27ساعت 12:37  توسط محمد جواد مسجدی
|
كلمه «صراط» كه بيش از 40 مرتبه در قرآن آمده است، به معنى راه هموار، روشن و وسيع است. در زندگى انسان راههاى متعددى وجود دارد كه او بايد يكى از آنها را انتخاب كند:
راه هوسهاى خود، راه هوسهاى مردم، راه طاغوتها، راه نياكان و پيشينيان به جهت
تعصّبهاى قومى و نژادى، راه وسوسههاى شيطانى، راههاى تجربه نشده و بالاخره راه خدا و اولياى خدا.
طبيعى است كه انسان معتقد به خدا از ميان اين همه راه تنها راه خدا و اولياى او را انتخاب مىكند، زيرا اين راه امتيازاتى دارد كه ديگر راهها ندارند:
راه مستقيم، كوتاهترين راه ميان دو نقطه است، لذا اين راه نزديكترين راه براى رسيدن به مقصود است.
راه الهى ثابت است، برخلاف راههاى ديگر كه طبق هوسهاى خود يا ديگران هر روز تغيير مىكند.
يك راه بيشتر نيست، زيرا ميان دو نقطه تنها يك خط مستقيم وجود دارد. اما راههاى ديگر متعدد است.
راهى مطمئن و بىخطر است، برخلاف راههاى ديگر كه انسان همواره در معرض خطر سقوط قرار دارد.
راهى كه انسان را به مقصد، يعنى رضاى خدا مىرساند و در آن شكست و باخت وجود ندارد.
راه مستقيم، راه خداست: «اِنَّ رَبّى عَلى صِراطٍ مُسْتَقيم» (215)
راه مستقيم، همان راه انبياست: «اِنَّك لَمِنَ الْمُرْسَلينَ عَلى صِراطٍ مُسْتَقيمٍ» (216)
راه مستقيم، راه بندگى خداست: «وَ اَنِ اعْبُدُوانى هذا صِراطٌ مُسْتَقيمٌ» (217)
راه مستقيم، توكّل و تكيه بر خداست: «وَ مَنْ يَعْتَصِمْ بِاللَّهِ فَقَدْ هُدِىَ اِلى صِراطٍ مُسْتَقيمٍ» (218)
انسان بايد هم در انتخاب راه از خداوند كمك بگيرد و هم در ادامه دادن و بودن در راه. مانند لامپى كه براى روشن ماندن بايد هر لحظه از منبع اصلى برق دريافت كند. لذا نهتنها مردم عادى بلكه پيامبر خدا و ائمه معصومينعليهم السلام بايد در هر نماز از خدا بخواهند كه آنان را بر صراط مستقيم پايدار بدارد. نه فقط در حال نماز بلكه در همه حال و در هر كارى، چه انتخاب شغل و چه انتخاب دوست، چه در ازدواج و چه در تحصيل، بايد همواره از خدا بخواهد كه او را در مسير مستقيم قرار دهد. زيرا چه بسا انسان در عقايد صحيح فكر مىكند اما در عمل دچار لغزش مىشود و گاهى به عكس.
راه مستقيم، راه اعتدال و ميانهروى است. علىعليه السلام مىفرمايد: «اَلْيَمينُ وَ الشِّمالُ مَضَلَّة وَالطَّريقُ الْوُسْطى هِىَ الجادَّة» (219) چپ و راست انحراف است و طريق سعادت همان راه وسط است.
راه مستقيم، يعنى دورى از هرگونه افراط و تفريط، نه انكار حق و نه غلوّ در حقّ، نه جبر
و نه تفويض، نه فردگرايى و نه جامعهگرايى، نه ذهنگرايى و نه عملزدگى، نه دنياگرايى و نه آخرتزدگى، نه غفلت از حقّ و نه غفلت از خلق، نه عقلزدگى و نه عاطفهگرايى، نه تحريم طيّبات و نه غوطه در شهوات، نه بُخل و نه اسراف، نه حسادت و نه تملّق، نه ترس و نه تهوّر، نه و نه و نه.
بلكه چه در عقايد و افكار و چه در اعمال و رفتار، همواره راه ميانه و اعتدال را پيش بگيريم.
براى حركت در صراط مستقيم بايد همواره از خدا كمك بگيريم زيرا اين صراط از مو باريكتر و از شمشير تيزتر است و هر لحظه خطر سقوط وجود دارد. كسى از صراطِ قيامت عبور مىكند كه توانسته باشد در دنيا از صراط مستقيم الهى منحرف نشود، چه انحرافاتِ فكرى و چه انحرافاتِ عملى و اخلاقى.
يكى قائل به جبر مىشود و همه كارها را به خدا نسبت مىدهد، گويا كه انسان در سرنوشت خود تأثيرى ندارد و بى اراده و اختيار است، و ديگرى خود را همهكاره و فعّال مايشاء دانسته و دست خدا را بسته مىبيند.
يكى رهبران آسمانى را همچون مردم عادى مىداند و ديگرى آنها را در حدّ خدايى بالا مىبرد و مسيح را فرزند خدا و بلكه خود خدا مىشمرد!
يكى زيارت و توسّل به اولياى خدا را شرك مىداند و ديگرى حتّى به درخت و ديوار متوسّل مىشود! يكى از روى غيرت نابجا، اجازه نمىدهد همسرش از خانه خارج شود و ديگرى از روى بىغيرتى همسرش را بىحجاب به كوچه و بازار مىفرستد.
اينها همه انحراف از مسير مستقيم الهى است كه خداوند مىفرمايد: دين پابرجا و استوار من بر صراط مستقيم است: «قُلْ اِنَّنى هَدينى رَبّى اِلى صِراطٍ مُسْتَقيمٍ ديناً قِيَماً» (220)
و در جاى ديگر مىفرمايد: امّت اسلام را امّتى ميانه قرار دادم تا اسوه و الگوى ديگران باشند: «وَ كَذلِك جَعَلْناكُمْ اُمَّةً وَسَطاً لِتَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النَّاس» (221)
در روايات آمده است كه امامان معصومعليهم السلام مىفرمودند: راه مستقيم ما هستيم. يعنى نمونه عينى و عملى راه مستقيم و اسوه و الگو براى قدم برداشتن در اين راه، رهبران آسمانى هستند. آنها در دستورات خود درباره تمام مسائل زندگى از قبيل كار و تفريح و تحصيل، انتقاد و انفاق، اظهار علاقه و محبّت و قهر و صلح، همواره ما را به اعتدال و ميانهروى سفارش كردهاند. كه اين سفارشات در بابى تحت عنوان «الاقتصاد فى العبادات» در كتاب شريف اصول كافى آمده است.
ما در اينجا نمونههايى از آيات و روايات را كه در آنها به جنبه اعتدال تأكيد و از افراط و تفريط نهى شده است مىآوريم:
«كُلُوا وَاشْرِبُوا وَ لا تُسْرِفُوا» (222) بخوريد و بياشاميد ولى اسراف نكنيد.
«لا تَجْعَلْ يَدَك مَغْلُولَةً اِلى عُنُقِك وَلاتَبْسُطْها كُلَّ الْبَسْطِ» (223) در انفاق كردن نه دست بسته باش و نه چنان گشاده دست كه بعد خود محتاج شوى.
«اَلَّذينَ اِذا اَنْفَقُوا لَمْ يُسْرِفُوا وَ لَمْ يَقْتُروُا وَ كانَ بَيْنَ ذلِك قواماً» (224) مؤمنان كسانى هستند كه به هنگام انفاق نه اهل اسرافند و نه اهل بُخل بلكه ميانهرو هستند.
«لا تَجْهَرْ بِصَلوتِك وَ لا تُخافِتُ بِها وابْتَغِ بَيْنَ ذلِك سَبيلاً» (225) نمازت را نه بسيار بلند بخوان و نه بسيار آهسته بلكه با صدائى معتدل بخوان.
«وَالَّذينَ مَعَهُ اَشِدَّاء عَلَى الْكُفَّارِ رُحَماء بَيْنَهُمْ» (226) مؤمن هم دافعه دارد هم جاذبه. نسبت به كفّار شديد و نسبت به مؤمنان رحيم.
«اَقيمُوا الصَّلوةَ وَ آتُوا الزَّكاةً» (227) هم ارتباط با خالق هم ارتباط با مخلوق. هم نماز بخوانيد و هم زكات بدهيد.
«اَلَّذينَ آمَنوُا وَ عَمِلوُا الصَّالِحاتِ» (228) هم ايمان و باور قلبى لازم است و هم رفتار و عمل صالح.
گرچه قرآن مىفرمايد: «وَ بِالْوالِدَيْنِ اِحْساناً» (229) نسبت به والدين احسان كنيد اما در جاى ديگر مىفرمايد: اگر شما را از راه خدا بازدارند، اطاعت آنها جايز نيست: «فَلا تُطِعْهُما» (230)
نه دوستىها شما را از بيان حق بازدارد: «شُهَداءَ لِلَّهِ وَ لَوْ عَلى اَنْفُسِكُمْ» (231) و نه دشمنىها شما را از رفتار عادلانه دور كند. «وَ لا يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَانُ قَوْمٍ عَلى اَنْ لا تَعْدِلُوا» (232)
شب عاشورا، امام حسينعليه السلام هم مناجات مىكرد و هم شمشير تيز مىكرد!
زائران خانه خدا روز عرفه و شب عيد قربان دعا مىخوانند، اما روز عيد بايد به قربانگاه رفته و با خون آشنا شوند!
و بالاخره اسلام دين يك بعدى نيست كه به جنبهاى توجه كند و جنبهاى را فراموش كند، بلكه به همه ابعاد وجود انسان در حدّ اعتدال و ميانه توجه كرده است.
«صِراطَ الَّذينَ اَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَلاَالضَّالّينَ»
به راه كسانى كه آنها را مشمول نعمت خود ساختى هدايت كن، نه راه كسانى كه بر آنان غضب كردى و نه گمراهان.
نمازگزار بدنبال درخواست هدايت به راه مستقيم، از خداوند مىخواهد كه او را به همان راهى هدايت كند كه نعمتيافتگان الهى در آن راه بودهاند. قرآن در آيات 68 سوره نساء و 58 سوره مريم اين گروه را معرفى مىكند كه در اينجا توجه شمار را به آيه 68 نساء جلب مىكنيم:
«وَ مَنْ يُطِعِ اللَّهَ والرَّسُولَ فَاوُلئك مَعَ الَّذينَ اَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبييّنَ وَالصِّدَيقينَ وَالشُّهَداء وَالصَّالِحينَ» كسانى كه پيروى خدا و رسول بنمايند، آنان با كسانى هستند كه خداوند آنها را نعمت بخشيده، از پيامبران و راستگويان و شهدا و صالحان. بنابراين نمازگزار از خداوند مىخواهد او را در خطّ انبيا و شهدا و صالحان قرار دهد. آرزوى پيمودن راه اين نيكان و پاكان، انسان را از خطر كجروى و بيراههروى بازداشته و ياد و خاطره آنان را همواره در ذهن و خاطر نمازگزار زنده مىدارد.
+ نوشته شده در
85/11/27ساعت 12:36  توسط محمد جواد مسجدی
|
در قرآن، افرادى همانند فرعون و قارون و ابولهب و امّتهايى همچون قوم عاد و ثمود و بنىاسرائيل، به عنوان غضبشدگان معرفى شدهاند. ما در هر نماز از خدا مىخواهيم كه در اعتقاد و اخلاق و عمل همانند اين افراد و گروهها كه گرفتار قهر و غضب الهى شدهاند، نباشيم.
بنىاسرائيل كه داستان زندگى و تمدّن آنها در قرآن بيشتر آمده است، زمانى بر تمام مردم عصر خويش برترى داشتند كه خداوند در مورد آنها مىفرمايد: «فَضَّلْتُكُمْ عَلىَ العالَمينَ» (233) شما را بر جهانيان برترى دادم. امّا بعد از اين فضيلت و برترى، به خاطر كردار و رفتار ناشايسته دچار قهر و غضب خداوند شدند كه قرآن در اين مورد مىفرمايد: «وَ باؤُا بِغَضَبٍ مِنَاللَّهِ» (234) اين تغيير سرنوشت به علت تغيير در رفتار آنان بوده است.
دانشمندانِ يهود، دستورات آسمانى تورات را تحريف كردند: «يُحَرِّفُونَ الْكَلِم» (235) تجّار و ثروتمندان آنها به رباخوارى و حرامخوارى روى آوردند: «وَاَخْذِهِمُ الرِّبا» (236) و توده مردم در برابر دعوت به جهاد و مبارزه، به علّت تنپرورى و يا ترس، از رفتن به جبهه نبرد سرباز زدند و به موسى گفتند: تو و خدايت به جنگ برويد ما همين جا نشستهايم! «فَاذْهَبْ اَنْتَ وَ رَبُّك فَقاتِلا اِنَّا هيهُنا قاعِدوُنَ» (237)
همين انحرافات فكرى و عملى باعث شد كه خداوند آنان را از اوج عزتّ به قعر ذلت و سرافكندگى مبتلا ساخت.
پس در هر نماز از خدا مىخواهيم كه نه اهل تحريف كتاب خدا باشيم، نه اهل رباخوارى و نه اهل فرار از جنگ و جهاد. همچنين از گمراهان نباشيم، آنانكه همچون افراد گمشده دچار حيرت و سرگردانىاند و هر لحظه بدون آنكه هدفى داشته باشند به سويى مىروند. نان را به نرخ روز مىخورند و از خود اراده و اختيارى ندارند.
«ضالّين» نه همچون «اَنعمتَ عَليهم» در خط انبيا و صالحان آمدهاند و نه همچون «المغضوب عليهم» در مقابل دين خدا، جبههگيرى و مبارزهطلبى مىكنند، بلكه افرادى بىتفاوت، بى درد و رفاهطلب هستند كه همچون چهارپايان تنها در فكر شكم و شهوتاند و كارى به حقّ و باطل ندارند. براى آنها فرقى نمىكند كه پيامبران حاكم باشند يا طاغوتها، مهم آنست كه آنها در رفاه و آسايشِ مادى باشند هر كس كه مىخواهد حكومت كند. اين گروه گمراهند زير راه مشخصى را براى خود برنگزيدهاند.
اين آيه مصداق كامل تولّى و تبرىّ است.
نمازگزار در پايان سوره حمد، عشق و علاقه و تولاّى خود را به انبيا و شهدا و صالحان ابراز داشته و از مغضوبان و گمراهان تاريخ تبرّى و برائت مىجويد. و همين ابراز تنفّر از مغضوبان و گمراهان در هر نماز، جامعه اسلامى را در برابر پذيرش حكومت آنان پايدار و مقاوم مىسازد. قرآن سفارش مىكند:
«لا تَتَوَلَّوْا قَوْماً غَضِبَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ» (238)
هرگز سرپرستى گروه غضبشدگانِ الهى را نپذيريد.
+ نوشته شده در
85/11/27ساعت 12:36  توسط محمد جواد مسجدی
|
اهميّت سوره توحيد
در نماز بعد از سوره حمد، بايد يكى ديگر از سورههاى قرآن خوانده شود كه نمازگزار مىتواند هر سورهاى را انتخاب كند، البتّه به غير از چهار سورهاى كه سجده واجب دارند. اما در ميان سورهها، سوره توحيد ترجيح دارد ولذا در روايات به ما سفارش شده است در هر شبانهروز لااقل در يكى از ركعتهاى نمازتان اين سوره را بخوانيد تا از نمازگزاران واقعى باشيد. (239)
اين سوره در اهميت، به اندازه يكسوّم قرآن، بلكه يكسوّم تورات و انجيل و زبور است. نهتنها در نماز، بلكه اگر بعد از نماز هم اين سوره به عنوان تعقيب نماز خوانده شود، خداوند خير دنيا و آخرت را به انسان مرحمت مىكند.
گرچه اين سوره كوچك است اما محتواى آن بسيار بالاست، چنانكه امام سجّادعليه السلام فرمود: خداوند چون مىدانست در آينده افراد دقيق وعميقى پيدا مىشوند، اين سوره و همچنين آيات اوّل سوره حديد را نازل كرد.
قرائت اين سوره نهتنها در نماز سفارش شده، بلكه تلاوت مكرّر آن، شرّ افراد ظالم را كوتاه و خانه انسان را از حوادث و خطرات بيمه مىكند.
سعدبنمعاذ يكى از ياران وسرداران لشگرِ رسولخدا بود كه در قبرستان بقيع مدينه مدفون است. در تشييع جنازه او پيامبر پابرهنه شركت كرد و فرمود: نودهزار فرشته از آسمان براى تشييع سعد آمدهاند. پيامبر از جبرئيل پرسيدند: دليل نزول تو و اين همه فرشته براى تشييع جنازه سعدبن معاذ چيست؟ جبرئيل فرمود: او در هر حال چه ايستاده چه نشسته چه سواره و چه پياده، سوره «قُلْ هُوَ اللَّهُ اَحَدٌ» را مىخواند.
در سبب نزول اين سوره مىخوانيم: يهوديان و مسيحيان و مشركان از پيامبر درباره خداوند سؤال مىكردند كه خدايت را براى ما معرّفى كن. پيامبر در جواب آنها اين سوره را قرائت فرمود. اين سوره به منزله شناسنامه خداوند است.
«قُلْ هُوَ اللَّهُ اَحَدٌ» بگو: او خداى يكتاست.
توحيد، اساسىترين اصلِ همه اديان آسمانى است و انبيا آمدهاند تا آثار شرك و كفر و بتپرستى را از ميان بردارند و مردم را بسوى خداى يگانه دعوت كنند.
توحيد، روح و جان همه تعاليم انبياست. نه فقط اعتقادات كه احكام و اخلاق نيز بر محور توحيد استوار است.
توحيد، مرز ميان ايمان و كفر است و ورود به قلعه ايمان بدون پذيرش توحيد ممكن نيست: «قُولُوا لا اِلهَ اِلاَّ اللَّهُ تُفْلِحُوا» (240) و «لا اِله اِلاَّ اللّه حِصنى فَمَن دَخَلَ حِصنى اَمِنَ مِنْ عَذابى» (241)
اين سوره شامل خالصترين عقايد توحيدى است، لذا آنرا سوره اخلاص نيز ناميدهاند. اين سوره، هم عقيده مسيحيت را در مورد تثليت رد مىكند، هم شرك يهود را و هم عقيده عرب جاهلى، كه فرشتگان را دختران خدا مىپنداشتند.
توحيد، يعنى خالص كردن فكر و عمل از هرگونه شريك و همتايى براى خدا. نه شركِ نظرى و نه رياى عملى. بلكه هم انگيزه و هدف تنها خدا باشد، و هم نفس كار، خدايى و الهى.
«قُلْ هُوَ اللَّهُ اَحَدٌ» او يكتايى است كه دوّمى ندارد، شبيه و مثل ندارد، جزء و عضو ندارد.
«قُلْ هُوَ اللَّهُ اَحَدٌ» او معبودى است كه در همه چيز فرد است، لذا بشر از فهم و دركِ ذات او عاجز.
دليل يكتايى او اينكه اگر خداى ديگرى هم بود، او نيز بايد پيامبرانى مىفرستاد تا مردم او را بشناسند و اطاعتش كنند!
دليل يكتايى او اينكه همه انسانها در موقع خطر، تنها به يك نقطه متوجه مىشوند و دل آنها گواهى مىدهد كه تنها يك نقطه است كه در سختىها به انسان اميد مىدهد.
دليل يكتايى او، هماهنگى ميان زمين وآسمان، هستى وانسان و ارتباطى دقيق و منظم ميان همه آفريدههاست. اگر شما به چند نقاش سفارش تصويرى بدهيد، مثلاً به يكى بگوييد: سر خروس بكشد و ديگرى بدن آن را رسم كند و نقاش سوّمى دُم و پاى خروس را بكشد، وقتى سه نقاشى را كنار هم بگذاريد، ميان سر و تن و پا هماهنگى نيست، يكى بزرگ است و يكى كوچك، يكى خوش رنگ و يكى بدرنگ.
آرى هماهنگى ميان خورشيد و ماه و زمين، آب و باد و خاك، كوه و دشت و دريا و همه اينها با نيازهاى انسان، نشاندهنده يكتايى خالق است. انسان اكسيژن مىگيرد و كربن پس مىدهد و گياهان كربن مىگيرند و اكسيژن مىسازند تا نياز انسان و ديگر موجودات زنده را برطرف كنند و اين هماهنگى رمز حياتِ انسان و گياه است.
نيازهاى طفل را با محبت والدين جبران مىكند و خستگى روز را با خواب شب برطرف مىسازد. آب چشم را شور و آب دهان را شيرين آفريده، تا يكى چشم را كه از پى ساخته شده با آب نمك شستشو دهد و يكى غذا را آماده جويدن و هضم كند.
به نوزاد، بجاى فوت كردن، مكيدن ياد داده و قبل از تولّد شير را به سينه مادر آورده است. غذاىِ پرنده آسمان را در لابلاى دندانِ نهنگ دريا قرار داده و روزى همه جانداران را به نحو مطلوب مقدّر كرده است.
در جنگ جمل يك عرب بيابانى از حضرت علىعليه السلام معناى توحيد را پرسيد، رزمندگان به او اعتراض كردند كه اكنون وقت اين سؤالات نيست. اما حضرت در همان بحبوحه جنگ، توحيد را براى او معنى و تفسير كرد و آنگاه فرمود: ما براى همين معنى با مخالفين مىجنگيم. (242)
آرى مبارزه پيروان حق در طول تاريخ بخاطر برافراشتن پرچم توحيد بوده است.
«اَللَّهُ الصَّمَدُ»
او خداى بىنياز است.
«صَمَد» يعنى نفوذناپذير، خللناپذير و تغييرناپذير.
او «صَمَد» است، پس نه مادّه است و نه مادّى، زيرا همه امور مادى در طول زمان دچار تغيير و خلل مىشوند. لذا او نه جسم دارد كه با چشم ديده شود و نه همچون نيروى جاذبه است كه گرچه ديده نمىشود، امّا خواص مادّى دارد.
او «صَمَد» است، قدرتى نفوذناپذير كه ارادهاش در همه چيز نافذ و جارى است.
او «صَمَد» است، عزيزى خللناپذير كه همه عزّتها از اوست و هركس هر عزّت و قدرتى دارد از اوست. او به هيچكس و هيچ چيز نياز ندارد ولى همه چيز نيازمند اوست.
او «صمد» است، وجود تامّ كامل، بلكه اتمِّ اكمل، كه همه كمالات را در اوج كمال داراست و همه موجودات براى رسيدن به كمال نيازمند نظر لطف اويند، ولى او به هيچ موجودى نياز ندارد. همواره بوده و خواهد بود. فرمانش فوق همه دستورات و ارادهاش حاكم بر همه ارادههاست. نه نيازى به خواب دارد و نه در انجام كارهايش به همكار و شريك محتاج است.
او «صمد» است و در يك كلام: خداى بىنياز مورد نياز.
«لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ»
او نه چيزى را زائيده و نه از هر چيزى زاده شده است.
او خالق موجودات است، نه زاينده آنها. كار او توليد نيست كه مثلِ خود را بوجود آورد، بلكه آوردن از نيستى به هستى است.
مادرى كه فرزند را مىزايد نوزاد از جنس او و مثل خود او يعنى انسان است، امّا براى خدا مثل و شبيهى امكان ندارد كه خدا او را بزايد يا از او زاده شود. «لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَئْ» (243)
اين جمله در مقابل عقيده مسيحيان است كه عيسى را فرزند خدا مىپندارند و براى او همانند خداوند، خدائى قائلند. همچنين اين آيه اعتقاد مشركان، كه فرشتگان را دختران خدا مىپنداشتند نفى مىكند و مىگويد: خداوند فرزندى نزائيده است چه پسر و چه دختر!
از چيزى زاده نشده است تا زاينده مقدّم بر او و برتر از او باشد.
وجود او مثل خروج ميوه از گل، يا درخت از هسته نيست. مثل خروج آب از ابر، يا آتش از چوب نيست. مثل خروج كلام از دهان، يا نوشته از قلم نيست. مثل خروج بو از گل، يا طعم از غذا نيست. مثل خروج فكر از عقل، يا درك از دل نيست. مثل خروج گرما از آتش، يا سرما از برف نيست. او هست اما شبيه هيچچيز و هيچكس نيست. نه آو در چيزى است و نه چيزى درون او. رابطه او با اشيا، رابطه والد و مولود نيست، بلكه رابطه خالق و مخلوق است.
«وَ لَمْ يَكُنْ لُهُ كُفُواً اَحَدٌ»
و هرگز براى او همتا و همانندى نبوده است.
او نه در وجود همانند دارد، نه در كمال و نه در افعال.
او احد است و احدى كفو او نيست. او تنهاست و همسر و فرزندى ندارد! او همانندى ندارد تا همكار و شريك او باشد.
چگونه انسان جرئت مىكند مخلوق او را شريك او بداند و اين ظلم بزرگ را در حقّ او مرتكب شود: «اِنَّ الشِّرْك لَظُلْمٌ عَظيمٌ» (244)
اى نمازگزار! نه در نعمتهايى كه از جانب خدا به تو مىرسد ديگران را دخيل و شريك بدان و نه در كارهايى كه انجام مىدهى، احدى بجز خدا را منظور بدار. چرا در فكرِ جلب نظر كسانى هستى كه مثل تو هستند، ضعيف و محتاج، بدنبال جلبنظر خدائى باش كه نه مثلى دارد، نه ضعفى و نه احتياجى.
در پايان سوره اشارهاى گذرا به محتواى بلند آن داريم:
«قُلْ هُوَ اللَّهُ اَحَدٌ» او يكتاست هم در ذات هم در صفات، پس در شايستگى معبود بودن نيز يكتا و يگانه است.
«اَللَّهُ الصَّمَد» او بىنياز وهمه چيز به او نيازمند و در بىنيازى يكتاست.
«لَمْ يَلِدْ» توليد مثل نمىكند تا شبيه و نظيرى داشته باشد.
«وَ لَمْ يُولَد» او ازلى و ابدى است، نه حادث كه از چيزى پيدا شده باشد.
«وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفواً اَحَدٌ» نه همتا دارد نه همسر، نه شبيه ونه شريك.
اين سوره تمام رگههاى شرك، خرافات، اوهام و عقايد انحرافى را از ساحت مقدس خدا نفى مىكند وتوحيد خالص ناب را به ما عرضه مىدارد.
طبق روايات آيات اين سوره، تفسير يكديگرند (245) و گويا اين سوره در معرّفى خداوند مرحله به مرحله پيش مىرود:
مرحله اوّل: «قُلْ هُوَ» بگو خداى من اوست. او كه از دسترس عقل و فكر بشر بدور واز ديدهها غائب و پنهان است.
در اين مرحله تمام توجه به ذات خداست نه صفات او. خود ذات به تنهايى براى محبوب بودن ومعبود واقع شدن كافى است. حضرت علىعليه السلام مىفرمايد: «وَ كَمالُ الْاِخْلاصِ نَفْىُ الصِّفاتِ عَنْه» (246) اخلاص كامل آنست كه بدون توجّه به صفات به خدا رو كنى. خدا را بخاطر خودش عبادت كنى نه به جهت نعمتهايى كه به تو ارزانى داشته است.
مرحله دوّم: «هُوَ اللَّه»، او اللّه است. معبودى كه همه كمالات را داراست.
در اين مرحله، ذات و صفات همراه آمده است. «اللّه» ذاتى است كه همه صفات نيكو را دربر دارد و لذا شايسته عبادت و پرستش است. چنانچه قرآن مىفرمايد: «وَ لِلَّهِ الْاَسْماءُ الْحُسْنى فَادْعُوهُ بِها» (247) تمام صفات و اسماى نيكو براى اوست، پس او را بدان نامها بخوانيد.
شناخت خدا از طريق صفات، مرحله دوّم است كه «اللّه» كلمه جامع تمام آن صفات است. توجه به خدا به واسطه صفات، طريقى است كه در دعاها خصوصاً دعاى جوشنكبير جلوه مىكند كه خداوند را با هزار وصف مىخوانيم.
مرحله سوّم: «اَحَدٌ» او يكتاست و در يكتايى يگانه.
در اين مرحله، توحيد مطرح مىشود، توحيد ذات و صفات. هم ذاتش يگانه است، هم صفاتش يگانه و بىنظير، و هم وجودِ ذات و صفات او يكى است، نه آنكه صفاتش وجودى زائد بر ذات داشته باشند. او يكتايى است كه دوّمى و سوّمى ندارد. ميان «واحِد» و «اَحَد» تفاوت است. اگر گفتيم: احدى نيامد، يعنى هيچكس نيامد و اگر گفتيم: واحدى نيامد، ممكن است دو نفر يا بيشتر آمده باشند. قرآن مىفرمايد: خداوند «اَحَد» است و نمىفرمايد: «واحد».
او «يكتا» است نه «يكى» كه ممكن باشد دوّمى و سوّمى هم داشته باشد.
مرحله چهارم: «اَللَّهُ الصَّمَدُ» خدا بىنياز است.
در اين مرحله، بىنيازى كه محور ذات و صفات الهى است به عنوان يكى از مهمترين اوصاف الهى مطرح مىشود. آنهم نه به شكل خبر كه بفرمايد: «اَللَّه صَمَدٌ»، بلكه به صورت وصفِ ثابت براى «اللّه» و لذا لفظ «اللّه» تكرار مىشود: «اللّه الصَّمَد»
او يكتاست، امّا بىنياز. غير او بسيارند، امّا سراسر نياز، و نظر همه نيازمندان تنها به سوى آن بىنياز!
مرحله پنجم: «لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً اَحَدٌ» اين مرحله طبق روايات، تفسيرِ «اَلصَّمَد» است. او بىنياز است، نه به فرزند نياز دارد كه بزايد، نه محتاج پدر و مادر است كه زاده شود و نه همسر و همكار و همانندى بخواهد كه در كارها به او كمك كند.
اگر متولّد شود ازلى نيست و اگر متولّد كند ابدى نيست، زيرا رو به كاهش و اضمحلال مىرود. و اگر مثل و مانندى داشته باشد بىرقيب نيست. و خداوند از همه اين امور منزّه و مبرّاست. «سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا يُشْرِكُونَ» (248)
+ نوشته شده در
85/11/27ساعت 12:35  توسط محمد جواد مسجدی
|
يكى از اركان نماز ركوع است كه با كم و زياد شدن آن، خواه عمدى يا سهوى، نماز باطل مىشود. كلمه ركعت كه در شمارش بخشهاى نماز بكار مىرود از همين واژه ركوع است. قبيله بنىثقيف از پيامبراكرم درخواست كردند، در نماز ركوع و سجود نداشته باشند و مىگفتند: خم شدن براى ما عار است. آيه نازل شد: «وَ اِذا قيلَ لَهُمْ ارْكَعُوا لا يَرْكَعُونَ» (249) هرگاه فرمان ركوع به آنان داده شود ركوع نمىكنند. (250)
ديگران در برابر انسانهايى مثل خود خم مىشوند و تعظيم مىكنند، امّا شما تنها در برابر خالق خود خم شويد و تعظيم كنيد.
وقتى آيه «فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّك الْعَظيمِ» (251) نازل شد، پيامبر دستور دادند در ركوع خداوند را تعظيم كنيد و اين ذكر را در ركوع بگوييد: «سُبْحانَ رَبِّىَ الْعَظيمِ وَ بِحَمْدِهِ» (252) در روايات مىخوانيم: ركوع نشانه ادب است و سجود نشانه قرب به خدا، و تا ادب را خوب انجام ندهيد آماده قرب نمىشويد. (253)
ركوع، راهى براى توبه و استغفار و عذرخواهى به درگاه خداوند است: «فَاسْتَغْفَرَ رَبَّهُ وَ خَرَّ راكِعاً وَ اَنابَ» (254)
+ نوشته شده در
85/11/27ساعت 12:34  توسط محمد جواد مسجدی
|
امام باقرعليه السلام مىفرمايد: كسى كه ركوع خود را كامل انجام دهد از وحشت قبر در امان است. (255)
هرچه در برابر خداوند بيشتر خم شويم، قدرت برخورد با شيطان و شيطان صفتان را بيشتر خواهيم داشت. امام صادقعليه السلام مىفرمود: ركوع و سجود طولانى، ابليس را عصبانى كرده و مىگويد: واى بر من! اين مردم با اينگونه بندگى، ديگر مرا اطاعت نمىكنند. (256)
خداوند به فرشتگان مىگويد: ببينيد بندگان من چگونه مرا تعظيم مىكنند و در مقابل من ركوع مىكنند، من نيز آنان را بزرگ خواهم كرد و به آنان عزت و عظمت مىبخشم. (257)
امام صادق عليه السلام مىفرمايد: ركوع و سجود طولانى در طولانىشدن عمر مؤثر است. (258)
+ نوشته شده در
85/11/27ساعت 12:34  توسط محمد جواد مسجدی
|
در روايات مىخوانيم كه رسول خداعليه السلام در ركوع چنان كمر مباركش را كشيده و صاف مىنمود كه اگر قطره آبى روى كمرش مىريخت وسط كمر مىماند و به سمتى جارى نمىشد. (259)
سفارش شده است در ركوع گردن خود را بكشيد تا رمز اين باشد كه من ايمان آوردهام گرچه گردنم در راه او برود. (260)
از ديگر آداب ركوع آنست كه مردان آرنجها را همچون بال پرندگان به بيرون دهند، نه آنكه به پهلوها بچسبانند. كف دست را به زانوها بگذاريم و انگشتان دست را باز كنيم. پاها در يك خط، نه جلو و نه عقب، و ميان دو پا به مقدار يك وجب فاصله باشد.
به هنگام ركوع نگاه به ميان دو قدم باشد و پس از ذكر ركوع، در همان حال ركوع بر محمّد و آل محمّد صلوات بفرستيم. البتّه تكرار ذكر ركوع حداقل سه مرتبه مورد سفارش و عنايت است. (261)
+ نوشته شده در
85/11/27ساعت 12:34  توسط محمد جواد مسجدی
|
امام صادقعليه السلام مىفرمايد: حضرت علىعليه السلام به قدرى ركوع خود را طول مىداد كه عرق از ساق مباركش جارى مىشد. (262)
خود آن حضرت در اوّلين خطبه نهجالبلاغه مىفرمايد: خداوند فرشتگانى دارد كه همواره در حال ركوعند و هرگز قيام نمىكنند.
البتّه در فرشته خستگى وگرسنگى مطرح نيست، لذا انسانهاى عارف و عاشق كه چنين ركوعهاى طولانى انجام مىدهند، فرشتگان را به تمجيد خود وادار مىكنند. اين حالت اولياى خداست، امّا حال ما چطور؟ پيامبر اكرم در مسجد نشسته بودند، مردى وارد شد و به نماز ايستاد، اما ركوع و سجودش را ناقص و سريع انجام داد. پيامبرصلى الله عليه وآله فرمودند: او همچون كلاغ نوكى زد ورفت، اگر او با اين نماز از دنيا برود بر دين من نمرده است. (263)
+ نوشته شده در
85/11/27ساعت 12:33  توسط محمد جواد مسجدی
|
تاريخ سجده
پس از آنكه خداوند آدم را آفريد به فرشتگان فرمان داد تا براى او سجده كنند، (264) همه سجده كردن جز ابليس و خداوند او را بخاطر همين نافرمانى از درگاه خود راند.
اين ماجرا را قرآن بارها تكرار مىكند و مىدانيم كه تكرارهاى قرآن بىدليل نيست. گويا مىخواهد بگويد: اى انسانى كه همه فرشتگان بخاطر تو به سجده افتادند! چرا تو در برابر خداوند خالق سجده نمىكنى؟ اى انسان، ابليس بخاطر ترك سجده تو رانده شد، آنوقت تو كه سجده بر خداوند را ترك مىكنى چه انتظارى دارى؟
ابليس كه بر تو سجده نكرد، مىگفت: من از انسان برترم، آيا تو مىتوانى بگويى: من از خداوند برترم؟ تو كه زمانى هيچ بودى و وقتى هم بدنيا آمدى سراسر وجودت را ضعف و عجز فرا گرفته بود و در نهايت هم، عاجزانه از دنيا مىروى، چگونه در برابر آفريدگار هستى تكبر مىكنى؟
به هرحال اولين فرمان خداوند پس از خلقت بشر، فرمان سجده بود.
+ نوشته شده در
85/11/27ساعت 12:33  توسط محمد جواد مسجدی
|
سجده، بهترين حالات انسان در برابر خداست.
سجده، بهترين راه براى نزديكى به خداست. «وَاسْجُدْ وَاقْتَرِبْ» (265)
نشانه ياران باوفاى پيامبر آن است كه آثار سجده در سيماى آنان ديده مىشود. «سيماهُمْ فى وُجُوهِهِمْ مِنْ اَثَرِ السَّجُودِ» (266)
سجده، انسان را همگام و هماهنگ با كلّ هستى مىسازد، زيرا همه موجودات آسمان و زمين، از ستاره و سبزه به درگاه الهى ساجد و خاضعاند. «وَ لِلَّهِ يَسْجُدُ ما فِى السَّمواتِ وَ ما فِى الْاَرْضِ» (267) ، «وَالنَّجْمُ وَ الشَّجَرُ يَسْجُدانِ» (268)
سجده، هماهنگى با فرشتگان الهى است. حضرت علىعليه السلام مىفرمايد: هيچ طبقهاى از طبقات آسمان نيست مگر آنكه گروهى از فرشتگان در حال سجدهاند. (269)
سجده، عالىترين درجه عبوديت و بندگى است، زيرا انسان بالاترين نقطه بدن خود، يعنى پيشانى را بر خاك مىسايد و اظهار ذلّت و عجز به درگاه عزيز قادر مىبرد.
سجده، عالىترين مقام براى والاترين مردان و زنان عالم است. خداوند پيامبرش را فرمان به سجده مىدهد، آنهم نه فقط در روز كه بهنگام شب: «وَ مِنَ اللَّيْلِ فَاسْجُدْ لَهُ وَ سَبِّحْهُ لَيْلاً طَويلاً» (270) و خطاب به حضرت مريم، آن زن پاك و عابد مىفرمايد: «يا مَرْيَمُ اقْنُتى لِرَبِّك وَاسْجُدى» (271)
سجده، كه بدنبال ركوع مىآيد مرحلهاى كاملتر و بالاتر از آنست و نمازگزار را به اوج خضوع مىرساند، لذا در قرآن معمولاً اين دو در كنار يكديگر آمده است: «يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا ارْكَعُوا وَاسْجُدُوا» (272) ، «تَريهُم رُكَّعاً سُجّداً» (273)
سجده، رمز ايمان به آيات الهى است: «اِنَّما يُؤْمِنُ بِاياتِنا الَّذينَ اِذا ذُكِّروُا بِها خَرُّوا سُجَّداً» (274)
سجدههاى شبانه، يكى از نشانههاى بندگان صالح خداست: «عِبادُ الرَّحْمنِ... وَالَّذينَ يَبيتُونَ لِرَبِّهِمْ سُجَّداً وَ قِياماً» (275)
سجده، زينت نماز است پس آنرا نيكو بجاى آوريم. امام صادقعليه السلام مىفرمود: هرگاه نماز مىخوانيد ركوع و سجود آنرا نيكو انجام دهيد كه خداوند پاداشى هفتصد برابر بلكه بيشتر عنايت مىفرمايد. (276)
سجده، مايه مباهات خداوند بر فرشتگان است و لذا عنايت الهى را بدنبال دارد، تا آنجا كه در هر سجده يكى از گناهان انسان محو و پاداشى بزرگ براى او ثبت مىشود. (277) حضرت علىعليه السلام مىفرمود: اگر انسان بداند بهنگام سجده چه رحمتى او را فرا گرفته است هرگز سر از سجده برنمىدارد. (278)
سجده، روح خودخواهى و غرور را از ميان برده و انسان را از تكبّر نجات مىدهد. (279)
پيامبر مىفرمود: من در قيامت امّت خود را از آثار سجده كه بر پيشانى دارند مىشناسم. (280) و آن گوشه از زمين كه بر آن سجده شده است، در قيامت گواه عبادت انسان مىگردد (281) و در دنيا نيز از آن نقطه نورى به آسمانها مىرود. (282)
همانند ركوع، سجود طولانى نيز سبب بقاى نعمتها و طول عمر مىشود. (283)
سجده به قدرى مهم است كه خداوند به پيامبر عظيمالشأنى همچون حضرت ابراهيم فرمان مىدهد كه مسجدالحرام را براى طوافكنندگان و قائمين و راكعين و ساجدين تطهير نمايد. (284)
+ نوشته شده در
85/11/27ساعت 12:32  توسط محمد جواد مسجدی
|
از اميرالمؤمنين علىعليه السلام درباره حكمتهاى سجده پرسيدند، حضرت فرمود: سجده اوّل، يعنى آنكه در ابتدا خاك بودم و چون سر از سجده برمىدارى يعنى از خاك به دنيا آمدم. سجده دوم يعنى دوباره به خاك بازمىگردم و سر برداشتن از آن، يعنى در قيامت از قبر برمىخيزم و محشور مىشوم. (285)
امام صادقعليه السلام مىفرمايند: چون سجده براى خداست پس نبايد بر خوردنىها و پوشيدنىها كه مورد توجه اهل دنياست، سجده كرد. سجده بايد انسان را متوجه خدا سازد نه شكم و لباس و مادّيات. (286)
در حديث مىخوانيم: دليل سجده سهو براى هر كم و زيادى سهو و يا كلام و قيام و قعود نابجا، آن است كه ابليس تو را گرفتار حواسپرتى كرد و در نماز تو خللى ايجاد نمود، پس تو بعد از نماز دو سجده بجاى آور تا بينى او به خاك ماليده شود و بداند هر لغزشى ايجاد كند تو دوباره در برابر خداوند به سجده مىافتى. (287)
حضرت علىعليه السلام فرمودند: ظاهر سجده، صورتگذاردن بر خاك از روى اخلاص وخشوع است، اما باطن آن دل كندن از همه امور فانى و دل بستن به سراى باقى ورهايى از تكبر، تعصّب و تمام وابستگىهاى دنيوى است. (288)
+ نوشته شده در
85/11/27ساعت 12:32  توسط محمد جواد مسجدی
|
در اينجا به گوشهاى از آداب سجده كه در روايات آمده است، اشاره مىكنيم: (289)
پس از ركوع براى آمدن به سجده، دستها قبل از زانوها به زمين برسد. به هنگام سجده دستها در برابر گوش قرار گيرد، در مردان، آرنج به زمين نچسبد و از دو طرف همچون دو بال باز باشد. نه فقط پيشانى بلكه بينى نيز بر خاك نهاده شود. هنگامى كه نمازگزار بين دو سجده مىنشيند، روىِ پاى راست را بر پشت پاى چپ بيندازد، بطورى كه سنگينى بدن روى سمت چپ بيفتد، زيرا كه چپ رمز باطل است و راست رمز حق.
در سجده، علاوه بر ذكر واجب صلوات بفرستد، دعا كند و از خوف خدا اشك بريزد. هنگام برخاستن از سجده، تكبير بگويد و بهنگام تكبير دستها را بالا بياورد.
+ نوشته شده در
85/11/27ساعت 12:31  توسط محمد جواد مسجدی
|
گرچه سجده بر هر خاكى، بلكه هر سنگ و چوب پاكى جايز و صحيح است اما تربت امام حسينعليه السلام امتيازاتى دارد، كه امام صادقعليه السلام جز بر خاك كربلا سجده نمىكرد.
سجده بر خاك كربلا حجابهاى هفتگانه را پاره مىكند. هم نماز را بالا برده و به قبولى مىرساند، هم نمازگزار را از قعر مادّيات بيرون كشيده و او را با جهاد و خون و شهادت آشنا مىسازد.
سجده بر خاك حسين، يعنى نماز همراه ولايت.
سجده بر خاك حسين، يعنى نماز همراه شهادت.
سجده بر خاك حسين، يعنى بزرگداشت خاطره آنان كه براى نماز و در راه نماز خون دادند.
سجده بر خاك حسين، يعنى هر روز عاشوراست و هر زمين كربلا.
سجده بر خاك حسين، يعنى در راه مبارزه با ظلم، سر و جان بده، امّا تن به ذلّت نده.
آرى مزار حسين، باغى از باغهاى بهشت و درى از درهاى آن است. دعا تحت قبّه آن حضرت، مستجاب و نماز در آن مكان محبوب ومقبول خداست.
تسبيحى كه از آن خاك درست شود، اگر در دست بچرخد، براى صاحبش پاداش «سبحاناللّه» دارد، گرچه او ساكت باشد و اگر ذكر خدا بگويد و تسبيح را بچرخاند براى هر ذكرى 70 برابر پاداش مىگيرد.
مخفى نماند اهميتى كه براى خاك كربلا نقل شد تا چهار ميل از اطراف قبر امام حسين را در بر مىگيرد. (290)
+ نوشته شده در
85/11/27ساعت 12:31  توسط محمد جواد مسجدی
|
سجده مخصوص نماز نيست، بلكه در موارد ديگرى نيز مطرح است و حتى گاهى واجب مىشود، مانند تلاوت يكى از چهار آيهاى كه سبب سجده مىگردد.
يكى از موارد شكر، سجده شكر است كه به آن سفارش بسيار شده است.
سجده شكر، يعنى تشكر از نعمتهاى بىپايان الهى كه بر ما و خانواده ما نازل شده است. امام صادقعليه السلام مىفرمايد: هرگاه ياد نعمتى افتادى، صورت خود را براى تشكر بر زمين بگذار و اگر ديدى كه مردم ترا مىبينند به احترام آن نعمت كمى خم شو. (291)
پيامبر اكرم را ديدند كه از شتر پياده شد و پنج سجده كرد و فرمود: جبرئيل بر من نازل شد و پنج بشارت به من داد و من براى هر بشارتى يك سجده كردم. (292)
حضرت علىعليه السلام گاه در سجده شكر بيهوش مىشد (293) و از امام زمانعليه السلام نقل شده كه لازمترين سنّتها، سجده شكر است. (294)
در سجده شكر هرگونه ذكر و دعايى جائز است، امّا گفتن «شُكْراً لِلَّه» و «اَلْحَمْدُ لِلَّهِ» و ياد نعمت بزرگ ولايت اهل بيتعليهم السلام سفارش شده است. (295) خداوند مىفرمايد: پاداش كسى كه سجده شكر كند آن است كه من هم از او تشكر مىكنم. (296)
گرچه سجده شكر زمان و مكان بخصوص ندارد، اما بهترين زمان آن پس از هر نماز و به عنوان يكى از تعقيبات نماز است.
+ نوشته شده در
85/11/27ساعت 12:30  توسط محمد جواد مسجدی
|
در روايات، آثار و بركات فراوانى براى سجده شكر بيان شده است كه ما بطور اختصار فهرست آنها را ذكر مىكنيم:
اگر در نماز نقصى بوده كه با نوافل هم برطرف نشده، سجده شكر آنرا جبران مىكند. رضايت پروردگار را به دنبال دارد و فاصله ميان انسان و فرشتگان را برطرف مىكند. دعاى در سجده مستجاب مىشود و ثواب ده صلوات دارد و ده گناه بزرگ را محو مىكند.
در قدر و منزلت سجده شكر همين بس كه خداوند با آن بر فرشتگان مباهات مىكند. (297)
+ نوشته شده در
85/11/27ساعت 12:30  توسط محمد جواد مسجدی
|
امام صادقعليه السلام مىفرمايد: دليل آنكه حضرت ابراهيم به مقام خليلاللّهى رسيد، سجدههاى زياد او بر خاك بود. (298)
شبى كه بنا شد حضرت على در جاى پيامبراكرم بخوابد تا آن حضرت از تيغ دشمنان در امان بماند، از رسول خدا پرسيد: اگر من اينكار را بكنم جان شما به سلامت خواهد بود؟ وقتى پيامبر جواب مثبت داد، حضرت على لبخندى زد و به شكرانه اين توفيق سجده شكر كرد. (299)
وقتى سر بريده ابوجهل، رهبر مشركان را به نزد پيامبر آوردند، حضرت سجده شكر كردند. (300)
امام سجّادعليه السلام در پايان هر نماز به شكرانه انجام آن سجده شكر مىكرد و هرگاه بلائى از او دور مىشد و يا ميان دو مسلمان را اصلاح مىكرد به شكرانه آن سجده مىكرد. آن حضرت سجده خود را به قدرى طول مىداد كه غرق در عرق مىشد. (301)
+ نوشته شده در
85/11/27ساعت 12:29  توسط محمد جواد مسجدی
|
جاى سجده به قدرى ارزش پيدا مىكند كه در حديث مىخوانيم: پس از نماز بر جاى سجده دست بكش و به صورت و بدن خود بكش تا از امراض و آفات و ناگوارىها در امان بمانى. (302)
2- سعى كنيم سجده شكر بعد از نماز مغرب را فراموش نكنيم كه دعا در آن مستجاب است. (303) امام صادقعليه السلام فرمود: كسى كه بين اذان و اقامه سجده كند و در سجده بگويد: «سَجَدْتُ لَك خاضِعاً خاشعاً ذليلاً» خداوند محبت او را در دل مؤمنان و هيبت او را در دل منافقان قرار مىدهد. (304)
3- سجده مخصوص خداست و در مقابل هيچكس حتّى پيامبر خدا سجده جايز نيست (305) ، چه رسد به قبور امامان و امامزادگان كه بعضىها به عنوان پابوسى در مقابل آنها به سجده مىافتند.
هنگامى كه مسلمانان به حبشه هجرت كردند، كفار گروهى را نزد نجاشى فرستادند تا مسلمانان را به كشورش راه ندهد و آنها را اخراج كند. نماينده قريش طبق رسم آن زمان در مقابل نجاشى پادشاه حبشه به سجده افتاد، امّا نماينده مسلمين كه جعفر برادر حضرت على بود سجده نكرد و گفت: ما جز در برابر خدا در برابر احدى سجده نمىكنيم. (306)
سجده حضرت يعقوب و فرزندانش در برابر حضرت يوسف نيز نه بر يوسف، بلكه براى خداوند بود، لكن به شكرانه نعمت وصال يوسف. «وَ خَرُّوا لَهُ سُجَّداً» (307)
+ نوشته شده در
85/11/27ساعت 12:29  توسط محمد جواد مسجدی
|
سُبحان اللّه
نمازگزار در ركوع و سجود، خدا را تسبيح مىكند.
هنگامى كه آيه «فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّك الْعَظيم» (308) نازل شد پيامبر فرمود: اين فرمان را در ركوع خود قرار دهيد و بگوييد: «سُبْحانَ رَبِّىَ الْعَظيمِ وَ بِحَمْدِهِ»: پروردگار بزرگ من كه به ستايش او لب گشودهام، از هر عيب و نقصى منزّه است. و چون آيه «سَبِّحِ اسْمَ رَبِّك الْاَعْلى» (309) فرود آمد، فرمودند: آنرا در سجده قرار دهيد و بگوييد: «سُبْحانَ رَبِّىَ الْاَعْلى وَ بِحَمْدِهِ»: من پروردگارِ برترم را همراه با ستايش، تسبيح و تنزيه مىكنم. (310)
+ نوشته شده در
85/11/27ساعت 12:28  توسط محمد جواد مسجدی
|
تسبيح و تنزيه خدا، ريشه تمام عقايد و تفكرات صحيح اسلامى است:
توحيد، يعنى منزّه دانستن خدا از شريك. «سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا يُشْرِكوُنَ» (311)
عدل، يعنى منزّه دانستن خدا از ظلم. «سُبْحانَ اللَّهِ اِنَّا كُنَّا ظالِمينَ» (312)
نبوت و امامت، يعنى منزه دانستن خدا از بىهدفى، بىبرنامگى و رهاكردن مردم در درياى هوسها و سليقهها. «وَ ما قَدَروُا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ اِذْ قالُوا ما اَنْزَلَ اللَّهُ عَلى بَشَرٍ مِنْ شَئ» (313) آنها مىگويند خداوند پيامبرى نفرستاده، در حقيقت خدا را درست نشناختهاند.
معاد، يعنى منزه دانستن خدا از اينكه آفرينش را پوچ و باطل، و پايان جهان را نابودى قرار دهد. «رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً سُبْحانَك» (314) ، «اَفَحَسِبْتُمْ اَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً وَ اَنَكُمْ اِلَيْنا لا تُرْجَعُونَ» (315) آيا گمان كرديد ما شما را بيهوده آفريديم و بازگشت شما بسوى ما نيست؟ آرى خدا از اين كار عبث و بيهوده منزّه است.
تسبيح خدا، نه فقط سرچشمه عقايد اسلامى، بلكه مايه بسيارى از كمالات روحى و معنوى است:
سبحاناللّه، سرچشمه رضاست. اگر او را از هر نقصى منزّه بدانيم، به مقدّرات او رضا مىدهيم و تسليم مشيّت حكيمانه او مىشويم.
سبحاناللّه، سرچشمه توكل است. كسى كه از هر نيازى بدور و از هر ضعف و عجزى منزّه است، چرا بر او تكيه و توكل نكنيم. «سُبْحانَهُ هُوَ الْغَنِّىُ» (316)
سبحاناللّه، مايه عشق به خداست. ذاتى كه از هر عيب و نقص پاك باشد، محبوب انسان است و به او عشق مىورزد.
سبحاناللّه، مقدمه حمد و ستايش خداست. ستايش از ذاتى كه هيچ زشتى و ناپسندى در او راه ندارد. لذا در تسبيحات اربعه، سبحاناللّه مقدم بر الحمدلِلّه آمده است.
سبحاناللّه، كليد نجات از همه خرافات و بافتههاى بشرى است. «فَسُبْحانَ اللَّهِ رَبِّ الْعَرْشِ عَمَّا يَصِفُونَ» (317)
شايد بخاطر همين جهات است كه در قرآن، فرمان به تسبيح الهى بيش از اذكار ديگر آمده است. امر به تسبيح 16 مرتبه، به استغفار 8 مرتبه، به ذكر خدا 5 مرتبه و به تكبير 2 مرتبه آمده است. آنهم امر به تسبيح در همه حال و زمان، تا انسان دائماً به خدا توجه داشته و او را همواره از هر عيب و نقصى پاك بداند: «وَ سَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّك قَبْلَ طُلُوعِ الشَّمْسِ وَ قَبْلَ غُرُوبِها وَ مِنْ آناءِ اللَّيْلِ فَسَبِّحْ وَ اَطْرافَ النَّهارِ» (318)
هم بهنگام پيروزى و شادكامى خدا را تسبيح كنيد: «اِذا جاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَالْفَتْحِ... فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّك» (319) و هم در اوج گرفتارى و سختى كه تسبيح مايه نجات است: «فَلَوْلا اَنَّه كانَ مِنَ الْمُسَبِّحينَ . لَلَبِثَ فى بَطْنِهِ اِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ» (320) اگر نبود اينكه او (حضرت يونس) از تسبيح گويان بود، تا روز قيامت در شكم ماهى حبس مىشد.
آرى، انسان بخاطر محدوديتهاى فراوان هرگز نمىتواند خدا را بشناسد، پس بهتر است كه به ضعف خود اقرار كند و بگويد: تو از اينكه دست فكر و خيال به تو رسد، منزّهى و از آنچه ديگران توصيف كنند برترى. «سُبْحانَهُ وَ تَعالى عَمَّا يَقُولُونَ عُلُوّاً كَبيراً» (321) تنها بندگان مخلص خدا هستند كه با راهنمايى و امداد الهى مىتوانند خداوند را معرفى كنند. «سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا يَصِفُونَ . اِلاَّ عِبادَ اللَّهِ الْمُخْلَصينَ» (322)
+ نوشته شده در
85/11/27ساعت 12:28  توسط محمد جواد مسجدی
|
امام صادقعليه السلام از رسول خداصلى الله عليه وآله نقل مىكند كه وقتى بندهاى «سُبْحانَ اللَّهِ» مىگويد، هرچه زير عرش الهى است همراه او تسبيح مىگويد و به گوينده اين كلمه ده برابر پاداش مىدهند و وقتى «اَلْحَمْدُ لِلَّهِ» مىگويد، خداوند نعمتهاى دنيا را بر او ارزانى مىدارد تا با خدا ملاقات كند و بر نعمتهاى آخرت وارد شود. (323)
+ نوشته شده در
85/11/27ساعت 12:28  توسط محمد جواد مسجدی
|
امام صادقعليه السلام مىفرمايد: يكى از سختترين و مهمترين امورى كه خداوند بر خلق خود لازم كرده، ذكر كثير است، آنگاه فرمود: منظورم ذكرِ «سُبْحانَ اللَّهِ وَالْحَمدُ لِلَّهِ وَ لااِلهَ اِلاَّ اللَّهُ وَ اللَّهُ اَكْبَر» نيست، گرچه اين هم جزء آن است، لكن مرادم «ذِكْرُ اللَّهِ عِنْدَ ما اَحَلَّ وَ حَرَّمَ» ياد خدا بهنگام كارهاست، اگر كارى اطاعتِ خداست، انجام دهد و اگر معصيت اوست ترك كند. (324)
+ نوشته شده در
85/11/27ساعت 12:27  توسط محمد جواد مسجدی
|
شخصى وارد خانه امام صادق شد. آن حضرت را در حال ركوع ديد كه به تسبيح خدا مشغول است و تا 60 مرتبه تسبيح را تكرار كرد و در سجده تا 500 مرتبه. (325)
تكرار تسبيح، نه فقط در نماز، بلكه در مناسك حج مطرح است. هنگام نظر به حجرالاسود، بهنگام سعى بين صفا و مروه و موارد ديگر تكرار تسبيح سفارش شده است.
چنانكه در نماز، علاوه بر ذكر ركوع و سجود، در ركعت سوّم و چهارم نيز تكرار تسبيحات اربعه آمده است كه طبق روايات شيعه و سنّى مراد از باقيات الصالحات در آيه 46 سوره كهف، همين تسبيحات اربعه است. (326) چنانكه به فرموده علىعليه السلام ذكر حضرت ابراهيم بهنگام ساختن خانه كعبه، «سُبْحانَ اللَّهِ وَالْحَمْدُ لِلَّهِ وَ لااِلهَ اِلاَّ اللَّهُ وَاللَّهُ اَكْبَر» بوده است. (327)
ِ وَ لااِلهَ اِلاَّ اللَّهُ وَاللَّهُ اَكْبَر» بوده است. (327)
+ نوشته شده در
85/11/27ساعت 12:27  توسط محمد جواد مسجدی
|
حال كه بحث بدينجا رسيد مناسب است نظرى به جايگاه ذكر خدا در فرهنگ اسلامى پدران خود بيفكنيم و ارزش آنرا دريابيم:
پدران و مادران با ايمان ما بهنگام تعجب مىگفتند «ما شاءَ اللَّهُ»، «سُبْحانَ اللَّهُ». بهنگام ورود به خانه مىگفتند: «يا اَللَّهُ» و در وقت جدا شدن از يكديگر: «خداحافظ». هنگام برخاستن از جا «يا عَلى». براى رفع خستگى كار مىگفتند: «خدا قوّت». در پاسخ احوالپرسى مىگفتند: «اَلْحَمْدُ لِلَّهِ» و هنگام تعارف براى غذا: «بِسْمِ اللَّهِ» و در پايان غذا، دعاى سفره و تشكر از خدا. مادربزرگها هم قصّه را چنين آغاز مىكردند: يكى بود يكى نبود، غير از خدا هيچكس نبود.
روشن است كه تنفّس در اين فضا و تربيت در اين دامان، هميشه و همه جا ياد خدا را در دلها، و نام او را بر زبانها جارى مىسازد. اما دورانى سياه بر ما گذشت كه با فراموش شدن نام خدا، در و ديوار شهرها و حتى روى لباسها، همه و همه جلوههايى از فرهنگ غرب و عكس هنرپيشهها گشت. ولى در سايه انقلاب بار ديگر سيمائى از ذكر خدا بر ديوار شهرها و خيابانها و تابلوها نقش بسته است.
+ نوشته شده در
85/11/27ساعت 12:26  توسط محمد جواد مسجدی
|
همه هستى، از آسمانهاى هفتگانه و زمين و آنچه بين آنهاست، تسبيحگوى اويند. (328) چه جاندار چون پرنده و چه بىجان چون كوه (329) و رعد و برق. (330) آنهم تسبيحى آگاهانه و از روى شعور!
«كُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلاتَهُ وَ تَسْبيحَهُ» (331)
تسبيح فرشتگان به قدرى گسترده است كه پيامبر مىفرمود: در آسمانها يك وجب نيست مگر آنكه فرشتهاى در حال نماز و تسبيح است. (332)
امام صادقعليه السلام مىفرمايد: هرگاه حضرت داود زبور مىخواند، كوه و سنگ و پرندهاى نبود جز آنكه همآواى او مىشدند. (333)
در روايات به ما سفارش شده است به صورت چهارپايان نزنيد زيرا آنها در حال تسبيحاند. (334)
گر تو را از غيب چشمى باز شدبا تو ذرّات جهان همراز شد
نطق آب و نطق خاك و نطق گل
هست محسوس حواس اهل دل
جمله ذرّات عالم در نهان
با تو مىگويند روزان و شبان
ما سميعيم و بصيريم و هوشيم
با شما نامحرمان ما خاموشيم
دستهاى گنجشك جيكجيككنان از مقابل امام سجادعليه السلام عبور كردند، حضرت رو به اطرافيان كرده و فرمودند: مرغان هر صبح خدا را تسبيح گويند و قوت روزشان را مسألت بنمايند. (335)
رسول خداصلى الله عليه وآله فرمود: مرگ حيوانات زمانى است كه تسبيح خدا را ضايع كنند. (336)
بعضى گفتهاند: مراد از تسبيح و سجده موجودات، معناى مجازى است نه حقيقى. همانگونه كه يك تابلو زيبا بر ذوق سرشار نقاش و يك ديوانِ شعر، بر قريحه شاعر شهادت مىدهد، ساختمان اسرارآميز موجودات بر علم و قدرت و حكمت و دقت خداوند گواهى مىدهند و او را از هر عيب و نقصى بدور مىدارند، و اين همان معناى تسبيح موجودات است.
در حالى كه اوّلاً هيچ دليل و شاهدى بر اين معنى نداريم و ثانياً در جايى بايد دست به تأويل و تحليل بزنيم كه معناى ظاهرى لفظ امرى محال باشد، نظير آيه «يَدُ اللَّهِ فَوْقَ اَيْديهِمْ» (337) كه مىدانيم محال است خدا دست داشته باشد و لذا مىگوييم: مراد از «يَدُ اللَّهِ»، دست قدرت الهى است. اما به صرف